با دکتر قد کوتاه خندان خدا حافظی کردم داروهای رایگانم رو زدم زیر بغلم و نشتستم تو ماشین .رفتیم یک جای شیک قهوه خوردیم و کیک ، سلامتی منو جشن دو نفره گرفتیم .یک چیز عجیب دیگه هم خوردیم مثل بیسکویت که روش چیزی شبیه ژله زرد داشت پر فلفل طبق معمول . که مگی می میره برای فلفل.
زنگ زدیم به منشی شرکت ای که قرار بود برم اونجا کار کنم و پروژه تحویلشون بدم .هی می گفت شما سر وقت نیومدید و داشت ادا در می اورد مگی با زبون بازی همیشگیش راضیش کرد و اونم یک چیش کش دار ،تحویل ما داد و قرار شد من برم برای عرض ادب خدمت آقای رئیس و تقدیم پروژه مربوطه .
شب قبل رفتن ،تمام جوانب خطر رو دوباره بررسی کردم و قرار شد با اتوبوس برم شاید امنیتش بیشتره یک کتابچه مسیر اتوبوس ها رو برداشتیم و خط کشیدیم کجا باید سوار شم و کجا باید پیاده بشم.همه چیز رو آماده کردم شام سبک خوردم عبادت کردم و به موفقیت فکر کردم و رفتم خوابیدم .صبح با عجله بیدار شدم ظاهرا توی خواب خیلی موفقیت دیده بودم و خواب موندم این آبگرمکن مسخره رو نتونستم روشن کنم و باز این خانم در خواب زمستانی غرق شده بود با آب سرد دوش گرفتم بجای شکر نمک ریختم توی قهوه سر کشیدم در حال دویدن برای پیدا کردن تی روی قهوه پاشیده شده کف زمین سر خوردم نقش بر زمین شدم تازه فهمیدم کوفته گی های تصادف درد دارند .
همه جا روتمیز کردم لباس اتو کشیده نداشتم فقط یک دست لباس کاملا سفید مرتب داشتم ،همونو پوشیدم . از سوپر روبه رو یک دونه کیک کوچیک خریدم که اینا بهش می گن " پن " . دوان دوان به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم سوار شدم کیف حاوی لپت تاب و بقیه خرت و پرت ها به قدری سنگین بود که به سختی می تونستم جا به جا کنم .اتوبوس شلوغ ... خانم ها آقایون مختلط و به نا چار مجبوری لحاظاتی رو در آغوش یک مکزیکی نازنین سپری کنی .منم که خوش شانسسسسس.
دور و برم رو یک زیر چشمی پالیدم دختری زشت به علت لطف اتوبوس در آغوش یک جوانک رعنا داشت با آی پادش موسیقی گوش می داد و هی لبخند تحویل می داد .بچه ای به پاهای مادرش چسبیده بود داشت از توی یک پلاستیک فلفل شور بر می داشت می خورد کله صبحی ، اون طرف تر دو خانم و آقا همو بغل زده بودند و هر از گاهی همو ماچ می کردن اینشاالله که محرم بودند.
و من در آغوش یک نازنینی طی طریق می کردم با ابعاد شکم یک بشکه ،قد فک کنم دو متر بود پوست بسیار تیره دندان های سفید چهره کاملا مسخ شده و جدی و یک بوی بسیار عجیب و تیزمی داد .بیشترین چیزی که جذابش کرده بود یک عالمه گوشواره در گوشش و یک جفت حلقه در دماغش و گوشه ابروان کمندش بود . و من همانند معشوقی دلباخته در آغوش ایشون جای گرفته بودم ،با دستی کیف سنگین رو چسبیده بودم و با دست دیگر میله اتوبوس ،که برای گرفتنش مجبور به رد کردن دستم از زیر بغل معشوق مذکور بودم .
اتوبوس تکون می خورد و من هر چند دقیقه به ایشون اثابت می کردم و صدای رو از اعماق وجودشون می شنیدم و با خجالت یک متر بالاتر یعنی چشمان شهلای خشم بار ایشون رو نگاه می کردم و می گفتم دسکولبا (همون ببخشید خودمون) اونم آدامسشو یک چرخی توی دهنش می داد و یک اوهوم می گفت .منم فرض رو بر این می گرفتم که یعنی خواهش می کنم یا ایرادی نداره .تا اثابت بعدی ...
