تبليغاتX
پرنسس در غربت

داشتم توی خاک آلمان قدم می زدم و به دقت همه چیز را بررسی می کردم .فرودگاه آلمان بشدت بزرگ و بشدت شلوغ بود .همان چیزی که از قبل تصورش را می کردم پرسنل فرودگاه اغلب خشن و قد بلند بودند .فرودگاه پر بود از دیوتی شاپ های جورو وا جور همین قدر بس که آدم را یک روز تمام یا شاید هم بیشتر مشغول نگاه می داشت .مقایسه اش می کردم با فرودگاه بحرین هزار بار سر تا ته سالنش را قدم زده بودم که حوصله ام سر نرود . فقط ده تا دیوتی شاپ داشت که قیمت هایش برابر خون پدرانشان بود .

در مسیر خروجی لوله ای هواپیما تا فرودگاه سگ های آلمانی پذیرای مهمانان بودند و آنها را به دقت برای کشف مواد مخدر  بو می کشیدند .اما در خود فرودگاه از سگ خبری نبود .
سرگرم فروشگاه هابودم و سعی می کردم تابلو های اعلان پرواز را بدقت چک کنم .حقیقتا خسته بودم و بیشتر از خستگی کلافه بودم .خدا را شکر اغلب بار هایم را تحویل باربری داده بودم و فقط یک کوله پشتی حاوی لپ تاپ را با خود حمل می کردم .از پله برقی یک سمت سالن به طرف پایین می رفتم که حس کردم کسی بلند صدایم میزند ،صورتم را بسرعت سمت صدا چرخاندم .برایم عجیب بود شاید اشتباه می کنم دوباره نگاه کردم ، باز همان صدا ،این بار بلند تر .خانوم میانسال ایرانی بود از پشت سر
مردم در بالای پله های برقی داشت برایم دست تکان می داد و صدایم می زد برای یک لحظه نشناختمش .موهایش را جمع کرده بود پشت سرش و از بالای سرش سیخ های موهایش زده بود بیرون دو تا گیره موی دخترانه به هر طرف سرش سنجاق کرده بود یک پیراهن یقه باز پوشیده بود و یک شلوار جین تنگ .با چهره اش توی مانتو شلوار گشاد و شلخته خیلی فرق داشت .با دست اشاره می کرد برگردد بالا . پله ها را تا پایین رفتم و مجدد از پله های دیگر خودم را به بالا رساندم .دور و برش پر بود از ساک ، نایلون و کیف دستی .با گلایه گفت کجا در رفتی دختر؟

 خندیدم و سری تکان دادم .بی درنگ کاغذی را توی دستانم گذاشت و اینطور ادامه داد ،این را فراموش کردی .من با تعجب کاغذ را بررسی کردم و پرسیدم این دیگر چیست و او پاسخ داد ،"بیلیت"  صبحانه مجانی ات است. من هم دارم ببین "اینا هااا" ، و فرم صبحانه رایگان ترنسفر را نشانم داد .خم شد و بخشی از وسایل  اطرافش را برداشت و با دستش مرا به سمت دیگر سالن هدایت کرد و گفت دارم می میرم از گرسنگی زود باش برویم .تعدادی از ساک ها و سایلش را برداشتم و به سمت پله های برقی چرخیدم که دیدم جیغی بلند کشید و گفت نههههه .من مات و مبهوت مانده بودم مجدد به تابلوی راهنما نگاه کردم درست بود رستوران در طبقه بالا تر است . به خانوم میانسال ایرانی نگاه کردم و آهسته گفتم رستوران در طبقه بالاست .اخم هایش را توی هم فرو برد و گفت این خراب شده را از تو بهتر بلدم .

