هارد لپ تاپ سوخت و من تمام اطلاعات روی هاردم رو فعلا از دست دادم چند روزی درگیر این موضوع خواهم بود با برگشت اطلاعات از روی هارد پست های نوشته شده رو آپلود خوام کرد .
با احترام
روحم داشت پرواز می کرد در غلیظی دود چایخانه .به پشتی قالیچه ای روی تخت تکیه داده بودم ، پاهایم را توی شکمم جمع کرده بودم ،
چایخانه پر بود از دهان که دود می دادند توی هوا .صدای دهان ها،پچ پچ ها ،خنده ها ،به هم خوردن فنجان ها و لیوان ها ،کر کر خفیف قلیان ها ،رفته بود توی صدای خواجه امیری
تو چشمات مال من نیستو
نگات دنبال من نیستو
چشاتو دزدکی دیدم
تو قهوت فال من نیستو
نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیستو
نمی دونی
تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیستو
....
توی قلب تو دیگه جای واسه امثال من نیستو
یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیستو
بهارش اینجوری باشه
نه امسال سال من نیستو
نمی دونی،نمی دونی،نمی دونی ....
سرم را بالا گرفتم و رقص دود های از دهان ها بیرون آمده را در فضای تنگ چایخانه تماشا کردم که ، تاب می خورد ، می رقصید ،پخش می شد و بعد حل می شد در ته مانده های اکسیژن هوا سقف با شیشه های رنگی پوشیده شده بود .شیشه های که دود سیگار ها و قلیان ها دلشان را تیره کرده بود .دیوارها طاقچه داشتند و توی طاقچه ها گلدانی های مملو از خوشه گندم بود
آشپزخانه چایخانه به سبک بار بود .روی پیشخوان بار تعداد زیادی قلیان بود .یک دستگاه کاپوچینو هم بود .از سقف پیشخوان گیلاس های بستنی خوری و کافه گلاسه آویزان بود .همشان تمیز و شفاف بودند
عکس تمام جمعیت حاضر در چایخانه توی گیلاس های آویزان دیده میشد .تخت های فرش شده با قالیچه های ایرانی دور تا دور دیوار ها چیده شده بود.
نفس که می کشیدم بویی غریبی می زد زیر دماغم. بوی تباکوی سیب ، موز و نعنا.. بوی قهوه و چای ،بوی ادکلن های مختلف ،بوی کرم پودر و پنکک ،حتی بوی نویی لباس .
من فکر می کردم به آن مرد که گم شد ،فکر می کردم به عشق به س .کس به هوس ،فکر می کردم به درست یا غلط ،فکر می کردم به مطلق به نسبیت ،فکر می کردم به قداست وقاحت به این که فکر می
کردم .به تهمت هم فکر می کردم به نیرنگ ،به مالکیت بدن به روح ،فکر می کردم به اختراع واحد اندازه
گیری تمام اینها، فکر می کردم ،سرم را انداخته بودم پایین زل زده بودم به کف چایخانه .
کف چایخانه آجری بود آجر های منظم و زیبا . بین آجر ها تا لبه دیوارها چراغ های رنگی کوچک جای داده شده بود که گاهی روشن و خاموش می شدند .
روی دیوار مقابل من زنی تمام قد نقش بسته بود زنی از عهد قاجار با صورتی پهن و درشت ،ابروانی کمند و سیاه و چشمانی وسمه کشیده .یک چارقد سفید روی سرش که زیر چانه اش سنجاقی بزرگ
زده بود و دورتا دور چارقدش ،پر بود از منجوق و پولک .منجوق ها و پولک ها در حاشیه جلیقه اش هم دیده می شدند.
پوست صورتش سفید بود با چشمانی درشت و مغموم .
صورتش را شلخته وار بزک کرده بود.با یک دست به سبکی کاملا نمایشی دوتاری را کنار صورتش نگه
داشته بود و انگشتان دست دیگرش را روی سیم های دوتار گذاشته بود شاید می خواست انگشتر بزرگش دیده شود .
زن نقش بسته به دیوار از عهد قاجار ،دامن گشاد چین دار پوشیده بود با تنکه سفید.دستانش باریک بود
اما پایین تنه بزرگی داشت که چین های دامنش بزرگترش کرده بود.روی چین های شلیته اش صورت
زنی نقش بسته بود که برجسته بود ،نشسته بود رو به روی من پشت به زن نقش بسته روی دیوار از عهد قاجار .
