تبليغاتX
پرنسس در غربت

از پله ها می روم بالا ، پله های باریک که با موکتی قرمز رنگ فرش شده اند و روی هر پله تکه ای کوچک
از پلاستیک ضخیم انداخته اند. در ورودی آپارتمان نرده ای سفید است جلوی در،صاحبخانه جدید با لبخند
ایستاده. خانمی حدودا هفتاد ساله، موهای کپ شده و رنگ کرده ،لبهای رژ قرمز زده ،چشمهای درشت ناخن های بلند سوهان کشیده،دامنی کوتاه و بلوزآستین حلقه.تقریبا چهره اشرافی دارد.من اسمش را گذاشته ام خانوم هاویشان اما صدایش می کنم "سنیورا".
به اطراف نگاه می کنم بی ربط برایش اسم نگذاشته ام خانه دقیقا شبیه خانه خانم هاویشام است فقط تمیز تر. مبلهای بسیار قدیمی ،میز نهار خوری قدیمی با شمع دانهای بلند و بزرگ وسط آن.قاب های روی دیوار ،عکس های قدیمی روی میزها ،معماری خانه ،کفپوش ها ،تزنینات داخلی،مجسمه ها و حتی پردها،همگی فکر می کنم مال زمان عروسی خانم هاویشان باشد یا کمی کمترک بیشترک.
هر چه هست وقتی به اطراف نگاه می کنم احساس می کنم به تاریخ سفر کرده ام .

خانم هایوشام صدایم می کند "ت گوستا "؟(دوست داری ؟)
و من در حالی که لبخند می زنم می گویم "سی م گوستا موچو"(بله  خیلی دوست دارم).

وسایل توسط  راننده تاکسی ،همان پسر یا نمی دانم شوهر همسایه خانه قبلی به داخل آپارتمان منتقل شد. پولش را می دهم،تشکر می کند و می رود و صدای آهنگ مهیجش دور و درو تر می شود. 
حالا سکوت آپارتمان خودش را نمایان می کند لحضه ای وحشت توی دلم می دود.

 خانم هاویشام با انگشت به سمت اتاقم راهنمایم می کند خودم می دانستم کجاست قبلا دیده بودم راهرو را پشت سر می گذارم.راهرو باریک و طولانی که در دو طرف پر شده از انبوه گدان ها و گیاهان بزرگ
 و من اسمش را گذاشتم تونل سبز .

به در اتاقم می رسم، آخرین اتاق راهرو،یک ضلعش کنار سرویس بهداشتی است،ضلع دیگرش،اتاقی دیگر و رو به رو یک پانسیون نسبتا بزرگ انباشته از گل و گیاه.دو طرف در اتاق، دو درختچه پهن و بلند سبز است چیزی شبیه بید مجنون خودمان اما آن نیست . 
  
با احتیاط در اتاق را باز می کنم اتاقی بزرگ ،نور گیر و خلوت . اولین چیزی که در اتاق نمایان می شود تخت باریک وسط اتاق است.بالای سر تخت ،روی دیوار ،یک صلیب چوبی که مسیح را به آن کشیده اند
 نصب شده است .مسیح یک پایش را کمی جمع کرده ،درحالی که روی سرش یک حلقه خار قرار دارد. چهره اش اینقدر غمگین است که آدم دلش می گیرد .
دو طرف صلیب و مسیح، دو قاب عکس است دو فرشته ،هر دو لباس های شیکی دارند بال هم دارند و یک چیز نورانی روی کله شان.
کنار تخت یک میز کوچک است که یک کمد کوچک هم دارد . یک میز کوچک دیگر هم روبه روی تخت  است و بالایش یک آینه قدی بلند،که به دیوار نصب شده  .
در ضلع چپ اتاق یک کمد بزرگ لباس است اینقدر بزرگ که می توانی تویش بخوابی حتی ،یک صندلی پلاستیکی هم کنار کمد است .
درست رو به روی در اتاق ،پنجره ای بسیار بزرگ است که رو به کوچه پشتی باز می شود.تمام دیوار
پنجره است پس تمام پنجره هم پرده است . پرده را کنار می زنم نور خورشید می پرد وسط اتاق . از پنجره منظره کوچه را تماشا می کنم .پر است از خانه های شیک،پر است از درختان خیلی سبز
درست روبه رو یم ،درخت نارنج است و کمی آنطرف تر درخت پرتغال بعد آن یک فینکس عظیم که رشیه هایش حتی از زمین بلند شده اند و دور درخت پیچده اند ، بقیه هرچه هست گیاه است و گل.
چشمم می افتد به ناقوس کلیسا که تکان می خورد و دنگ دنگ صدا می هد فاصله اش نزدیک است احتمالا دو تا کوچه بلا تر است.