منتظر بودم بقیه جمله را بگوید سرش را جلو آورد و با عشوه ای دخترانه گفت از پله برقی میترسم .خنده ام گرفته بود اما مودبانه گفتم باشد ایرادی ندارد از پله ها بالا می رویم . به سمت پله ها حرکت کردم .نزدیک پله ها که رسیدم او را پشت سر خودم حس نمی کردم .به عقب نگاهی انداختم از ته سالن خانوم ایرانی میانسال را لا به لای جمعیت دیدم که همانند مورچه ای سه برابر وزن خودش داشت ساک و چمدان می کشید با آن جثه ظریفش .به سمت من می امد. به پاهایش نگاه کردم کفشهایی پوشیده بود که من جرات پوشیدنش را حتی در مجالس ندارم .نمی دانم او با آن پاشنه ها و این همه بار چگونه می تواند خودش را راه ببرد . پاشنه هایش در هر قدم به سمتی کج می شدند و من تصور می کردم هر آن است به زمین بیافتد .خودش را به من رساند.

درست چهار بار از پله ها بالا رفتم و بخشی از محموله خانوم میانسال ایرانی را با خودم بالا کشیدم و برگشتم برای بخش بعدی .و  او را می دیدم که از بالای  پله ها ایستاده دارد مرا تشویق می کند و هر بار می گوید دیگر تمام شد ،دستت درد نکند الهی یک شوهر خوب نصیبت شود ....