چشمانش همان چشمان بود،گربه ای نه وحشی نه آرام ،وقیح بود ،مغموم بود .ابروانش سیاه وکمند نبود ، تاتو وکوتاه بود، که کشیده شده بود بالا .صورتش را سه لایه بزک کرده بود .
صورتش پهن درشت نبود ،باریک و دراز بود.پوستش روشن نه، تیره بود ،برنزه بود .
روی سرش شالی انداخته بود به باریکی و نازکی دستمال سفره اما چارقد شال شده اش ،سفید نبود سیاه بود .
شلیته اش چین نداشت مانتو ی تنگ بود به رنگ سفید که آستین نداشت دوتا ساق دست نازک سفید
داشت.بالا تنه اش باریک بود اما پایین تنه اش پهن و بزرگ بود . به ناخن هایش لاک سفید زده بود شاید هم ناخن هایش مصنوعی بود چون رویش پر از نگین و منجوق بود که برق می زد.
انگشتری بزرگ توی دست راستش بود مارک ورساچه ،کیف و کفشش هم از همان مارک بود .توی دستش تار نبود سیگار بود
رو به روی من نشسته بود به فاصله یک سینی حاوی قوری چای و دو فنجان . قلیان میوه ایش خاکستر شده بود تا دقایقی پیش مثل لوکو موتیو داشت قلیان دود می کرد و حالا سیگار کاپیتان بلکش را بادست
راست گوشه لبش گذاشته است و با من حرف می زند
به سیگارش پوکی می زند و با دهانی کج سرش را بالا می برد و از گوشه لب پر از ماتیکش دود را می
فرستد بالا تر تا توی صورت من نخورد. سیگار را بین دو انگشتش روی لبه زیر سیگاری ماهرانه می چرخاند.من سرم را بالا گرفته ام ، آرام و مبهوت وارسی اش میکنم .
چای می ریزد توی فنجان و تعارف می کند "بخور تا یخ نکرده "
با یک دست فنجانش را بلند می کند و با دست دیگر پک می زندبه ته سیگارش و آخرین حلقه دود راتوی هوای غلیظ چایخانه هل می دهد .دست دیگرش را بالا می آورد و چای توی فنجانش را هورت میکشد.
مژه های درشت شده با ریملش را ازپشت فنجان می بینم که تاب می خوردبه سمت یکی از تخت های
چایخانه چشمان گربه ایش را می اندازد توی چشمان من.چشمکی تحویلم می دهد و از سرلوندی لبخند می زند.با عشوه سرش را تاب می دهد و با لحنی گشادمی گوید اینجوری ها جیگر جون ...
پ ن:آهنگ خواجه امیری
ادامه دارد ...
عصر جمعه ، خسته ،عصبانی و کلافه بودم .بالا می رفتم و پایین می آمدم یک چیزی می خواستم اما نمی دانستم چه .دلم گرفته بود مثل همه روزهای دیگر .دوست داشتم گریه کنم ولی کجا ؟
از اتاق بیرون آمدم و دوباره بالا و پایین شدم .این بار توی حمام بودم .دوش گرفتم و تا توانستم زیر آب گریه کردم ،به همه چیز فکر می کردم جز به اینکه دارم حمام می کنم .بیرون آمدم موهایم را خشک کرده و نکرده از پشت سر محکم بستم .جلوی آینه نشستم ، تمام لوازم آرایش روی میز دراور را روی صورتم کشیدم پررنگ و بی دقت، چشمانم مشکی تر شده بود.
خودم را گربه ای در آینه یافتم زخم خورده ،وحشی
حوصله اتو زدن مانتو ام را نداشتم .مشکی بود چروک هایش دیده نمی شد .پوشیدم و زدم به خیابان .قدم می زدم و غر می زدم . دلم بد فرم گرفته بود.این که از کی و کجا بماند، فقط گرفته بود .