اتوبوس توی جاده پیچ می خورد و من از لا به لای کله آدم ها و صد البته از جوار شانه ای دیوار وار همسفر و هم آغوش عزیزم مناظر زیبای این شهر سبز رو تماشا می کردم .محو تماشا بودم و هی جملات مثبت رو با خودم تکرار می کردم (من در آرامشم ،خداوند کائنات را برای خدمت به من همراه می کند ،همه چیز خوب است و......) حسابی توی حس بودم که احساس کردم چیزی دقیقا روی سینه چپم در حال حرکته .تمام بدنم لرزید و عصبی شدم چشم هامو باز کردم دیدم یک چیز سیاه پشمالو با دوتا چشم باز سرشو از توی لباس همسفر عزیزم در آورده و داره خودشو به من می ماله. تمام انرژیمو جمع کردم فریاد بزنم سگــــــــ که چشمهای همسفرم رو در لحظه ای دیدم حالا تبدیل شده بود به مهربان ترین چشمهای دنیا شروع کرد به تعریف کردن از این موجود زشت و بهش گفت برو سر جات یعنی تو همون یقه ای که ازش اومده بیرون ،تازه متوجه شدم این بوی دلنشین از کجا بود و من متنفرم از سگ .بخصوص سگی که توی یقه یک غول آرایش کرده باشه و من به اجبار در آغوش اون غول .
اتوبوس رسید به مرکز شهر و خیل عظیمی از مردم پیاده شدند خانم چاق و نازنین ،سگ تو یقه ، هم پیاده شد .البته قبلش با من دست داد با اون ناخن های سه متری مصنوعیش و عذر خواهی کرد که چیکیتاش منو ترسونده منم یک دنادا (خواهش می کنم )بهش دادم و ته دلم آرزو کردم اگر یک بار دیگه دیدمش حداقل این رژ قرمز خوشحال رو نزده باشه تا از وحشت چهره اش کمتر شده باشه .ایستگاه بعد پیاده شدم و منتظر اتوبوس بعدی ...
نمی دونم موقع رد شدن چمهامو دست کی داده بودم ندیدم چمن بولوار خیسه با یک جهش و سط بلوار آب محتوای بولوار رو ،روی خودم تخلیه کردم از خودم به شدت عصبانی شدم و سعی کردم مجدد تمرکز کنم مثل یک لیدی رفتار کنم از خیابون رد شدم و دستمال کاغذی از کیف در اوردم و سعی کردم شاهکارم رو ماست مالی کنم .جملات انرزی بخش مثبت در اینجا تکرار می شدند ...
اتوبوس بعدی رسید خوشبختانه این یکی زیاد شلوغ نبود یک جای گیر آوردم و نشستم کیف رو گذاشتم روی پاهام و محکم چسبیدمش و بادقت خیابون رو نگاه می کردم که آدرس رو گم نکنم برای اطمینان دفترچه رو از توی کیفم در آوردم کتاب راهنما رو هم چک کردم درست بود خدا رو شکر .بازم دلهره داشتم و قصد کردم اگر کسی کنارم نشست ازش برای اطمینان بپرسم .ایستگاه بعد خانوم بسیار پیری فک کنم دویست سال داشت ،سوار شدن با یک ساک بزرگ پر از سبزی که بیشتر شبیه شاخ و برگ درخت بود که از اون ساک بزرگش زده بود بیرون یک دامن کوتاه آبی پوشیده بود با کفش پاشنه بلند سفید ناخن هاشو هم لاک نقره ای زده بود مو هاشو هم هایلایت کرده بود البته اگر بشه اسم اون لاخ ها رو مو گذاشت. داشتم چشم چرونی می کردم و مثل منگل ها کیفم رو چسبیده بودم که نگاهم کرد و لبخند زد خودمو جمع و جور کردم، دفترچه رو نشون دادم و ازش سوال کردم آدرس رو دارم درست می رم یا نه ؟ .دفترچه رو گرفت و یک نگاه انداخت و گفت اوریتا (یعنی چند لحظه) ساک محتوای سبزیجات درخت وارش رو داد بغلم و توی کیفش دنبال چیزی می گشت.پشت سرم یک آقای با یک فروند پسر بچه شرور نشسته بود که از کار روزگار از گل سر من خوشش اومده بود و هی با این موها و گل سر من ور می رفت و منم تو دلم هی می گفتم نزنم تو گوشش خوبه ها ! بعد از دو تا ایستگاه پیر زن مهربون توی اون کیف کوچیک دستی یک عینک گنده رو پیدا کرد زد به چشمهاش در عجبم چرا پیداش نمی کرده. دفترچه رو بررسی کرد و گفت الان باید پیاده بشی منم حول شدم داد زدم پیاده می شممممم (به روش ایرانی ) اتوبوس در جا ترمز کرد و ملت ریختن رو هم فک کنم هیچ احمقی در تاریخ مکزیک این کاری رو که من کردم نکرده باشه چون همه با تعجب و به خصوص راننده منو نگاه کردند .با ساک رفتم جلو پیر زن گفت ساک منو می بری عذر خواهی کردم کامیون سبزیشو تحویلش دادم و پیاده شدم .