خانم هاویشام دم در ظاهر می شود و می گوید اتاق  قبلا تمیز شده است همه چیز مرتب است اگر چیزی نیاز داری فقط صدایم کن.تشکر می کنم و او می رود. از پشت سر نگاهش می کنم.مثل آدم های توی کارتونهای ایرانی راه می رود یعنی سر می خورد روی زمین راه نمی رود. 
در را می بندم .به اتاق نگاه می اندازم.ساده است و مختصر توی اتاق چرخی می زنم و بعد روی تخت می نشینم .به  سکوت جاری در این خانه  فکر میکنم و خدا را شکر می کنم در خانه جدید ارامش برقرار است.تصمیم می گیرم هر چه سریع تر وسایلم را بچینم  تا بتوانم زودتر کار هایم را تمام کنم .با اینکه اتاق تمیز است اما باز دلم نمی کشد بدون نظافت وسایل را جابه جا کنم.
 
نفس عمیقی می کشم چند جمله مثبت را تکرار می کنم شکر گذاری خدا را انجام می دهم .
می رم که از خانم هاویشان دستمال و جارو و غیره رابگیرم ،چمدان و ساک را هم بیاورم تو .
در را که باز می کنم درست روبه رویم در کنار دو درختچه بزرگ سبز  دوتا سگ می بینم که زل زده اند توی چشمان من ،نگاهشان می کنم همچنان توی حس آرامش و جملات مثبتم که یکهو هر دو بلند
 پارس می کنند  و من بعد از آنها البته خیلی بلند تر جیغ می کشم  هر دو خیز بر می دارند و من باسرعت در را بهم می کوبم و پشت در عین یک برق گرفته  بندری می رقصم.
خدای خوبم همین الان از تو تشکر کردم این چه شانسی است که من دارم آن از لاردو که بزرگترین سگ شکاری شهر درست روبه روی خانه من زندگی می کرد و من جرات نداشتم پایم را از خانه بیرون بگذارم
آنهم از خانه مگی که با یک لشگر سگ هم خانه بودم.
 وقتی شب بر می گشتم  خانه آقای مرحوم وسوس دم در منتظرم بود .خدا بیامرز به هیبت یک خرس بود . چنان می ترسیدم ازش که قبل از رسیدن به سر کوچه کلید را آماده توی دستم نگه می داشتم جلوی در می رسیدم کلید را می چرخاندم  توی سوراخ قفل و می پریدم تو.اصلا انگار می دانست من دارم می آیم قبل از من جلو در می نشست و من مجبور بودم بیشتر وقت ها زیر باران روبه روی خانه بایستم  تا یکی محض رضای خدا بیاید و  وسوس را به قول خودم کیش کند !!!

صبح های یکشنبه هم که خوب ،کنفرانس سران سگ های محل ،به گارگردانی فاطی در خانه داشتیم . البته نصف این سران در خانه سیکلاری دوست فاطی زندگی می کردند.
سگ های در همه سایز از همه رنگ و همه نژاد .همانطور که در خواب ناز صبح تعطیل بودم چیزی پایم را می لیسید چشم باز می کردم سگی به چه عظمت در زاویه دارزای لنگ هایم می دیدم و یک لشگر
دیگر هم در اطرافش چنان فریاد می زدم واز جا می پریدم که اغلب سرم به تخت بالای می خورد و سگها با فریاد من به واق واق می افتادن و فاطی و سیکلاری سعی در برقرای سکوت در این اجلاس سران سگها می کردنداز تصاحب دستشوی و اشپزخانه ،حیاط پشتی ،پارکینگ و غیره ذالک توسط سگها هم بگذریم  که اغلب مجبور بودم گوشه تخت کز کنم خودم را فشار دهم و باچشمان گشاد شده ببینم که فاطی چگونه این سگ ها را ماچ می کند و بغل می زند.بدتر از آن توقع دارد بیاید من را هم ماچ کند که از فرت تنگ آمدن نرفتن دستشویی جواب سوالاتش را نمی دهم .
  
