و به شکلی باور نکردنی خیلی چیزها خیلی تغییر کردند .نمی دانم دوسال دیگر یا حتی سال دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد اما می دانم باید بهتر وزیبا تر از دوسال قبل باشد .
مرد عوضي با اعتماد به نفس گفته بود تمام وسايل مرا دست نخورده به منزل پدري ام منتقل كرده است و من كه ميلياردها بار فريب دروغ هاي اور را خورده بودم باز هم به او اعتماد كرده و در خيال جاي كاسه و بشقاب ها و شيشه هاي ادويه و سبزيجات خشك شده قاشق ها و كفگير هاو.. را امن مي پنداشتم شايد براي هر كس ديگري بي ارزش و مسخره باشد اما براي من خيلي با ارزش بودند از هر يك هزاران خاطره دارم حتي مي توانم بگوييم از كدام مغازه و با حق التدريس ساعتي دويست تومان كدام آموزشگاه خريده بوده ام .براي آن قابله نچسب كوچك قرمزم مي مردم سه هزار تومان درست ده سال پيش خريدم اولين بار آش رشته تويش پخته بودم آن زمان سه هزار تومان پولي بود .آن قابلمه محبوب من بود چنان با دقت مي شستمش كه خش نيوفتد. دسته هايش وقتي شاگرادنم را كوه برده بودم سوخت درست مثل الان كه دل من سوخته است .
گلدانهايم را با آخرين پول و پسندازهايم خريدم توي يك آرايشگاه كار مي كردم مرد عوضي نمي دانست من هم از او مخفي مي كردم مي خواستم روحيه اش شاد شود محل كارش رونق بگيرد خاك خريدم و گلدان به چه سختي از پله هاي آن ساختمان قديمي بردمشان بالا . توي جعبه هاي خالي ميوه هم سبزي كاشتم واي چه عشقي مي كردم با گلها و سبزيجاتم .سبزيجات را مي چيدم مي شستم خشك مي كردم و توي شيشه هاي خالي مربا نگه داري مي كردم كلي هم دارو هاي گياهي داشتم زعفران و زيره و آرد هم داشتم حلوا و كاچي درست مي كردم مرد عوضي خيلي دوست داشت
يك ست ظروف لعابي داشتم چقدر زيبا بودند خريدم به دو هزار تومان يازده سال پيش جلوي درب نگارخانه آنقدر خوشحال بودم . كلي خيال پردازي مي كردم كه با مرد عوضي عروسي مي كنم مي روم سر خانه و زندگي ام غذا مي پزم توي يكي خورشت توي يكي پلو ،ديگري سالاد ،ماست و ترشي مي ريزم مي برم محل كارش .
باز هم داشتم خيلي چيزهاي ديگر يك دست قاشق و چنگال پشتش نوشته بود حسن ابن علي وقتي مي خريديم كلي با مرد عوضي خنديدم .گوشت كوب هم داشتم، سبد، ليوان كاسه ، بشقاب ،درب بازكن كنسرو ،چاقوي بزرگ، پيش دستي .اي واي فنجان هايم... اين شاگردان و كارمندان كلي را شكسته بودند اما دو تايش باقي مانده بود يكي مال من بود يكي مال مرد عوضي .عكس نسكافه رويش بود آنقدر چاي تويش مي چسبيد .توي يك سيني بزرگ سفيد مي گذاشتم تميز تميز .دوتا سيني ديگر هم داشتم نارنجي و سبز همه اشان را با وايتكس خوب مي شستم هر چند بعدش كلي سردرد مي شدم اما دوست داشتم ظرف ها برق بزنند از تميزي .
آهان زيرديگي هم داشتم از بازار روسها خريدم همان روز كه مرد عوضي هم آمده بود .چيز ديگري هم خريدم و فروشنده روس مي گفت سورمگي تك چوك .....
سيخ كباب هايم گمشده بود اما توري كباب داشتم ،ماهي تابه چدن با دسته چوبي هم بود .چقدر غذا هاي خوشمزه مي پختم غذا هاي فصل چقدر دسر درست مي كردم چقدر مربا و ترشي همه شان را توي همان ظرف و ظروف درست مي كردم آن هم در بهترين سالهاي عمرم در سالهاي تازه گي ام در سالهاي شور و شوق و عشق
باورتان مي شود دارم براي ظرف هايم گريه مي كنم .
مرد عوضي !پس انداز سالهاي جواني ام را بردي ،اعتبار آبرو سلامتي ام را بردي ديگر به ظرف هاي من چه كاري داشتي ؟كاش در ازاي آن همه تهمت هاي ناروا در ازاي آن همه به عدالتي حداقل ظرف و ظروفم را پس مي دادي .