تبليغاتX
پرنسس در غربت

شب تولدم بود ،تنها بودم ،ظاهرا هیچ کس نمی دانست تولد من است و من دوست نداشتم به کسی بگویم .طبق رسمی که بعد از قسم خوردنم برای تغییر ایجاد کردم و قرار گذاشتم سال نو رو بگذارم روز تولدم  ،خودم رو برای سال نوی جدید زندگیم دعوت کردم بیرون ،کافه سپید و سیاه یک تکه کیک ،شمع و یک فنجان قهوه ،یک دسته ورق و یک خودکار .چیزهایی را که باید، نوشتم. سوگند نامه را هم با خودم آورده بودم. برای سومین سال متوالی امضاء زدم و برنامه امسال را نوشتم .از تنهایی و آرامش و خلوت با خودم لذت بردم. خیابانی را که به شدت دوست دارم در کنار جوی آب قدم زدم و برگشتم خانه .

شب سوار ترن شدم و برای انجام یک پروژه به شهری دیگر رفتم ،دوستانم آنجا با گرمی و صمیمیت تولدم را تبریک گفتند و من کیک تولد مهمانشان کردم .

توی ترن در مسیر برگشت دوستان بسیار خوبم از کشور های مختلف تماس گرفتند و تولدم را تبریک گفتند .

وقتی رسیدم محل کار روی میزم، بسته ای به شدت بزرگ منتظرم بود و در کنارش بسته های کوچک دیگر ...

من سورپرایز شده بودم دوستی بسیار عزیز مجموعه ای هدایایی زیبا ،با ارزش ،و گرانقیمت برای من ارسال کرده بود .همچنین دوستان دیگرم به پیروی هدایایی ارسال کرده بوند که همگی مرا به شدت غافل گیر کرد.بسته بزرگ با سلیقه هر چه تمام تزئیین شده بود و از تمام هدایا علاقه و احترام دوست عزیز نسبت به من دیده می شد .بسته های شکلات و شیرینی و هدایایی دیگر هم توسط همکارانم رسید و من که به عنوان مهمان در اتاق کنفرانس اداره مستقر هستم تمام هدایا را روی میز کنفرانس چیدم و بزمی شاهانه با انواع زیبا ترین عروسک ها ،شکلات ها، کتابها، شمع ها ،قطعات کامپیوتر،و سکه بهار آزادی به راه انداختم .همکاران از چهار طبقه اداره برای تماشای هدایای من و تبریک و البته خوردن به اتاق من می آمدند و به جمع سایر همکاران مستقر در محل می پیوستند .

بنابراین امسال هم همانند پارسال سه جشن تولد داشتم ،اما در کشوری متفاوت .

در مسیر برگشت به خانه هدایا توسط من و دوستی نازنینی حمل می شد. ما در یک تصمیم ناگهانی کنار خیابان درست کنار همان جوی آب ،سر افطار، آش رشته که من دیوانه وار دوست دارم خریدیم و با صدای اذان ،آب ،خنده ،آش رشته خوردیم .

و من اینگونه به استقبال سالی جدید از دفتر زندگیم رفتم . سالی که دیگر خیلی متفاوت با سالهای قبل است .

از تمام دوستان خوبم بخصوص از عزیزی که با هدایای زیبایش مرا غافل گیر کرد صمیمانه متشکرم از آقای حکیمیان متشکرم .از شما هم متشکرم که صمیمیت و محبتتان را همین جا برایم ارسال کردید.

شمع تولد را که فوت می کردم آرزو کردم پرنسسی باشم واقعی که هر یک از شما به داشتنم افتخار کنید.

شب آرام، روی تخت دراز کشیده بودم و بارش نم نم باران را از پنجره تماشا می کردم. که می خورد روی برگ های درخت بزرگ کنار پنجره ام .و به این فکر می کردم که روز جدیدی می آید .و به این آهنگ گوش می دادم.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 15:42 توسط پرنسس |    Balatarin

تولدم رو در تنهایی و سکوت جشن گرفتم .

