تبليغاتX
پرنسس در غربت - خانه جدید

در طی آخرین سفر،تمام وسایلم را از لاردو امریکا به اینجا منتقل کرده بودم برای مگی و فاطی سوقاتی
گرفتم موقع رفتنم فاطی گریه می کرد و تاکید داشت دوکار را انجام دهم یک زود برگردم و دوم سورپرایزی
برایش بیاورم که صد البته تاکید روی گزینه دوم بیشتر بود یک هفته بیشتر آنجا نماندم  لاردو را به شدت
دوست دارم مردم خونگرم و شادی دارد شبی نیست که در پارک مرکزی این شهر کوچک کنسرت یا 
برنامه ای مفرح نباشد دو ملت آمریکای و مکزیکی با صلح در کنار هم زندگی می کنند و کسی کاری به
کار کسی ندارد هر چند صحبت های زیادی برای این شهر می شود اما من هیچ چیز بدی در مدت زندگیم آنجا ندیدم .
برگشتم ،مگی مثل همیشه بداخلاق بود ، سعی کردم روز آخری را هم تحملش کنم وسایلم را بسته
بندی کرده بودم .مگی دوست نداشت من از آنجا بروم فاطی بیشتر از آن ولی باید جا به جا می شدم مسیر دور و نداشتن حریم شخصی آزارم می داد...
شب  آخر را هم مثل تمام شبهای که آنجا بودم فاطی تو بقل من خوابید چقدر این بچه را من دوست 
دارم صبح یکی از عجایب دنیا اتفاق افتاده بود و مگی زود از خواب بیدار شده بود و در خانه نبود ،فاطی هم مدرسه بود .
پسر همسایه روبه رو یا نمی دانم شوهرش تاکسی داشت ،وسایلم را که شامل یک چمدان بزرگ ،یک
ساک دستی بزرگ و یک کیف لپ تاپ بود توی تاکسی گذاشتم و راهی مکانی جدید شدم.شب قبل خداحافظی کرده بودم  و اتاق را کاملا تمیز و مرتب کرده بودم .پس راهی شدم ...
 توی راه همانطور که می رفتم همه چیز را که در آن خانه دیده بودم با تمام خوبی ها و بدی هایش مرور 
میکردم .رفتارهای مگی را که نمی شد ازشان سر در آورد، محبتهای بی شائبه فاطی را التماس هایش
برای یافتن پدر از دست مادر فرار کرده اش .شبهای بیدار بودن تا صبح با مگی، مسخره بازی ها و خنده های بلند بلند نیمه شبمان  .نفس تنگی های حاصل از دود سیگار کشیدن های مگی که بیشتر شبیه
دود حاصل از راه اندازی یک لوکو موتیو بود و تقریبا هر سه ثانیه یک بار این لوکو موتیو  روشن می شد
و مرا همیشه یاد عالم بی عمل می انداخت دکتری که خودش به این شدت سیگار می کشد . یاد فریاد
های فاطی برای سیگار کشیدن مادرش می افتم (مامای موی فئو ) مامان بوی بد و بعدرفتن مگی
به لاندری برای ادامه نشئگی سیگار های پشت سر هم و جاسیگاری های پر از ته سیگار جای جای خانه.به یاد رفتارهای عجیبش بعد از نوشیدن های جمعه شبها افتادم که زبان باز میکرد و داستان سرای
آغاز. آنهم داستان زندگی خصوصیش که هر کدام در حالت عادی برایش سر مگو بود.
من با دهان باز مانده از تعجب می نشستم روی زمین و او را تماشا می کردم که می رفت و می آمد می نوشید و سیگار می کشید و داستانش را همراه با حرکات موزون جلوی چشمان من بازی می کرد
من رقص دود سیگار روی سرش را می پایدم که به پایین نمی آید این را وقتی کشف کردم که فاطی قوطی عدس را روی زمین چپه کرده بود و از من خواهش کرده بود قبل از بلند شدن فریاد مادرش در
جمع آوری عدس ها کمکش کنم  و من همانجا که مثل مرغ روی زمین نشسته بودم و عدس جمع می 
کردم سایه هیکل مردانه مگی را با سیگار همیشه چسبیده به دستش دیدم که دودش به من نمی رسید و خوب یادم هست بعد از جمع آوری عدس ها فاطی هزار بار مرا بوسید.چون به مادرش که  
غافلگیرمان کرده بود گفته بودم ریختن عدسها کار من بوده و فاطی برای اینکه نمایش را تکمیل کرده باشد خطاب به من درست شکل رفتارهای مادرش گفته بود بیشتر دقت کنم و بعد از رفتن مادرش هزار
تا بوسه و دوهزار تا عذر خواهی و تشکر تحویلم داده بود .

