تبليغاتX
پرنسس در غربت - گل رز صورتی خاکستری

با احتیاط تمام  پزو ی های کف دستم را می شمردم و تمام حواسم به این بود که مبادا یک پزو کم و کسر شود .به هزینه های هفته جاری فکر می کنم پزوها را توی کف دست عرق کرده ام فشار می دهم و زیر لب می گوییم  ای خدا کار را تمام کنم و حقوق بگیرم .باید روزنامه  ال اینفورمادور را دوباره می خریدم. به یاد شغل پیشنهادی قبلی می افتم که آژانس کاریابی پیدا کرده بود " بازیگری " خنده ام می گیرد .فک کنید من! بازیگری! غول خوش تراش مکزیکی یا آمریکای را بغل کنم و هی بگویم تکیروو او هم هی مرا ماچ کند آن هم من! که از ماچ کردن متنفرم و هنگام بوسیدن نمی توانم نفس بکشم درست مثل ماهی که از آب انداخته باشندش بیرون .

با هر قدم که نفر جلوی توی صف بر میدارد من هم یک قدم به جلو می رم و قفسه ها را با دقت نگاه میکنم قیمت ها هی جلوی چشمم می ایند و می روند.نیازمندی های موجودم را بررسی می کنم یک اتو با میز اتو ،یک کاسه، بشقاب،چاقو،قاشق ،چنگال ، لیوان ،یک روتختی با ملافه ،دستمال توالت ،شامپو ،صابون ،کلی خوراکی و از همه مهمتر یک خط اینترنت ،

همش تقصیر این تغییر جا بود کل پولم را دادم برای اجاره .و آن درد لعنتی می بینی تو را به خدا صد دلار بابت یک درد مسخره ماهانه. اصلا همه این دکتر ها طماع هستند فقط می خواهند آدم را سر کیسه کنند وای هجده دلار بابت یک کیسه آبجوش! .هنوز لباسهای چرکم را به لاندری نداده ام ،باید آن چند تا تی شرت وارفته ام را برای هفته بعد بپوشم .

کارمند شرکت "چی وی کار" با انگشت می زند به شانه ام بر می گردم پشت سرم و نگاهش می کنم موهای رنگ کرده ،فر کرده ،ژل زده اش  توی چشم میخورد. می گوید نوبت شماست متوجه میشم صف جلوی من تمام شده و من باید برای چیزی که خریدم پول پرداخت کنم بطری شیر و روزنامه را روی میز می گذارم خانم صندوق دار نگاهی به صورتم می زند و لبخندی تحویلم می دهد یاد خنده های مامانم می افتم هر وقت کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود از این خنده ها تحویل من می داد.بطری را جلوی دستگاه بارکوت خوان می گیرد و توی ماشین صندوق حساب کتاب می کند ،و هی زیر چشمی مرا و دو رو بر را می پاید. ته دلم می گویم" مشکوک می زنی ها ".بطری را توی نایلون می گذارد می گوید" ک مس"(دیگر چه می خواهید) و من می گویم" نادا،گراسیاس"(هیچی متشکرم) پزوهای کف دستم را روی میز میگذارم ،دوباره همان خنده را تحویلم می دهد از زیر میزش چیزی را در می آورد و آهسته روی میز میگذارد کنجکاوانه نگاه می کنم یک دسته گل واقعا زیباست.

نگاه می کنم به هر دو به گل و به فروشنده فروشگاه آب دهانش را قورت می دهد و می گوید برش دار مال تو است ،می خواهم بپرسم برای چی؟ از طرف کی ؟خودش شروع می کند... آن آقای فلان با مشخصات بهمان یک ساعت پیش آمد و این را داد به من و از من خواهش کرد بدمش به تو ،کمرش را در حالی که دستانش را از ذوق به هم می مالد تابی می دهد و می گوید تو خیلی خوش شانسی ها ،چشمانش چنان برق می زند گوئی دسته گل را برای خودش فرستاده اند .از او می پرسم به چه عنوان سرش را جلو می آورد و یواشکی می گوید برای نشان دادن علاقه است دیگر نمی فهمی ؟

دور و برم را نگاه می کنم تا پائولینا را در بین مردم پیدا کنم سر های کشیده شده بیرون از صف را می بینم که به من و دسته گل نگاه می کنند .پائو انطرف تر ایستاده گرم حرف زدن با یک همشهری اش است .صدایش می زنم و جریان را برایش تعریف می کنم وقتی دارم تعریف می کنم خانم فروشنده دستشهایش را همچنان ذوق زده به هم می مالد و عین بز اخوش سرش را تکان می دهد به تصدیق حرفهای من. جالب اینجاست که یک کلمه هم اینگلیسی نمی فهمد چه چیزی را تصدیق می کند خدا داند.پائو پیشنهاد می دهد دسته گل را قبول کن دور از ادب است .و من برای اینکه از ادب در این بلاد غربت دور نمانم قبول می کنم و یک تشکر صمیمانه برای خانم فروشنده .

وارد خیابان فرعی میشویم پائو همچنان غش غش می خندد به من و قیافه شک زده ام من مطمنم تو بلاخره اینجا ازدواج می کنی من عصبانی نگاهش می کنم و باز می خندد ...

دسته گل را بالا تر می آورم و نگاه می کنم گل رز صورتی خاکستری ،چقدر قشنگ است .پائو دسته گل را به سرعت از توی دستم می قاپد و آن را جستجو می کند می پرسم چه کار می کنی ،می گوید دنبال کارت یا شماره تلفنش می گردم ،فکرش کجا ها کار می کند ...

پائو شروع می کند به حرف زدن یکریز و من اصلا نمی فهمم چی می گوید فقط می دانم دارد حرف می زند چون تند تند راه می رود و من سلانه سلانه از پشت می ایم در حالی که بطری شیرم را بقل زدم و روزنامه می ام را به سینه ام چسباندم .و فکر می کنم به ارسال کننده دسته گل ،و به این که ای کاش می دانست دغدقه من نداشتن دوست پسر و فان های آخر هفته ،پارتی، بار، دیسکو ،نیست .دغدقه من این راهی ایست پر فراز و نشیب که پیش رو دارم .

 یاد همه نیازمندی های این هفته جاری می افتم . به این فکر می کنم ای کاش به جای گل برایم بشقاب ، کاسه ، قاشق و چنگال ،چاقو فرستاده بود. خنده ام می گیرد .پائو عصبانی نگاهم می کند و می پرسد مسخره ام می کنی ؟؟ راست می گویم خوب !!و من بلندتر می خندم ...

 

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 0:53 توسط پرنسس |    Balatarin