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 17:55 توسط پرنسس |    Balatarin

از دود و هیاهو ی داخل چایخانه پا به بیرون گذاشتم .هوای تازه هجوم آورد به درون ریه هایم .سبک بودم و ساکت . پیچیدم به خیابان فرعی وخودم را بالا کشیدم   از سر ازیری خیابان، در امتداد جوی آب همراه 
ردیف درختان چنار که به نظم ایستاده بودند،قدم می زدم .دوست داشتم تمام شب را قدم بزنم آنقدر قدم بزنم که فراموش کنم تمام چیزهای را که شنیده بودم آنقدر قدم بزنم که دیگر خودم را برای 
برای ماجراجوئی هایم  لعنت نکنم  .آب می خورد به سنگ های جوی، می خورد به تنه درختان چنار و بلند بلند آوزار می خواند در خلوت شب و من داشتم درست بر خلاف جهت آب قدم می زدم ،فکر
می کردم و خودم را هل می دادم به سمت بالا .هر از گاهی  ماشینی از روبه رو می آمد نور چراغش را توی چشمان من می انداخت بوق می زد، با صدای بلند تر از صدای موسیقی ضبط صوت ماشینش
چیزی را به من می گفت و مرا یاد همان روز،همان ماشین ،همان اولین بار "زیر خاکی " می انداخت .زیر خاکی اسمش نبود، ،عنوان شغلیش بود
این را هم خودش به من گفت همین امشب همین سرشب توی همین چایخانه که من حالا ازش زده ام بیرون .درست پایین همین خیابان سر بالایی .
خدا می داند چقدر سر پیدا کردن زیرخاکی اذیت شدم چقدر قرار گذاشتم و نیامد .چقدر شماره موبایل ایرانسلش مشغول و یا در دسترس نبود .تا اینکه یک روز سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز
توی یک بی ام دابلیو سفید کنار یک آقا دیدمش ،زدم به شیشه ماشین  سلام کردم چشمان گربه ایش را تاباند به سمت من .فکر کنم خوشش نیامد.
 شیشه را داد پایین و گفت ببخشید من قرار کلاس را کنسل کردم ،آخه می دونید کمی سرما خورده بودم ...
 رژ لبش خیلی قرمز بود و به رنگ سفید سانتافه و شال سبزش می آمد .رو کرد به مرد ،اسم مرا گفت و ادامه داد خانوم، معلم خصوصی من هستند  .
من هم انگارکسی حرف را توی دهانم گذاشته باشد گفتم شماره موبایل شما را گم کرده ام اگر امکان دارد دوباره بدهید .و او در حالی که داشت از چراغ سبز با بی ام دابلیو سفید رد می شد شماره را خواند
صفر نهصد دوازده ..... دور می شد و با انگشتان لاک زده اش بای بای می کرد .
کشیدم توی پیاده رو و از آنجا به قدم زدن خلاف جهت آب ادامه دادم .فکرم پیچید توی خانه آن مرد بی ام دابلیو سوار پیش همسرش و یا احیانا فرزندانش .خودم حلقه اش را وقتی داشت عینک آفتابی اش را
دستپاچه می زد روی چشمانش دیدم .شاید زیر خاکی از همسرش زیبا تر است ،شاید لوند تر است ،شاید بهتر بلد است چه کار کند ....
شاید مرد صبح که از خانه بیرون می امده بهانه ای جور کرده و سر همسرش داد و فریاد کشیده و او را محکوم کرده است به نا نجیبی دروغ گویی خیانت کاری تا حالا راحت بتواند با زیر خاکی توی
خیابانها بالا و پایین شود. شب چه ؟شب کجا می روند ؟آن روز نمی دانستم اما حالا خوب می دانم زیر خاکی همه اش را گفته است. عکسهایش را هم نشانم داده است عکس همه شان را.
دلم یک جوری می شود کاش می شد  سرم را می کردم توی آب جوی و صورتم را، سرم را ،حتی تنم  را خیس آب می کردم و می شستم .