بعد از اتمام جلسه سران سگ ها هم ،من و مگی جلسه پی پی  شوران سگ داشتیم و من هی اوق می زدم . بخصوص وقتی مگی نادیده با ماشین از روی پی پی ها رد شده بودو پارکینک حیاط را مزین کرده بود. بعضی اوقات هم این مزین شدن با دمپای های سیکلاری و فاطی انجام می شد که آن یکی دیگر معرکه بود چون فقط به پارکینک تنها ختم نمی شد.
 
تازه فقط همین ها نبود که یک بار از فروشگاه به جای کنسور غذایی سگ خریدم ، یک بار هم یک نوع غذای سگ را به جای کرنفلکس توی شیر ریختم اگر کنجکاوی فاطی نبود سهم سگ را نوش جان
کرده بودم .خوب من از کجا بدانم ؟ما توی خانه مان حیوانی جز سوسک نگهداری نمی کردیم برای آن هم قلم می خریدم نه غذا !
 ای خدا من از صدای سگ ،پی پی سگ ،بوی سگ ،غذای سگ ،اصلا از سگ ،عین سگ متنفرم.

خانم هاویشام پشت در است ،در می زند "ک پسو ایخا" ( چی شده دخترم ؟)
از پشت در داد می زنم من به شما گفته بودم از سگ متنفرم، از سگ می ترسم شما به من نگفتید سگ دارید من اینها را دفعه قبل ندیده بودم ...نمی دانم شاید داشتم گریه می کردم .صدایم به زنجوره می نمود
خانم هاویشام از من خواهش کرد در را به رویش باز کنم تا توضیح بدهد .... و من به این فکر می کردم همین الان بروم جای دیگر  اجاره کنم اما کجا ؟می توان توی این کشور لعنتی خانه ای بی سگ پیدا کرد؟ اصلا انگار سگ را به این اجنبی ها دوخته اند.

خانم هاویشام حرف می زد و من نگاهم به دو تا سگ بود در دو طرف خانم هاویشام درست بین دو درختچه سبز دو طرف در اتاق،  روی زمین نشسته بودند طوری نگاهم می کردند انگار داشتند برایم نقشه می کشیدند چون هی دندانهایشان را نشانم می دادند و خرناس می کردند و من هر بار که چشمم به دندانهایشان می افتاد دلم هوری می ریخت پایین و بیشتر می ترسیدم .

خانم هاویشام گفت اینها به طوری کاری ندارند باور کن ... فکر می کنید در آن شرایط می توانستم جز باور کار دیگری بکنم ؟
خودم را جمع و جور کردم ،آب دهانم را محکم قورت دادم  و گفتم می خواهم وسایلم را به اتاقم بیاورم دستمال و جارو و مواد شوینده هم لازم دارم .خانم هاویشان محترمانه نگاهم کرد و گفت " اندله" (عالیه شروع کن) .ملتمسانه گفتم لطفا همراه من بیاید من از اینها می ترسم.و او کله رنگ کرده اش را مودبانه
 بالا و پایین کرد و گفت "ک لارو" (حتما) .من نفس عمیقی کشیدم .

