تبليغاتX
پرنسس در غربت

فرودگاه داکا پایتخت بنگلادش
با آن چیزی که در روز اول ورودم دیده بودم فرق چندانی نکرده بود همانطور ملت از در و دیوار و میله های اطراف آویزان بودند
و من همچنان علت این آویزان شدن را نمی دانم  آن هم سه نیمه شب .شاید تیم ملی فوتبالشان هر دو بار به یک بازی برون مرزی رفته بوده است
و درست مثل تیم ملی فوتبال ما با افتخار برگشته است .
هوا برایم از شب اول سبکتر و دلپذیر تر است حس می کنم به هوای اینجا خو گرفته ام  همراهیانم برای این ازدحام جمعیت
توضیح می دهند که اینان خانواده های کارگرهای صادر شده به کشور های دیگر هستند ،آویزان از درو دیوار منتظر دیدن روی ماه عزیزانشان و صد البته پولشان
می بیند باز حتی بنگلادش هم از ما پیشرفته تر است ما فقط مغز صادر می کنیم و اینان کل بدن را .

فرودگاه تقریبا کوچک و بدون هیچ نوع جذابیت و ابهت فرودگاه بین المللی است و همه بدنبال این هستند حتی یک دسته چمدان تو را بگیرند تا تو بهشان تیپ یا همان انعام خودمان را بدهی .
پلیس های لاغر با یونفرم های رنگ و رو رفته تمام سعی خودشان را انجام می دهند با تو به مودبانه ترین شکل ممکن برخورد کنن. 
برای مهمان خارجی نیازی به معطل شدن در صف نیست حتی اگر هزار نفر جلو تر از تو هزار روز زودتر امده باشند می توانی با حس یک پرنسس واقعی از جلو چشمانشان با آرامش قدم
بزنی و خود را درست به نفر جلوی جلوی حتی جلو تر از آن برسانی و پاسپورت و مدارکت را روی میز بگذاری  و مامور یونیفرم رنگ و رو رفته را ببینی که با لبخند در حالی
که هول شده است می گود "ایکس کیوز می مام گیو می یور تیکت " و تویه هالو هم در حالی که فراموش کرده ای فرم خروج را پر کنی می توانی یک ساعت تمام با حوصله
فرم را پر کنی و زیر چشمی ببینی ملت گردن های نحیفشان را از توی صف بیرون کشیده اند و با حوصله تر از تو دارند حرکت لفزش خودکارت را تماشا می کنند
و تو از دیدن لباس های رنگ و با رنگشان که استخوان های روکش شده با پوست سیاه را جلوه ای می بخشد لذت می بری .
بار مختصر تحویل داده می شود و مراحل اداری تایید بلیط تمام .بر می گردم در کنار همراهیان عزیز که همگی لبهایمان آویزان است و لبهای من از همه آنها آویزان تر
چرا که دیگر نمی توان عزیز ترین موجود کوچولی زندگیم را ببوسم و با عشق مو کفتری یقه دلبری صدایش کنم و فکر این اشکم را سرازیر می کند و حالا بگیر می آید که می آید و بند هم نمی آید .
آقای دلباخته رومانتیک هندی هم آمده است فقط نمی دانم چرا دلش را به الاغی چون من باخته است دور تر اشک می ریزد و چشمهای جذابش خیس می شوند و لبهای جذابترش آهسته
می لرزند درست مثل یک بچه مادر مرده و من به شدت یاد بچه واکسی های فیلم های هندی می افتم و خدا رو شکرمی کنم که هنوز دارم از غم دور شدن موکفتریم گریه می کنم  و بقیه هم
به خاطر تعهد و همبستگی مرا همراهی می کنند .
چقدر دلم می خواهد اینقدر پرو بودم که همه همراهیان را بغل بزنم و ببوسم اما متاسفانه نیستم .
تعارف و تعریف و تمجید و عذر خواهی و حلالم کنید و دعایم کنید و نفرینم نکنید است که می آید و می رود و خط در میان مراقب خودت باش .حالا دیگر قلب آقای دلباخته رمانتیک هندی کاملا آمده است
بالا و درست توی دهانش است و من می بینم اینقدر تند تند می زند که نمی تواند حرف بزند .به زحمت چند تا از کلمات رمانتیکش را به سمت مغز گارد گرفته من می فرستد و گارد مغز، نرسیده
منهدمشان می کند و این انهدام باعث می شود دلم برایش بسوزد و برای خودم که با خود مهربانم چه کردم ....
وداع با همراهینان سخت بود اینقدر سخت که سنگین وارد گیت شدم دوباره همان صف و دوباره نفر اول شدن و بعد سوار هواپیما شدن .
کنار پنجره نشستم روی صندلی خودم دور دست را نگاه می کردم و خاطرات گذشته شده در این شهر دم کرده را سبز فقر و دیگر هیچ .... چهره معصوم عزیز کوچک مو کفتریم حتی یک لحظه
از جلوی چشمانم محو نمی شود پس آهسته گریه می کنم با چشمان بسته آهستیه آهسته سرم را به شیشه تکیه می دهم عادت همیشگیم هست
صدای گریه هایم بلند میشود بلند تر ،حالا اینقدر بلند که دارم از فاصله نزدیک می شنوم چشمانم را باز می کنم سرم را می چرخانم .