دوتا خیابون رو دویدم حسابی دیر شده بود ،رسیدم به ساختمان مذکور عین عکسای کامستوک بود که یک زمانی تمام شرکت تبلیغاتی ها ازشون برای طراحی طرح های تکراریشون استفاده می کردند .بزرگ ،بلند، شیک و با کلاس . نگهبان یک نگاهی بهم انداخت، مودبانه و با اعتماد به نفس سلام دادم و رفتم تو دکمه آسانسور رو زدم و باز جملات مثبت و انرژی و غیره...
در آسانسور باز شد و من در آینه روبرو یک نمی دونم جن ،انس ،دیو ،مجنون ،آواره چی بود دیدم .هیچکدوم نبود خودم رو دیدم موهام توسط پسر بچه شرور به زیبای آرایش داده شده بود ،فرض کنید تف های مخلوط شده با شکلات ایشون هم ژل محسوب شوند .با موهای سیخ سیخ شده از هر طرف بیرون زده شده چی کار کنم .بالا تنه لباس سفیدم با برگهای سبز خوشرنگ سبزیجات پیر زن مهربون سبز آغشته به گل و لای شده بود .قسمت میانی لباس در اثر گذاشتن کیف لپ تاپ که قبلا بر روی سطح زمین( برای برداشتن دستمال) کاملا سیاه شده بود،و قسمت پایین تنه هم قبلا به علت جفت زدن وسط بلوار پر آب، مزین به نقوش اسلیمی نمی دانم کدوم قرون با گل شده بود ،کفشها هم که خوب پر از آب بود .آهان کیف لپ تاپ رو هم که خوب می دونید مالیدن گل سبزی برروی چرم مشکی چه شکلی می شود .بوی سبزی ،بوی اتوبوس ،بوی عرق حاصل از دویدن و صد البته بوی سگ را به این مجموعه اضافه کنید به انضمام صورت کبود شده تصادف کرده.
دکمه طبقه هشت رو زدم و چشماهم رو بستم و شروع کردم تکرار جملات مثبت .طبقه هشتم در آسانسور به روی یک محوطه بزرگ سبز و زیبا باز شد .سعی کردم از این منظره آرامش بگیرم .
دستی به سر و صورت آشفته ام کشیدم ،وارد شرکت شدم منشی در حالی که داشت پای تلفن با ناز و عشوه حرف می زد تا منو دید چشماهش گرد شد و متعجب منو نگاه کرد و من اونجا متوجه شدم این ریمل های خارجی چقدر مژه ها رو بلند تر نشون می ده البته اگر به اندازه این منشی پر حجم بزنی .
محکم گفتم می دونم تاخیر داشتم اما می خوام آقای رئیس رو ببینم پرفاوور (یعنی لطفا) این آخری رو محکم تر گفتم .می دونست نباید حرف بزنه چون در اون وضعیت مثل یک قورباغه قورتش می دادم با اون یک چارک پارچه کوتاهی که پوشیده و ده کیلو آرایشی که کرده بود .
بهم گفت منتظر بمونم تا هماهنگ کنه منم نشستم و دوباره جملات مثبت ....