پسر همسایه رو به رو یا نمی دادنم شوهرش در حالی که داشت جیغ می کشید تا صدایش از بین صدای موسیقی تند و مهیج مکزیکی پخش شده از ضبط استریوش به گوش من برسد پرسید:
فاطی می داند شما می خواهید بروید خانه ای دیگر ؟
نگاهی بهش انداختم به شکم گنده اش که فرمان ماشین منحنی وار  این  آرامگاه مرغ و خروس،گوسفند و ..  را فشار می داد به پاهای کوتاهش که با نوک انگشت شصت ترمز وکلاژ را فشار می داد ،به شلوارک
جینش که درست روی رانش به اندازه کف دست پاره بود . به عینک آفتابیش که از فرط چاقی صورتش توسط بینی  نگه داشته شده بود بطوری که دسته های عینک کنار لپ هایش معلق بودند.به النگو های
دست راستش و دستبند حضرت مریم در دستش چپش .
دوباره جیغ کشید و سوالش را تکرار کرد اینبار بلند تر و شمرده تر .ته دلم گفتم آخر مغز نخودی صدای این استریو را کم کن تا مجبور نشوی داد بزنی درست عین جوات های ایران خودمان بر داشته ای روی یک
تاکسی قرازه سیستم بسته ای دو برابر قیمت ماشینت که چه ؟داد بزنی من صدایت را بشنوم خوب کمش کن آن آهنگ رو ی مغز راه برو را

سرم را بر گرداندم و بی حوصله داد زدم" سی سینیور " بله آقا .حرفهایش را نشنیدم ،اصولا حرفهای را که دوست ندارم نمی شنوم .
اسم فاطی را آورده بود و مرا دوباره یاد آن دختر بچه زیبا و مهربان انداخته بود یاد شبهای افتادم که مگی قرار کاری !! داشت و من و فاطی تا نیمه های شب با هم بازی می کردیم .
پشه می شدیم و یکدیگر را نیش می زدیم  ،سگ می شدیم و یکدیگر را گاز می گرفتیم ،فارسی و نوشتن "بابا جون دوستت دارم "را تمرین می کردیم  .یاد دردل های شبا نه اش می افتم که توی
بغلم جای می گرفت و از هر دری سخن می گفت بخصوص از خصایل پدر فرار کرده اش و از سگها که عشق حقیقی او بودند و من موهای طلای بسیار زیبایش را نوازش می دادم و به درد دلهایش با جان
ودل گوش می دادم و به او عشق می ورزیدم باهوش بود و مهربان مهمتر از آن برای من ،یک نیمه ایرانی را داشت و عاشق هر چیزی مربوط به ایران بود.
یاد پیاده روی هایمان می افتم  که همیشه یک لشگر سگ پشت سرمان در حال قدم زدن با ما بودند ومن به شدت از سگ ها می ترسم .
یاد شبی که وسوس سگ همسایه مرده بود و عزا داری های فاطی و اشک ها و ناله هایش می افتم چقدر سعی کردم با انواع دلایل مذهبی متقاعدش کنم اما او با هوش تر از آن بود تا بپذیرد.

یاد آموزش رقصهای ایرانی ،بستی خوردن ها، خندیدن ها و عشق ورزیدن های خالصمان می افتم و احساس می کنم به شدت دلم برایش تنگ شده است .چقدر برای منصرف کردن من از رفتن اشک ریخت
چقدر دلیل آورد. ته دلم می گویم "الهی فدات شم می آمور"
پسر همسایه رو به رو یا نمی دادنم شوهر چاق پاچه کوتاهش سرعت گیر وسط خیابان را ندید، ماشین برای چند ثانیه روی هوا پرواز کرد و محکم فرود آمد و البته قلب منم توی حلقم آمد شصت پایش را با زور
 به پدال ترمز رساند عینکش را با انگشت چاقالویش جا به جا کرد و نیشش را به سمت من باز کرد و گفت رسیدیم ...

پ ن:به درخواست دوست خوب اینم عکس فاطیما

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 6:42 توسط پرنسس |    Balatarin