یکی از همان گردن نحیف هاست که روی استخوانهایش پوست سیاه کشیده اند با یک لباس رنگ و با 
رنگ گل بق بقی و یک حلقه طلای رد شده از یک پره دماغش درست کنارم نشسته است . گریه که نمی کند، ور می زند چشهایش را بسته همانطور اشک می ریزد و از خودش صدا متساعد می کند
و با یک تکه کوهنه کوچک قرمز هم افتاده به جان چشمان و آن دماغ حلقه دارش و دل من ریش می شود
چرا گریه می کنی انگار منتظر این سوال بود که جیغ بکشد و استخوانهای روکش پوست سیاهش را توی صندلی هواپیما فرو کند و به خودش بپیچد .صندلی کنار ،مردی تقریبا خوشتیپ نشسته
بعد از دیدن چشماهای گرد شده من به زبان بنگالی چیزی به لباس گل بق بقی می گوید و من شنیدم او هم یک ویز ویزی کرد .مرد  خوشتیپ به من گفت اولین بارش است سوار هواپیما شده است
و می ترسد و دلش تنگ است و .... اینها را به اینگلیسی گفت .من که تقریبا خودم را پهن کرده بودم روی لباس گل بق بقی برای دلداری دادن به او و صد البته شنیدن حرفهای مرد خوشتیپ
از غم های خودم فراموش کردم .از وحشتم از آوارگی مجددم از اینکه خانه ام شده همین چمدان کی هی می رود این کشور و آن کشور پهن می شود و جمع می شود و محتویاتش در حد
یک خمیر دندان و شامپو و صابون تغییر می کند یادم می رود .
و حال همه غمم می شود ساکت کردن این لباس گل بق بقی من که بنابر اصل هیچی چیزی در این دنیا غیر ممکن نیست  تصور می کردم اقای خوشتیپ شوهرش هست بعد از پرسشی جسورانه
از مرد خوشتیپ متوجه شدم لباس گل بق بقی مجرد است دارد صادر می شود برای کار به لبنان و او الان هم به شدت می ترسد هم دلش برای خانواده اش دارد تنگ می شود
درست مثل خود خود من با این تفاوت که من مغز خر خورده ام و او در عمرش جز فلفل خمیر شده، سرخ شده ،آبپز شده،... چیز دیگری نخورده است .
سرش را با دو دست می گیرد و من خیر سرم بنگالی می پرسم "بتا " یعنی درد ؟ او سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و گوشواره های بدلی مخروطی جلینگ بلینگی اش تکان می خورد
خوشحال از بدست آمدن این پیروزی مهماندار را صدا نه فریاد می زنم و برای او یک مسکن تقاضا می کنم . مهماندار خیلی بلند خیلی خوشگل چشم های آبی رنگ قشنگش را با عشوه حرکت
می دهد و می گوید "اف کورس " حتمی و می رود قرص بیاورد و من به این فکر می کنم دولا شده اش اینقدر بلند است اگر درست بایستد حتمی کله اش از هواپیما بیرون می زند حوصله برگشتن به
عقب و تماشای این صحنه دیدنی را ندارم تمام تمرکزم را می گذارم روی پروژه به راه آوردن لباس گل بق بقی که مهماندار دو باره دولا می آید با یک دست دستکش پلاستیکی قرص در کف
و دست دیگر لیوان آب، محتویات هر دو دست را  به سرعت می قاپم و قرص را به خورد لباس گل بق بقی می دهم و چهار چشمی زل می زنم به او تا لحظه ای که خوابش ببرد .