توی چایخانه که بودیم زیرخاکی چشمان گربه ایش را تنگ کرد و  پرسید چرا دنبال مرا تا اینجا گرفتی ؟
و من  محکم گفتم کنجکاوی . پاسخی می خواستم برای  سوالات درون خودم .
بلند خندید و کشدار گفت دروغ می گویی ... تو داری لجبازی می کنی با احساسات خودت که دارد آزارت می دهد تو چیزی داری که مخفی می کنی ...
به قول بچه ها چهره معصومانه ات لج آور است اما من پشت همین چهره معصومانه چیزی را می بینم که داری با رندی مخفی می کنی
سرم را بلند کردم و زل زدم توی چشمانش و محکم تر گفتم من فقط می خواهم بدانم خیانت چگونه است ؟می خواهم بدانم روسپیگری چگونه است ؟می خواهم بدانم چگونه یک نفر روسپی می شود ؟
مثل یک گربه برق گرفته ، جیغ خفیفی کشید و به سمت من  خیز زد و گفت من روسپی نیستم ...
برای نشان دادن جدیتم ،صورتم را جلو کشیدم ،آنطور که گرمای آتش قلیانش را حس می کردم وبا غیظ پرسیدم پس چه هستی ؟؟؟
من به دنبال باقلوا نبودم که تو را معرفی کردند من دنبال یک روسپی بودم .به قول خودت بچه ها! شماره ا ت را دادند .

مثل گربه ای خیس شده کشیده بود کنار چسبیده به پشتی قالیچه ای و با دستش رژ لب دور نی قلیان را تمیز می کرد مردد بود ، من من کرد ،زیر چشمی نگاهم  کرد و گفت من روسپی نیستم، زیر خاکی هستم .
کمی مکث کردم شاید بتوانم معنی کلمه دوم رو بفهمم .خواستم بپرسم که ادامه داد من پول نمی گیرم .از شنیدن این جمله چندشم شد .پرسیدم  برای رضای خدا کار می کنی ؟؟؟
قاه قاه  خندید و گفت نه برایم خرت و پرت  می خرند .مبهوت مانده بودم  و پرسیدم تو برای به قول  خودت خرت و پرت هر شب را با یکی سر می کنی ؟؟
خودش را جمع جور کرد و گفت انطوری هم که تو می گویی نیست به هر حال به هم امتیاز می دهیم .
پرسیدم تفاوت زیر خاکی ها با روسپی ها چیست ؟؟طوری نشست که انگار قرار است پشت یک تریبون رسمی از حیثیت شغلی خودش حمایت کند و گفت آنها پول می گیرند خیلی زیاد هم می گیرند.
می گیرند البته به ل ول لشان (مرتبه ) بستگی دارد .این را با ولع گفت . ادامه داد

آنها هر شب را در یک جا هستند و گاهی یک شب را در چند جا هستند. از این گذشته آنها حمایت هم می شوند ...
چشمانم داشت می دوید توی دهانش انگار می خواستم زودتر از اینکه حرفها را به بیرون بیاندازد خودم از توی دهانش بگیرم ...
زیر خاکی رفته بود روی منبر و داشت تمام جزئیات شغلیش را می گفت و مقایسه می کرد با هم صنفانش که به قول خودش یک ل ول از او بالاتر بودند .

زیر خاکی هنوز داشت حرف می زد صدایش توی گوشم بود با صدای آب جوی می شنیدمش اما خودش نبود رفته بود. همان پایین این خیابان سر بالایی ،دم در چایخانه، رفته بود با یک سانتافه نقره ای .
دو نفر دیگر هم بودند دو جوان که بعد از ما آمده بودند چایخانه قلیان بکشند .
خودش رفته بود اما صدایش بود ،حرفهایش بود ،نگاه هایش بود همگی داشتند این بالا ،توی سرم می جنگیدند با اعتقادات من که داشتم در سربالایی این خیابان خودم را هل می دادم به بالا ...

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 14:51 توسط پرنسس |    Balatarin