هی راه رفتم و راه رفتم.توی خیابان بی هدف راه می رفتم گاهی هم مردم را نگاه می کردم
دختر ها و پسرهای جوانی را میدیدم که عصر جمعه شان را با هم بیرون آمده بودند و توی ماشین داشتند حالشان را می بردند اما من تنها بودم
موبایلم را چک کردم نه یک بار ده بار. نه دوستی نه آشنای کسی با من کاری نداشت .
باز رفتم به خاطرات گذشته و همه چیز عین یک پرده سینما جلوی چشمانم شروع شد به پخش شدن
انگار داشتم فیلم هندی می دیدم اشکم در آمده بود از دو طرف چشمانم .زدم به کوچه فرعی تا راحت تر گریه کنم دستمال نداشتم، توی کیفم هر چه گشتم پیدا نکردم .کلافه بودم،بی رمق بی رمق شده بودم بی هدف تر و بی حوصله تر قدم می زدم. هوا تاریک شده بود و من داشتم توی تاریکی اشک می ریختم حواسم نبود ،ماشینی درست کنار من داشت می آمد و از توی ماشین هی با کله اشاره می کرد .تند تر راه رفتم، ترسیده بودم، داشت قلبم می امد توی دهانم.
رفتم توی خیابان اصلی .با گوشه روسری ام اشکهایم را پاک کردم. ماشین آمد توی خیابان اصلی حالا بوق هم می زد باز من تند تر می رفتم
هول شده بودم "ای توی روحت..... آبرویم را بردی توی خیابان "زیر لب هر چه می خواستم فحش و بد بیراه نثارش کردم.شاید دست بردارد و گورش را گم کند.
اما انگار دست بردار نبود .چند لحظه ای گمش کردم، خوشحال بودم که رفت اما نرفته بود، از ماشین پیاده شده بود و انداخته بود دنبال من آن هم پیاده .پشت سرم صدایش می آمد چند لحظه صبر کنید خانوم باور کنید من مزاحم نیستم، دنبال دختر بازی هم نیستم ،این همه زن بدکاره توی این مملکت ریخته است چرا باید دنبال دختری به خوبی شما بیافتم .....
دیدم گریه می کنید دلم سوخت ناراحت شدم از ته دل برایتان ناراحت شدم ....
این حرفها را که میزد انگار داشت برایم مرثیه می خواند خودم هم برای خودم ناراحت شدم فکر کردم دارد قلبم را لمس می کند .دوست داشتم باز هم بگوید باز هم حرف بزند باز هم بگوید مرا می فهمد ،می شناسد دردم را درک می کند حتی اگر درمانی برایم ندارد .
او داشت حرف می زد ، و من سرم را به صندلی ماشین تکیه داده بودم گریه هم می کردم. از جلوی داشبورد دستمالی به دستم داد و گفت گریه نکن عزیزم تو زیبای ، لطیفی مثل گلبرگ گل ....خودت را رها کن ....
هیچ دردی نباید تو را اینگونه به هم بریزد او با حرفهایش داشت قلبم را نوازش می داد نه فقط قلبم را بدنم را هم نوازش می داد سرم را روی شانه هایش گذاشته بودم و گریه می کردم .خانه اش آرام بود و ساکت انگاری تکیه ای از دنیای دیگر بود نه درگیری بود و نه نفرت
مثل یک بچه توی آغوشش گریه می کردم بی وقفه ، او هم مرا نوازش می کردبی وقفه. روسریم را برداشته بود،موهایم را که سفت بسته بودم باز کرده بود و داشت موهایم را نوازش می کرد. می دانستم باید مقاومت کنم اما نمی کردم دوست داشتم، می خواستم ادامه بدهد نمی خواستم تمام شود .
آهسته پیشانیم را می بوسید، موهایم را می بوسید و هی میگفت تو زیبای ، لطیفی مثل گلبرگ گل ....خودت را رها کن ....
دستش حالا توی تمام بدنم راه می رفت، شانه هایم را لمس می کرد، بدنم شل شده بود. مثل توی فیلم ها بود انگار داشتم فیلم بازی می کردم مانده بودم بازی کنم یا نه .نوازش هایش دوست داشتنی بود. تنم را لذت می داد . گریه نمی کردم داشتم حظ می کردم چیزی انگار داشت توی تنم وول می خورد
نفسش بو داشت، بوی خوبی داشت صورتش را توی صورتم می مالید و هی حرفهای خوب می زد خودت را رها کن تو زیبای ،قشنگی، لطیفی مثل گلبرگ گل .....