خانم هاویشام  پاهایش را به قوس چهل و پنج درجه بدون اینکه از زمین بلند کند چرخاند. سگ ها هم در حالی که روی زمین نشسته بودند  باسن هایشان به همراه چرخش پاهای خانم هاویشام روی
 زمین چرخید. راه باز شد من با احتیاط تمام جلو رفتم خانم هاویشام پشت سر من و سگ ها پشت سر او  همگی راهی شدیم.
ساک و چمدان وسط نشیمن بزرگ بود .خانم هاویشام اتاقکی را در ضلع شرقی نشیمن نشانم داد که پر بود از جارو ، تی ،سطل و مواد شوینده .یک حوضچه کوچک با شیر آب هم بود. که ظاهرا برای شستن
تی ها ست .خانم هاویشام هی قوانین را توضیح می دهد و من سرم را تکان می دادم اما همه حواسم به دو سگ نشسته در دو طرفش بود .
در حالی که خانم هاویشام  حرف می زند  من به طرف ساک و چمدان می روم ساک خیلی بزرگ و سنگین است با زحمت روی شانه ام می اندازم .
دولا می شم که دسته چمدان را از روی زمین بگیرم و بلند کنم .موبایل خانم هاویشام زنگ می خورد از توی جیب دامن کوتاهش موبایل را بر می دارد .پاهایش را دو باره روی زمین می چرخاند
اما این بار صد و هشتاد درجه و من در حالی که دولا شده ام می بینم سگها این بار نمی چرخند بلکه زل زده اند توی چشمان من .کله ام را تکان می دهم ،کله شان را تکان می دهند .آب دهنم را به زور قورت می دهم .همانطور دولا به خانم هاویشان نگاه می کنم درست پشتش به من در میان دو سگ اش ایستاده،با موبایلش حرف می زند.ساک را با یک دست هل می دهم روی پشتم ،دسته چمدان را محکم می گیریم و  بدقت سگها را می پایم .دسته را که بلند می کنم سگ ها هم بلند می شوند.
زل زده اند به چشمان من .صدای غرشی خفیف از خود در می اوردند. نفسم به سختی می آید .آب دهانم کاملا خشک شده است .پشت خم چند قدم می رم عقب چمدان را هم با خودم می کشم عقب
اما سگها می آیند جلو من هی می رم عقب سگها می آیند جلو در حالی که من به چشمهای آنها زل زده ام آنها به چشمهای من .
 ساک از روی پشتم سر می خورد مجبورمی شوم با آن دست دیگر روی پشتم نگه اش دارم .نفسم راتوی سینه ام حبس کرده ام و تمام تمرکزم روی عملیات است.

سالن نشیمن تمام می شود می رسم به پیچ تونل سبز همان راهرو ساکت و باریک پر از درخت و گیاه که اتاق من در انتهایش است . صدای خوردن پنجه های سگ ها روی زمین در این سکوت تنم را می لرزاند.
پیچ تونل سبز را هم با موفقیت طی می کنم .قدم هایم را به سمت عقب بلند تر بر می دارم  چرخ های چمدان روی زمین صدا  می دهند.سگها صدای غر غرشان را با صدای غژغژ چرخ های چمدان  تنظیم کرده اند .
تقریبا عرقم در آمده است از پانسیوی پر از گل متوجه می شم به اتاقم نزدیک شده ام سرعتم را تند تر می کنم و بعد دوبرابر .صدای چرخ های چمدان بلند تر  می شود صدای سگ ها هم . 
باچمدان به عقب می دوم سگ ها هم به طرفم می دوند ...
خودم را ،ساک را و چمدان را پرت می کنم داخل اتاق و در را محکم می بندم .صدای پارس رئشه بر انگیز سگها پشت در شنیده می شود در را قفل می کنم و خودم را ولو می کنم روی تخت  نفس عمیقی می کشم  و به آرامش این زندگی سگی فکر می کنم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 19:48 توسط پرنسس |    Balatarin