باربری تمام شد و من با محموله آخر به طبقه دوم رسیدم نای راه رفتن نداشتم .مهربانانه دستی به صورتم می کشد و می گوید کوله ات را بده من می آورم تو خسته شده ای .دلم می خواهد دهانش را با یک چسب بزرگ مسدود کنم تا دیگر اینقدر حرف نزند .با خودم نقشه کشیده بودم توی فرودگاه می نشینم و می نویسم ..... از خیر چسب گذشتم و به یک چشم غره کوچک بسنده کردم .عین یک دختر بچه گناه کار پلک هایش را به هم زد و با انگشت اشاره رستوران را نشانم داد و ادامه داد اگر نرویم  غذا تمام می شود .من گرسنه ام .جلو افتاد ،من و محموله بارهایش به دنبال او .صدای تیک تیک پاشنه هایش  روی سطح سنگی داشت  خط میخی روی مغزم ترسیم می کرد . به رستوران رسیدم . یک میز شش نفره را تصاحب کردیم .دو صندلی برای من و خانوم میانسال ایرانی ،چهار صندلی و زیر میز برای وسایل خانوم .صاف نشست و دستانش را روی میز گذاشت ،گارسون نزدیک شد رو به من  پرسید ("وات وود یو لایک مم " ) چه چیزی می خواهید خانوم ؟ خانوم میانسال ایرانی بلادرنگ شروع کرد به صحبت
آن هم  با لهجه کاملا امریکایی .تمام مدت دستور دادنش، لبخند می زد و گارسون را از عشوه های خودش بی نصیب نمی گذاشت .گارسون سوالش را مجدد تکرار کرد این بار دقیقا رو به من خانوم میانسال ایرانی از زیر میز به پایم زد و زیر لبی گفت سرویس دو را انتخاب کن غذایش بیشتر است "کالواس " هم دارد .بگو قهوه و آب پرتغال هم می خواهم .بعد که گارسون برود خودمان می توانیم مجدد
هم آب پرتغال و هم قهوه بگیریم .طبق دستور سرکار خانم سفارش دادم .
رستوران پر بود از مسافر عمدتا ایرانی با هم حرف می زدند و با اشتها صبحانه می خورند هر کسی چیزی می گفت سیاست ،ریس جمهور ،ایران قدیم ،سرویس های هوایی ،موج جدید مردم ،عمده بحث های بود که به گوشم می خورد به همراه سر و صدای ظروف صبحانه .به دور دست نگاه کردم رستوران مشرف بود به باند فرودگاه .خورشید داشت طلوع می کرد رنگ های  قرمز و زرد داشتند خودشان را در دامنه افق حل می کردند  و من از میان هواپیما های بزرگ می توانستم طلوع زیبا و مه آلود آلمان را ببینم .
دلم گرفت روحم رفت به طلوع و برگشت به درون خودم حس کردم دلتنگیم خیلی بیشتر از آنی است که تصورش را می کردم .دلم آغوش پدر و مادرم را می خواست دلم برادرانم و دوستانم را می خواست
دلم طلوع کشورم را می خواست .
خانوم میانسال ایرانی خودش را روی میز جلو کشید ،بازویم را فشرد و آهسته گفت کجایی تو ؟چرا صبحانه ات را نمی خوری ؟قهوه ات یخ کرد .کوتاه گفتم می خورم .فنجان را که بلند کردم آهسته تر مثل پچ پچ گفت محض رضای خدا آن مانتو و روسریت را در بیاور شده ای عین کلفت های مطبخ با آن قیافه بغ کرده ات یارو نیم ساعت است که توی کوک تو ست . همین کارها را می کنی که شوهر نکرده ای ...
داشتم توی ذهنم دنبال یک رشته کلمات بزرگ و قاطع می گشتم که بگویم چه کسی به تو گفته است من هلاک شوهر کردنم ؟،چه کسی گفته است من امده ام این سر دنیا فقط شوهر پیدا کنم چه کسی گفته است شوهر کردن تنها کاریست که یک زن باید انجام دهد ؟...
سوالات را توی ذهنم بلند بلند تکرار می کردم و با غضب به چشمانش نگاه می کردم ،لیوان آب پرتغالش را دو دستی گرفته بود جلوی دهانش و داشت بلند هورت می کشید و مظلومانه پلکهایش را تند تند به هم می زد انگار می دانست دارم در ذهنم چه می گویم .نتوانستم چیزی بگویم از جایم بلند شدم چشمایش با من بلند شد .طبق عادتش که نمی توانست کنجکاوی نکند پرسید کجا می روی؟به سمتش دولا شدم و کشدار گفتم دستشویی ...
گوشه لبش را گاز گرفت و گفت آهسته تر دارد نگاهت می کند ...کوله ام را برداشتم پایم به وسایل خانوم میانسال ایرانی گیر کرد و یکی از ساک هایش روی زمین افتاد هراسان فریاد کشید وای "شیگست" و به سمت زیر میز هجوم برد .من هم به زیر میز رفتم تا کمکش کنم باعجله ساک حاوی بسته را باز کرد و بعد بسته را با دقت چک کرد .متعجب نگاهش می کردم و در حالی که هر دو زیر میز بودیم پرسیدم  شما با خودت از ایران چینی آورده ای ببری آمریکا ؟سرش را به مانند متهم ها تکان داد و گفت اوهوم و سپس آهسته گفت چینی ایرانی نیست آلمانیه .ومن متعجب تر گفتم خوب اینجا آلمان است چرا از اینجا خرید نکرده اید ،آهسته پاسخ داد اینها را از میدان شوش خریدم نصف قیمت هم کمتر است خدا کند "نشیگسته" باشند ....
داشت زیر میز نق می زد که من به سمت دستشویی حرکت کردم چند قدمی نرفته بودم که صدای تق تق کفشهایش آمد. بلند می گفت دلخور شده ای ؟منظوری نداشتم خوب تا اینجا با بدبختی آوردمشان. بدون اینکه برگردم گفتم بله می دانم مخصوصا قسمت پله ها را!! .خودش را به من رساند و کنارم تند تند قدم بر می داشت متوجه شدم با آن پاشنه هایش هنوز چقدر کوتاه قد است .به در دستشویی که رسیدم خودش را انداخت داخل ،کیفش را داد دست من و گفت ببخشید من اول میروم تو یک نگاهت بی زحمت به رستوران باشد وسایل مرا نبرند این هم دست تو الان می ایم .عشوه ای آوردُنیشش را تا بنا گوش باز کرد و گفت خیلی آب پرتغال خوردم تو حواست نبود .


کلافه شده بودم سرم داشت گیج می رفت اینقدر که این زن حرف زده بود .دلم یک ثانیه سکوت می خواست. پشت در سرویس های بهداشتی نشستم و منتظر ماندم .ده دقیقه کمتر یا بیشتر گذشت نیامد، نگران شدم، عذاب وجدان گرفتم ،با خودم گفتم نکند بنده خدا توی توالت قلبش گرفته باشد، نکند بلایی سرش آمده باشد جمله آخرم توی ذهنم تمام نشده بود در باز شد و دیدم دو طرف شلوار جینش را با دست گرفته است و به بالا می کشد و خودش را درون شلوار تکان می دهد .چشمانم به صورتش خیره مانده بود که باز شروع کرد به حرف زدن .... ،من رفتم حالا تو برو .به حرفهایش توجه نمی کردم فقط مبهوت مانده بودم این همه آرایش را با چه وسیله ای به صورتش مالیده است .دستش را برد توی جیب های شلوارش انواع ماتیک ها و مداد ها و پنکک ها را از جبیش بیرون کشید و به درون کیفش ریخت .آخرین مشتش را هم به سمت من گرفت و گفت بگیر یک کمی به خودت برس ،یارو هنوز توی رستوران" نیشسته هاااا" .