یک چیزی زد زیر بغلش از جلو چشم من شروع کرد عرض سالن بزرگ و لوکس رو قدم زدن و من دیدم که پاشنه کفشهاش به طول و عرض یک خودکار بیک ایرانی بود و نمی تونست راه بره لباسی پوشیده بود بس کوتاه و چسبان آخ چقدر دلم می خواست اون چیزی که زده بود زیر بغلش از دستش بیفته و مجبور بشه از روی زمین برش داره که نشد :(
برگشت و با عشوه گفت اوکی اقای رئیس منتظر شما هستن ،کمی مکث کردم شاید هنوز توی ریتم موسیقی ای بودم که داشت از سقف لوکس سالن پخش می شد .
بلند شدم و دیدم زیر پاهام، رد کفشام ،کفپوش خوشگل اونجا رو خیس و گلی کرده به طرف در اتاق رئیس رفتم بسیار بزرگ بود از دو طرف میز های بزرگی با امکانات سمعی بصری و پر از لپ تاپ های شرکت دل پشت هر صندلی، بطریهای آب معدنی ظرفهای پذیرای روی میز، دیوار ها با تابلو های بلند و زیبا حیرت انگیز شده بودن ، در وسط گلی بسیار خوشگل و بزرگ بود و آقای رئیس پشت اون گل ...
کلی حرف رو توی ذهنم جمع کردم، خودمو کاملا آماده کردم برای یک جنگ برای یک بحث برای شروع یک کار برای نشون دادن توانایی هام .توی ذهنم رفتم به قله های موفقیت و پرچم بلند خواستن توانستن رو به اهتزار در آوردم به ایرانی بودنم بالیدم و گفتم من با هوشم ،من می توانم ،
صدا از پشت گل بزرگ اومد بفرمایید جلو تر بشینید . زاویه رو تغییر دادم و با اعتماد بنفس حرکت کردم به سمت صدا .که آقای رئیس بلند شد و" من" باز غش کردم ...
اینبار چشمهای متعجبش منتظر من بود نه ماشین بنزش ...
من خوبم:در اثر تصادف دماغ عزیز و دوستاشتنیم همونی که قرار بود باهاش کسب درآمد کنم الان شده یک عدد گلابی بزرگ رسیده ،پاهام هم هر چی
این پشه های بی رحم اینجا بهشون عنایت کردن و تقریبا جای نذاشتن که بتونم پوست پاهامو ببینم ،الان در اثر تصادف سبز خوش رنگ مایل به آبی شده
یک کمی هم خونریزی داخلی پیدا کردیم و هی باید از این شینگلها غورت بدیم و عکس های پورتره از اعماء و اغشاء بدنم بگیریم ،یک تکه خیلی کوچیک
زیاد نیست ها به اندازه یک بیست پنج تومنی خودمون هم توی چشم راستم خون مرده چیزی مهمی نیست فقط تقریبا نمی تونم ببینم
البته خدا رو شکر هنوز یک چشم دیگه دارم و روی تخت بیمارستان دارم براتون چیز تایپ می کنم
دیدید خوبم شما چطورید؟
من خوبم فقط موقع بیرون کشیدن من از تاکسی مذکور غش کردم و بی هوش افتادم روی زمین بنابراین کمرمون هم صدمه دید مهم نیست
زیاد فقط نمی دونم به کدوم طرف روی تخت بخوابم بهتر بگم اصلا نمی تونم دراز بکشم فقط برای هر بار داز کشیدن همراهش یک جیغ
بنفش هم می کشم .البته اینم بگم غش کردنم علت داشت که در ذیل مفصل توضیح می دهم
دیدید من خوبم شما چطورید؟
من خوبم صبح خیلی زود از خواب بیدار شده بودم تمام کارهامو به دقت انجام دادم دوش گرفتم یک لباس رسمی و مناسب در خور شان یک دختر ایرانی پوشیدم
گفتم شاید تاثیر بزاره بگذریم که یک هفته است دارم مثل اسب بخار روی یک پروژه کار می کنم و اون روز قرار ملاقات من با مدیر اون موسسه بود. گفتم بلکه
سر کار بزارم یک پولی بدست بیارم بزنم به این زخمهای غربت بلد نبودم آبگرمکن رو روشن کنم هزار بار مگی رو صدا زدم
صدا که چه عرض کنم توپ هم بزنی بیدار نمیشه خلاصه دیر شد مجبور شدم تاکسی بگیرم راننده فهمید من از ایرانم گیر داده چرا رئیس جمهورت این حرفا رو می زنه
معنی حرفهاش چیه حالا بیا حالیش کن ما خودمون قدرت درک سخنان ایشون رو نداریم اونوقت تو یه مغزی فندقی که رانندگی بلد نیستی می خوای درک کنی ؟
دیدید خوبم شما چطورید؟
من خوبم چون راننده وراج اینقدر حرف زد می خواست تمام و کمال از دیدن یک فروند خانم ایرانی متشخص بی نصیب نمونه تقریبا برگشته بود عقب و رانندگی می کرد
نتیجه اش هم این شد بنده به شدت خوردم به صندلی جلوی بعد هم پرت شدم کف ماشین . بعد از سه ماه به خودم لطف کرده بود یک رژ کمرنگ زده بودم
وقتی به هوش اومدم رد لبهام با رژ لب روی روکش صندلی جلوی دیدم آخ حرص خوردم رژم پاک شده بود .