در طی آخرین سفر،تمام وسایلم را از لاردو امریکا به اینجا منتقل کرده بودم برای مگی و فاطی سوقاتی
گرفتم موقع رفتنم فاطی گریه می کرد و تاکید داشت دوکار را انجام دهم یک زود برگردم و دوم سورپرایزی
برایش بیاورم که صد البته تاکید روی گزینه دوم بیشتر بود یک هفته بیشتر آنجا نماندم  لاردو را به شدت
دوست دارم مردم خونگرم و شادی دارد شبی نیست که در پارک مرکزی این شهر کوچک کنسرت یا 
برنامه ای مفرح نباشد دو ملت آمریکای و مکزیکی با صلح در کنار هم زندگی می کنند و کسی کاری به
کار کسی ندارد هر چند صحبت های زیادی برای این شهر می شود اما من هیچ چیز بدی در مدت زندگیم آنجا ندیدم .
برگشتم ،مگی مثل همیشه بداخلاق بود ، سعی کردم روز آخری را هم تحملش کنم وسایلم را بسته
بندی کرده بودم .مگی دوست نداشت من از آنجا بروم فاطی بیشتر از آن ولی باید جا به جا می شدم مسیر دور و نداشتن حریم شخصی آزارم می داد...
شب  آخر را هم مثل تمام شبهای که آنجا بودم فاطی تو بقل من خوابید چقدر این بچه را من دوست 
دارم صبح یکی از عجایب دنیا اتفاق افتاده بود و مگی زود از خواب بیدار شده بود و در خانه نبود ،فاطی هم مدرسه بود .
پسر همسایه روبه رو یا نمی دانم شوهرش تاکسی داشت ،وسایلم را که شامل یک چمدان بزرگ ،یک
ساک دستی بزرگ و یک کیف لپ تاپ بود توی تاکسی گذاشتم و راهی مکانی جدید شدم.شب قبل خداحافظی کرده بودم  و اتاق را کاملا تمیز و مرتب کرده بودم .پس راهی شدم ...
 توی راه همانطور که می رفتم همه چیز را که در آن خانه دیده بودم با تمام خوبی ها و بدی هایش مرور 
میکردم .رفتارهای مگی را که نمی شد ازشان سر در آورد، محبتهای بی شائبه فاطی را التماس هایش
برای یافتن پدر از دست مادر فرار کرده اش .شبهای بیدار بودن تا صبح با مگی، مسخره بازی ها و خنده های بلند بلند نیمه شبمان  .نفس تنگی های حاصل از دود سیگار کشیدن های مگی که بیشتر شبیه
دود حاصل از راه اندازی یک لوکو موتیو بود و تقریبا هر سه ثانیه یک بار این لوکو موتیو  روشن می شد
و مرا همیشه یاد عالم بی عمل می انداخت دکتری که خودش به این شدت سیگار می کشد . یاد فریاد
های فاطی برای سیگار کشیدن مادرش می افتم (مامای موی فئو ) مامان بوی بد و بعدرفتن مگی
به لاندری برای ادامه نشئگی سیگار های پشت سر هم و جاسیگاری های پر از ته سیگار جای جای خانه.به یاد رفتارهای عجیبش بعد از نوشیدن های جمعه شبها افتادم که زبان باز میکرد و داستان سرای
آغاز. آنهم داستان زندگی خصوصیش که هر کدام در حالت عادی برایش سر مگو بود.
من با دهان باز مانده از تعجب می نشستم روی زمین و او را تماشا می کردم که می رفت و می آمد می نوشید و سیگار می کشید و داستانش را همراه با حرکات موزون جلوی چشمان من بازی می کرد
من رقص دود سیگار روی سرش را می پایدم که به پایین نمی آید این را وقتی کشف کردم که فاطی قوطی عدس را روی زمین چپه کرده بود و از من خواهش کرده بود قبل از بلند شدن فریاد مادرش در
جمع آوری عدس ها کمکش کنم  و من همانجا که مثل مرغ روی زمین نشسته بودم و عدس جمع می 
کردم سایه هیکل مردانه مگی را با سیگار همیشه چسبیده به دستش دیدم که دودش به من نمی رسید و خوب یادم هست بعد از جمع آوری عدس ها فاطی هزار بار مرا بوسید.چون به مادرش که  
غافلگیرمان کرده بود گفته بودم ریختن عدسها کار من بوده و فاطی برای اینکه نمایش را تکمیل کرده باشد خطاب به من درست شکل رفتارهای مادرش گفته بود بیشتر دقت کنم و بعد از رفتن مادرش هزار
تا بوسه و دوهزار تا عذر خواهی و تشکر تحویلم داده بود .