سرم را تکان دادم و تشکر کردم . کوله ام را زمین گذاشتم و از او خواستم مراقب باشد .
بیرون که آمدم دیدم کوله را با احساس مسولیت بغل زده و هر آن ممکن است خودش با کوله نقش زمین شوند .باز چشمش به من افتاد دهانش بطور اتوماتیک کار افتاد .

-چقدر کوله ات سنگین است دختر مگر تویش چی گذاشتی ای ؟به سمت رستوران می رفتم بی توجه پاسخ دادم قطعا دویست کیلو چینی آلمانی نگذاشته ام ....
دنبالم می دوید صدای تق تق کفشهاش هم روی مخم می دوید .

-راستش را بخواهی برای جهیزه دخترم خریده ام .این را که گفت میخکوب شدم برگشتم به عقب و توی صورتش پرسیدم مگر دخترت کجاست ؟با همان نگاه مظلومانه و تندتند پلک زدنش یواشکی گفت امریکاست ...
خدای من این زن برای خودش منظومه ای از عجایب خلقت است .آخر چه کسی در امریکا به دخترش جهیزیه داده است که این نفر دومش باشد .
این را توی ذهنم پرسیدم اما او داشت می گفت من می دهم، من یک ایرانی هستم، خون ایرانی دارم باید کاملا سنتی دخترم را شوهر دهم .خوب دوست پسر دارد که دارد با دوست پسرش پنج سال همخانه هست که باشد ،یک روزی که با او ازدواج می کند من باید از همین الان پیش بینی کنم اگر آن پسر همخانه اش دست پدر و مادرش را از کانادا گرفت اورد خانه ما خواستگاری من جهیزیه دخترم تکمیل باشد .

اینها را چنان جدی می گفت که فکر می کردی در سازمان ملل پشت تریبون ایستاده است و دارد در مورد حقوق بشر سخنرانی می کند .آنجا بود که معنی سنتی بودن را کملا درک کردم !!

به رستوران برگشته بودیم صبحانه ام را می خوردم و به ادامه سخنرانی خانوم میانسال ایرانی که الان بسیار جدی تر شده بود و داشت رسوم ایرانی را همراه لیست جهیزیه دخترش برایم  می شمرد ، گوش می دادم .رستوران تقریبا خالی شده بود به جز یک میز هشت نفره کنار میز ما که همگی خانوم بودند و ایرانی .
صحبت های خانوم میانسال ایرانی را شنیده بودند و ظاهرا این دست بحث ها، جذاب ترین بحث های خانوم های ایرانیست چرا که به داد من شتافتند و در دادن گوش مفت به خانوم میانسال ایرانی همراهیم کردند .
از فرصت استفاده کردم میز را به بهانه روزنامه ترک کردم .صدایشان می آمد، من حتی لحافت تشک دخترم را هم از ایران اوردم همه اش منجوق دوزی شده بود ... من هم ترمه هایش را دادم یک نفر برایم سرمه دوزی کرد نمی دانی چقدر محشر شده بود ... صدای خانوم میانسال ایرانی را می شنیدم که ذوق زده از همه شان آدرس می خواست .
توی دلم می خندیدم و می گفتم سفر بعدیش محموله لحافت و تشک خواهد بود ...

ادامه دارد ..

