تبليغاتX
پرنسس در غربت - مهاجران

فردا باز از این جا می رم ...

از وقتی ایران را ترک کرده ام تقریبا هر دو ماه یک بار جا به جا می شوم .از کشوری به آن کشور از این شهر به آن شهر و از این خانه به خانه ای دیگر  .کمی سخت است ولی چاره ای نیست .ما مهاجران حق انتخاب نداریم و ناچاریم بجنگیم تا بتوانیم از پس مشکلات مهاجرات بر بیایم .ما خانه ای از خود نداریم اگر هم داشته باشیم باز خانه خود خود ما نیست .من همیشه کشورم را کره زمین می دانستم و همیشه ادعا می کردم وطن یعنی هر جای که زندگی می کنی .اما حالا حس می کنم نه بهتر است بگویم لمس میکنم اشتباه می کردم ... وطن من اینجا نیست خیلی دور است اینقدر که حتی بوی خاکش را فراموش کرده ام یا شاید حس می کنم فراموشش کردم .

وقتی می آیید اینجا یا به قول خودمان می آیید خارج اولش برایت همه چیز جذاب است کمی که می گذرد این دلتنگی لعنتی این سختی و دوری این دوگانگی به سراغت می اید این" من کیم ها "و اینقدر از خودت سوال می کنی اینقدر با خودت کلنجار می روی .

مهاجرت خیلی چیزهای خوبی دارد همان تجربه هایش به تمام دنیا می ارزد و قطعا موفقیت های آدم نسبت به بودن در آن مملکت چندین برابر است .مملکت من خوب است برای دزدادن و دروغ گویان که هاااای پیشرفت می کنند .برای یک معلم دلسوز و زحمت کش ایران جای برای ماندن نیست ُبرای یک پزشک صادق ،برای یک نویسنده برای کارگر ماهر و برای خیلی های دیگر .شاید باورتان نشود هر روز حسرت می خورم چرا مردم من این ها را ندارند .

بگذریم سعی می کنم از مسیری که در آن هستم لذت ببرم وتجربه های با ارزشی کسب کنم دوستان زیادی به من خرده می گیرند چرا تجربیات زندگی تنها در کشور دیگر را با ما به اشتراک نمی گذاری ؟راستش از روزمره نویسی خوشم نمی آید و همهیشه برایم دردسرهای داشته است اما تمام سعیم را انجام یم دهم آن چیزهای که برایتان مفید است بنویسم .

نمی دانید چند بار این آهنگ وطنم را با صدای سالار عقیلی گوش میدهم .

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:59 توسط پرنسس |    Balatarin