دیدید خوبم شما چطورید
من خوبم راننده اومده بالای سرم در عقب رو باز کرده با اون اینگلیسه افتضاحش هی می گه سینوریتا آر یو این لایف ای ام سوری
بعد زنگ زده به اورژانس داره برای اونا توضیح می ده من ایرانی هستم همونی که ریسس جمهورش می خواد بمب اتم بسازه خوب من چی باید می گفتم به این
مغز فندقی
دیدید خوبم شما چطورید؟
من خوبم راننده داشت داستان ملت شهید پرور ایران رو تعریف می کرد که یک نفر اومد بهش گفت آقا من می برمشون بیمارستان مامور شرکت بیمه هم اومده بود .
یک نفر به اینگلیسی ازم خواست
از ماشین بیام بیرون منم تمام قوامو جمع کردم ریختم توی پاهام و دستام با اون قیافه دیدنی خون آلود سعی کردم از ماشین بیام بیرون ،بیرون تاکسی یک آقای جوان بسیار خوش تیپ
با کت و کروات ،عطر خیلی شیک در یک بنز آخرین سیستم رو باز کرده بود و منتظر بود من برم سوار بشم .خوب منم طبیعا از ناباوری غش کردم
دیدید خوبم شما چطورید؟
من خوبم داشتیم می رفتیم بیمارستان فاصله خیلی زیاد بود مثل تهران تا کرج خودمون درد شدید داشتم ولی اصلا مهم نبود که داشتم بنز سواری می کردم انوم با اون راننده!!
نگران بودم ماشین خونی نشه با مهربونی بهم گفت اصلا مهم نیست الان می رسیم بیمارستان راحت باشید نمی دونست که من اصلا ناراحت نیستم
دیدید خوبم شما چطورید؟
من خوبم رسیدیم بیمارستان رفت و پرستار ها رو صدا زد و خلاصه ریختن بردنم توی بیمارستان البته بیمارستان که چه عرض کنم شبیه هتل های
پنج ستاره خودمون تو ایران بود . تمام مدت بیچاره منتظر موند و حتی توی رادیولوژی با احساس مسولیت تمام اومد که مبادا اتفاقی برای من بیفته هی زنگ می زد به مگی اونم
نمی دونم چطوری بیدار شده با چی دوش گرفته و توی ترافیک خودشو رسوند بیمارستان .مدارک منو یادش شده بود بیاره
دیدید خوبم شما چطورید ؟
بعد از منتقل کردنم به یک اتاق اختصاصی مثل هتل که همه اتاقهای بیمارستانش همینطوریه آقاه اومدن کارتشون و تلفن همراهشون رو دادن منم دختر ایرانی، کلاس گذاشتم و قبول نکردم
ازشون تشکر کردم ایشون هم خیلی مودبانه خدا حافظی کرد و رفت ):
دیدید اصلا خوب نیستم شما چطورید ؟
که ترس خوانده شندنم
منزوی ام کرده است
خوب بریم سر اصل مطلب :بهتون به شدت توصیه میکنم اگر هر کشوری رفتید از ایرانیان مقیم اون کشور به شدت دوری بگیرید .