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:26 توسط پرنسس |    Balatarin

سالن فرودگاه پر از جمعیت بود و پر از شلوغی و صدا .من هم پر از تردید بودم . از صمیم قلبم می خواستم چمدان هایم را بر دارم و برگردم به همانجایی که بودم.در همان آرامش و سکوت ،در همان شادی و سرزندگی. شاید باز خودم نبودم که تصمیم می گرفتم، کودک زخم خورده ای بود که در درون من لجبازی می کرد .تلفن های خانواده ام تا آخرین لحظه و دادن انواع و اقسام پیشنهادات رنگ و وارنگ برای نگه داشتنم در ایران ،تماس های مکرر دوستان بی نظیرم برای منصرف کردنم و حتی سکوت سنگین و پرمعنای عزیزی که مرا در آن نیمه شب دوشنبه سی ام سپتامبر همراهی می کرد، نتواست این کودک یاغی و زخم خورده درونم را متقاعد به ماندن کند .
دست و پایم یاری رفتن نبود .از سر غرور همیشگی تا آخرین لحظه خودم را مصمم نشان می دادم .اما در آخرین لحظه بغضی باز شده و اشک های روان مرا به درون هواپیما کشاند .


انقدر سفر کرده ام که بلافاصله بعد از نشستن توی هواپیما خودکار کمربند را ببندم صندلی ام را صاف کنم پشت گردنم بالشتکی بگذارم و منتظر تیک آف  شوم .توی همان حالت چشمهایم را بسته بودم و فکر می کردم به مدت اقامتم در ایران ،فکر می کردم به تمام فرازها و نشیب های که پشت سر گذاشتم ، به چیزهای با ارزشی که به دست آوردم و به چیزی که باید از دستش می دادم یا به عبارت بهتر باید از دستم می دادند.فکر می کردم به خاطرات زندگی تنها در پایتخت کشورم ،کار در شهرداری تهران ،یافتن دوستان و همکاران بسیار خوب .فکر می کردم به سفر هیجان انگیزم بعد از ده سال به شمال کشورم ،فکر می کردم به همنشینی با دوستی ناب و همراهی هایش در تمام طول دوران  بستری شدنم .فکر می کردم به خانواده ام به پدر و مادرم که حالا مثل دو کودک احساس تنهایی می کردند ،به برادرانم که برایشان اسطوره شده ام .شاید باور نکنید حتی فکر کردم به مرد عوضی به تهمت های تمام ناشدنیش و تمام شدن برای همیشه.به شبی سخت روی تخت بیمارستان ،تنها و بیمار ،دلتنگ، حرفها و تهمت های آن شبش که کشنده تر از هر نوع بیماری بود .خط پایانی برای دوست داشتنش .

چشماهایم را باز کردم خانوم میانسالی توی صندلی کنارم در حال جا به جا شدن بود به هم لبخند زدیم و هر کدام مشغول کار خود شدیم او خودش و وسایلش را جا به جا می کرد و من رفتم به توچال ،به دربند ،به پارک ساعی ،به خیابان ولیعصر ،به پاتوقم در کافه سپید و سیاه ،و به یاداشتی که با دست خط خودم زیر شیشه میزی که همیشه پشت آن می نشستم فکر کردم،به تحقیقاتم ،به هموسکشوال ،روسپیگری ،به دوستیم با زیرخاکی، به پانسیون دخترانه و ماجراهای جور واجورش،به پیشنهاد ازدواج دوست ،مرد عوضی ،و پیشنهادات ازدواج های دیگر که هر کدام از آن یکی سورپرایزتر بود .و به خیلی چیزهای دیگر فکر می کردم .
گوی روی صندلی سینما نشسته ام و دارم فیلم دوران گذشته ام را تماشا می کنم و آن نقش اول فیلم ،من نیستم بلکه موجودیست سرکش و مهار نشدنی که دارد به دنبال خودش می گردد.