ساکت شد ،داشت لبانم را می خورد کمی مقاومت کردم اما مقاومت من هیجان او را بیشتر کرده بود داشت مرا می بلعید من هم هیجان زده شده بودم. می ترسیدم اما دوست داشتم انچه را داشت او انجام می داد لذت داشت، ترس داشت ،هیجان داشت یکنواخت نبود
می رفت دور گردنم و گوشهایم و بعد می امد روی لبانم خیلی آهسته و بعد شروع می کرد به مکیدن لبهایم داغ شده بودم او هم داغ داغ بود چشمانش را می دیدم چقدر درشت بود درست مثل چشمان من اما روشن بود نه مثل چشمان من. موهایش بوی عطر می داد ،داشت گردنم را لیس می زد و من موهایش را بو می کشیدم .یقه لباسم تنگ بود با دندان گرفته بود خنده دار بود بامزه بود هیجان انگیز بود مثل یک بچه مرا بقل زد و روی کاناپه خواباند صورتش را دیدم برق می زد روی سینه هایش پر از مو بود بازو های قوی و پیچیده ای داشت .
عین توی فیلم ها بود دستش را برده بود توی لباسم مقاومت کردم قوی تر از آن بود که بتوانم به او غلبه کنم دستش را رساند توی شانه هایم و از پشت شانه هایم را می مالید و هی می گفت تو زیبای ،قشنگی، لطیفی مثل گلبرگ گل، خودت را رها کن ....
چشمانم آهسته باز و بسته می شد بیحال شده بودم، داشت تمام تنم را می خورد و من کیف می کردم ترس هم داشتم خیلی بیشتر از کیف . فکر می کردم می ترسیدم.
نفسم تند شده بود نمی دانستم باید چه کار کنم .با دست لیوان نوشابه روی میز را لمس کردم با حرکتی زیرکانه لیوان را از دستم ربود و آهسته نوشابه را توی دهانم می ریخت درست مثل آب دادن به یک بچه .
طعم عجیبی داشت اما طعمش را دوست داشتم گس بود طعم دهان او را می داد ....
داغ داغ شده بودم او هم از من داغ تر هیجانم بیشتر شده بود .هیچ وقت بدن خودم را لخت در وسط یک خانه، روی کاناپه ندیده بودم چه رسد به بدن لخت یک مرد آن هم وسط یک خانه روی کاناپه چسبیده به بدن من ....
هیجان به اوج رسیده بود و داشت ناله می کرد، و من گیج بودم ، سوزشی در بدنم حس می کردم می خواستم بخوابم،گیج و بی حال سرم را توی سینه اش گذاشتم و خوابیدم ...
چشمانم هنوز سنگین بود اما بیدار شده بودم. دور وبرم را نگاهی انداختم توی یک تخت بزرگ دو نفره خوابیده بودم. روتختی خیلی قشنگی روی بدنم کشیده شده بود و لباس های زیرم تنم بود موهایم همچنان باز دور برم ریخته بود خودم را با کرختی تکانی دادم .همه جا ساکت بود .اتاق را به دقت نگاه کردم اتاقی بزرگ و شیک بوداز روی تخت بلند شدم لباسهایم را دیدم روی یک صندلی،کنار دراور بود. لباسهایم را برداشتم می خواستم بپوشم، خودم را توی آینه دیدم چشمانم مثل چشمان یک گربه بود اما گربه ای زیبا و آرام .از توی آینه دیدم مرا بغل زد ._ بیداری شدی ؟خجالت می کشیدم خودم را جمع و جور کردم سرش را پایین آورد و توی گوشم زمزمه کرد تو زیبای ،قشنگی، لطیفی مثل گلبرگ گل .....
حوله ای روی شانه ام انداخت و حمام را نشانم داد .پر بود از انواع شامپو های خارجی پر بود از دئودورانت های خوشبو. حمامی بزرگ با آینه های بلند . زیر دوش گریه نمی کردم داشتم زیبای فرود آمدن قطرات آب را روی برجستگی های بدنم دنبال می کردم و به هیچ چیز فکر نمی کردم جز زیبای های تنم و پرواز روحم در آن بخار غلیظ حمام .
ادامه دارد...