پسر همسایه رو به رو یا نمی دادنم شوهرش در حالی که داشت جیغ می کشید تا صدایش از بین صدای موسیقی تند و مهیج مکزیکی پخش شده از ضبط استریوش به گوش من برسد پرسید:
فاطی می داند شما می خواهید بروید خانه ای دیگر ؟
نگاهی بهش انداختم به شکم گنده اش که فرمان ماشین منحنی وار  این  آرامگاه مرغ و خروس،گوسفند و ..  را فشار می داد به پاهای کوتاهش که با نوک انگشت شصت ترمز وکلاژ را فشار می داد ،به شلوارک
جینش که درست روی رانش به اندازه کف دست پاره بود . به عینک آفتابیش که از فرط چاقی صورتش توسط بینی  نگه داشته شده بود بطوری که دسته های عینک کنار لپ هایش معلق بودند.به النگو های
دست راستش و دستبند حضرت مریم در دستش چپش .
دوباره جیغ کشید و سوالش را تکرار کرد اینبار بلند تر و شمرده تر .ته دلم گفتم آخر مغز نخودی صدای این استریو را کم کن تا مجبور نشوی داد بزنی درست عین جوات های ایران خودمان بر داشته ای روی یک
تاکسی قرازه سیستم بسته ای دو برابر قیمت ماشینت که چه ؟داد بزنی من صدایت را بشنوم خوب کمش کن آن آهنگ رو ی مغز راه برو را

سرم را بر گرداندم و بی حوصله داد زدم" سی سینیور " بله آقا .حرفهایش را نشنیدم ،اصولا حرفهای را که دوست ندارم نمی شنوم .
اسم فاطی را آورده بود و مرا دوباره یاد آن دختر بچه زیبا و مهربان انداخته بود یاد شبهای افتادم که مگی قرار کاری !! داشت و من و فاطی تا نیمه های شب با هم بازی می کردیم .
پشه می شدیم و یکدیگر را نیش می زدیم  ،سگ می شدیم و یکدیگر را گاز می گرفتیم ،فارسی و نوشتن "بابا جون دوستت دارم "را تمرین می کردیم  .یاد دردل های شبا نه اش می افتم که توی
بغلم جای می گرفت و از هر دری سخن می گفت بخصوص از خصایل پدر فرار کرده اش و از سگها که عشق حقیقی او بودند و من موهای طلای بسیار زیبایش را نوازش می دادم و به درد دلهایش با جان
ودل گوش می دادم و به او عشق می ورزیدم باهوش بود و مهربان مهمتر از آن برای من ،یک نیمه ایرانی را داشت و عاشق هر چیزی مربوط به ایران بود.
یاد پیاده روی هایمان می افتم  که همیشه یک لشگر سگ پشت سرمان در حال قدم زدن با ما بودند ومن به شدت از سگ ها می ترسم .
یاد شبی که وسوس سگ همسایه مرده بود و عزا داری های فاطی و اشک ها و ناله هایش می افتم چقدر سعی کردم با انواع دلایل مذهبی متقاعدش کنم اما او با هوش تر از آن بود تا بپذیرد.

یاد آموزش رقصهای ایرانی ،بستی خوردن ها، خندیدن ها و عشق ورزیدن های خالصمان می افتم و احساس می کنم به شدت دلم برایش تنگ شده است .چقدر برای منصرف کردن من از رفتن اشک ریخت
چقدر دلیل آورد. ته دلم می گویم "الهی فدات شم می آمور"
پسر همسایه رو به رو یا نمی دادنم شوهر چاق پاچه کوتاهش سرعت گیر وسط خیابان را ندید، ماشین برای چند ثانیه روی هوا پرواز کرد و محکم فرود آمد و البته قلب منم توی حلقم آمد شصت پایش را با زور
 به پدال ترمز رساند عینکش را با انگشت چاقالویش جا به جا کرد و نیشش را به سمت من باز کرد و گفت رسیدیم ...

پ ن:به درخواست دوست خوب اینم عکس فاطیما

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 6:42 توسط پرنسس |    Balatarin