کاپیتان خودش را معرفی می کند و توضیحاتی می دهد در مورد پرواز ، مسافت و غیره ... به دنبال آن میهانداران خوشتیپ آلمانی کارشان را آغاز می کنند .خانوم صندلی کناری، بعد از شنیدن زمان طولانی پرواز گوشهای مرا جستجو می کند خوب متوجه می شود گوشهایم جان می دهند برای شنیدن حرفهای زنانه .پس سر سخن آغاز می کند و مثل هر ایرانی دیگر پرس و جو در مورد زندگی شخصی ام را می گذارد سر فصل همنشینی اجباری هفت ساعته . من می خندم به ذات ایرانیمان که فرقی نمی کند سی سال در امریکا زندگی کرده باشیم یا پایمان را از تهران حتی به کرج هم نگذاشته باشیم همانی هستیم که باید باشیم .شیرین حرف می زند و ادبیاتش حتی از یک دختر بچه پنج ساله هم ضعیف تر است .بعد از اجرای فصل اول یعنی پرس و جوی کامل زندگی خصوصی ام که سعی کردم به شکلی کاملا ام پی تری پاسخش دهم .فصل دوم یعنی پیچیدن نسخه برای زندگیم را آغاز کرد .خانمی میانسال اما مدرن مهمترین بخش نسخه هایش ازدواج و روش شوهر یابی بود . با همان ادبیات خاص خودش لیستی بلند بالا  از سایت های شوهر یابی در کشور های مختلف را برایم خواند و تاکید داشت برم یک عکس زیبا بیاندازم و آنرا بزرگ بگذارم توی پروفایلم و تاکید داشت بنویسم من شوهر نمی خواهم هااااا فقط می خواهم دوست خوب پیدا کنم و ادامه داد بعد از اینکه خوب با هم دوست شدید بگو من می خواهم بروم
با یکی دیگر ازدواج کنم و او به زودی دستپاچه می شود و می آید تو را می گیرد .
من که توی دلم  به ترکیب سی ساله فرهنگ امریکای و سنت ایرانی نفوذ پیدا کرده در سلول سلول بدن این زن می خندیدم، و به نشانه هیجان زده شدن ،حرفهایش را با تکان سرم تایید می کردم .

میهماندار به ردیف صندلی ما نزدیک می شود و مودبانه می پرسد چه چیزی برای نوشیدن می خواهیم خانوم ایرانی میانسال آب پرتغال تقاضا می کند و در حالی که لیوانش را جلو می کشد زیر چشمی به من نگاه می کند چه چیزی سفارش می دهم من که تقاضای کوکا کولا  با یخ کرده ام سعی می کنم میز را از صندلی جلوی جدا کنم  تا لیوان را در آن جای دهم ،خانوم ایرانی میانسال چنان محکم می کوبد روی پایم که از جا می پرم .شروع می کند به ابراز خوشحالی برای عدم سفارش آب جو یا مشروب الکلی از طرف من .بلافاصله می پرسد نماز هم می خوانی ؟من که کاملا از حرکات این زن متعجب شده بودم ،به طرز لباس پوشیدنش با دقت بیشتری نگاه کردم و به دنبال رابطه ای بین سینه باز و چادر نماز در ذهنم می گشتم .

هنوز داشت از غذای هواپیما شکوه می کرد و در حالی که ظرف های غذا و قاشق چنگالها را با دستمال کاغذی تمیز می کرد و توی کیفش می گذاشت من به یک سرویس کامل قاشق و چنگال در آشپزخانه ،خانوم میانسال ایرانی توی کالیفورنیای امریکا فکر می کردم که طی سی سال پرواز های خانوم با شرکت هوایی لوفتانزا تکمیل شده است .در حالی که داشت سینی غذای من و خودش را جمع می کرد و به میهماندار کمک می داد زیر لب به آقای که در سمت دیگر من نشسته بود نق می زد که توی هواپیما هم جای مشروب خوردن است آن هم دو بار ؟نق نق کنان ملافه اش رو توی کله اش کشید و چند ثانیه بعد صدای خرخر هایش گوشم را نوازش می داد !

سرم را به صندلی تکیه دادم به شدت دلتنگ بودم .چشمانم را که باز کردم خلبان گزارش لندینگ در فرودگاه فرانکفورت را می داد .

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 4:50 توسط پرنسس |    Balatarin

تا چند ساعت دیگر مرز کشورم را مجدد ترک می کنم این در حالی است که دلبستگی های زیادی در این کشور دارم

برایم آرزوهای خوب کنید .

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 20:38 توسط پرنسس |    Balatarin