این موضوع رو من کاملا صادقانه بهتون گفتم و تجربه من نوعی تنها نبود قبل از اینکه بیام اینجا اغلب دوستان و بستگان این موضوع رو به من تذکر داده بودند اما من حتی فکرشو نمی کردم موضوع تا این حد جدی و مبرم باشه .بنابراین به شما هم توصیه می کنم این نصحیت رو گوش بگرید چون ممکن بهای این تجربه بسیار براتون گرون تموم بشه .
متاسفانه نمی دونم چرا ایرانیان مقیم سایر کشور ها تا این حد نسبت به هم حسادت می کنند و مشکل درست می کنند .باور کنید مردم بیگانه به مراتب بیشتر از این ایرانیان به شما لطف و محبت خواهند کرد .
از خدا تقاضا می کنم من هیچ وقت جزء این دسته از هموطنانمون قرار نگیرم .
ویرایش:
دوستای خوبم پیداش کردم بی نهایت از همتون ممنونم
یک دستی سر روش می کشم پی دی اف شو می سازم می ذارم اینجا
در مسیر شهرستان کوچکی به نام سالامانکا


کلیسای شهرستان سالامانکا و مردم در حال عبادت


یک رستوران سنتی که به دعوت دوستم و خانواده اش نهار رو انجا خوردیم

یک فروند بی خانمان Home less یک آرایشی هم کرده بود تا دید عکس می ندازم صورتش رو اونور کرد

مسیر برگشت به گودالاخار


یک متل در مسیر مرد مزبور با ما نسبتی نداشت اما بازوی مزبور مربوط به مگی دوست من است

یک کلیسا در روستای کوچک

اینم یک دیگه ... قابل توجه اونای که به تعداد امامزاده های موجود در ایران گیر می دن





یک نکته رو بگم که اکثر عکسها از توی ماشین اونم با سرعت رانندگی مگی گرفته شده ما فرصت ایستادن و عکس گرفتم رو نداشتیم .
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه ارض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه :
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:
شهر گودالاخارا زیبا ترین شهری هست که در تمام عمرم دیدم ایرانی ها که می آن اینجا به این شهر می گن بهشت واقعا جای قشنگ و زیبای هست مردم مودب و مهربانی هم داره .شهر بسیار بزرگی هست و به نوعی مرکز فرهنگی این کشور محسوب میشه .سفر جدیدی هم در راه دارم .کم کم دارم مثل مارکو پولو می شم .تصاویری رو از طبیعت این کشور براتون گرفتم که توی اولین فرصت اینجا می زارم .
سفر چیزهای زیادی برای آدم داره تجربه های که دارم به دست می آرم به تمام سختی ها این مسیر که باید سپری کنم می ارزه ،تقریبا میشه گفت نظرم در مورد خودم داره عوض میشه ،هیچ وقت فکر نمی کردم آدم مقاومی باشم، آدم منطقی باشم ،فکر نمی کردم شجاع باشم ،و از همه بدتر فکر نمی کردم اینقدر بد اخلاق باشم .تنهای همیشه بد نیست آدم رو به یک خود شناسی می رسونه و اعتقاد من اینه که اگر به خدا نزدیکی کنی به خود شناسی می رسی .آرزو می کنم بتونم از تمام این فرصتها به بهترین شکل استفاده کنم به اهدافم تمرکز کنم ،برای افرادی که درمسیرم قرار می گیرن مفید باشم و رسالتم رو درست انجام بدم .
فال حافظ رو یادتون هست ؟دقیقا چیزهای که گفته بود رو انجام داد .
به طرز عجیبی بلیطی خیلی ارزون ،یک دوم قیمت واقعی گیرم اومد، صاحبخونه ام باورش نمی شد ،توی راه پلیس اصلا اتوبوس رو نگشت ،سر مرز هیچ مشکلی برام پیش نیومد هر چند من هیچ چیز غیر قانونی نداشتم ،هوا بسیار خوب بود ،در مورد هم سفرم هم که شرح حال رو قبلا گفتم .
از خدا برای تمام این موهبت ها ممنوم حتی بخاطر اتفاقات بد هم تشکر می کنم چون ایمان دارم صلاحی در هر کدومشون بوده .
امیدوارم اکنون خوشحال شده و حس فوضولیتان تامین گردیده باشد
لطفا هر روز هزار تا پیام خصوصی نذارید .
اگر گفتید من کجام الان ؟؟