گویا خودم هم خوابم برده است یا از خستگی غش کرده ام هر چه بوده  کوچولوی ناز موکفتریم را در خواب می بینم که دارم زیر گردنش را می بوسم هی قربان
صدقه اش می شوم .عزیزم ،جیگرم ، نفسم ، همه کسم ،قلبم ،عمرم ،عشقم
جونم و....
با فریاد های ساقت  وای یو دید پی پی از خواب می پرم انگار از صندلی ردیف جلوی است بچه ای جیغ می کشد و مادرش با لهجه هندی از او بلند تر جیغ می کشد .لباس گل بق بقی آنقدر عمیق
خوابیده است که متوجه هم نمی شود استخوانهای زانواش تا خود لگن خاصره اش توی پهلوی گوشتالوی من فرو شده است و صدای خرناسهایش که بیشتر به زوزه می ماند دلم را کباب کرده است .
مهماندار دیگری می آید قدش درست یک سوم مهماندار قبلی است و زیبایش یک و نیم برابر در حالی که گاری غذا را به زور هل می دهد سعی می کند از پشت پاکت های آبمیوه مهمان ها را
ببیند من دماغ سر بالایش را می بینم که در میان صورتش به چشمهای سبز کم حالش جذابیتی بیشتر داده است
سهم غذای هر دو ما را می دهد و خیلی مودب و با ناز می پرسد "وات وود یو لایک فور درینک مام؟ " چه چیزی برای نوشیدن می خوایدخانوم ؟ لباس گل بق بقی زل زده به لبهای قیطانی مهماندار دماغ سر بالا
و قسم می خورم حتی حدس هم نمی زند او دارد چه می گوید ...
گمانم فکر کرده مهماندار می گوید همین الان پول غذا را بده و الا از هواپیما می اندازمت بیرون تازه یک قرص مسکن هم داشتی با یک لیوان آب ... دیدم دوباره اشک دور گردی چشمانش دوید 
من خودم را جلو انداختم و با انگشت عکس روی پاکت های ابمیوه را نشان دادم " کی کیبو ؟" چی می خوری منگو یا پرتغال  و او فقط با یک ویز گفت منگو
آخ چقدر خسته ام و چقدر گرسنه ام این گریه کردن چه کالریی از آدم می گیرد .درب ظرف خیلی کوچک غذا را باز می کنم بوی تند فلفل و ادویه می خورد زیر دماغم و حس می کنم
بو خیلی بد است  قاشق را می زنم زیر غذا و سعی می کنم توی دهانم بگذارم  بو نزدیک تر و بدتر می شود ، زن هندی لهجه غلیظ ردیف جلوی همچنان دارد سر بچه اش بلند از خود بچه اش
جیغ می کشد" ساقت وای یو دید پی پی " و من تازه دوزاری ام می افتد که بوی تند فلفل و ادویه نیست و بوی پی پی ساقت خدا ساقط کند ردیف جلوی است .
قاشق را زمین می گذارم و سعی می کنم تمام شال کشمیری چهار متری هدیه گرفته را به درون سوراخ های دماغم بچپانم تا انتهای عملیات تمیزی کاری عناصر ردیف جلوی .
به لباس گل بق بقی نگاه می کنم یک دستش را زده زیر چانه اش در حالی که کهنه قرمزش توی همان دستش است با دست دیگر دارد قاشق قاشق غذا می خورد آه می کشد و اشک هایش
را با آن کهنه قرمز دست دیگرش پاک می کند و چنان چهار زانو زده روی صندلی هواپیما که انگار آمده است سفر خانه سنتی . فکر کنم هیچ بوی را هم حس نمی کند یا شاید آن حلقه توی دماغش بو گیر 
است که من ندارم .
چقدر سرم درد می کند مهماندارها می آیند و می روند صدای قاشق ها و ظرف ها و لیوان ها و بوی غذا ها و بوی عرق ها و ساقت ها و غیره همگی قاطی شده است و
انگار نه حوصله من بلکه حوصله دو نوزاد  دو قولوی ردیف سمت چپ را هم سر برده است که با هم ونگ ونگ می کنند ساقت و مادر لهجه هندیش هم که همچنان جیغ می کشند
از پشت سر هم یک بچه بنگالی به شباهت میمون های باغ وحش های خودمان لیوان خالی شده نه نه و بابایش را روی سطح آجدار صفحه پشتی صندلی من می کشد .....

پ ن :متن در فرودگاه مقصد بعدی بدون هیچ ویرایشی نگارش شده سر فرصت ویرایش خواهم کرد

 

+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 20:27 توسط پرنسس |    Balatarin

چه حسی پیدا می کنید وقتی بابا لنگ درازتان بازهم برای میلیاردومین بار، توزرد از آب در می آید ؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 11:1 توسط پرنسس |    Balatarin

هر آنچه در زندگیم رخ می دهد به خیر و صلاح من است
+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 17:45 توسط پرنسس |    Balatarin