روزهای بد و تنهای
روزهای تنفر و انزجار
روزهای خستگی
روزهای دربه دری
روزهای گرسنگی
روزهای خوردن بغضهای چرکی
روزی خواهد آمد که محو شوید
روزی خواهد آمد که آغوشی امن مرا در بر گیرد و شما نتوانید حتی مرا ببینید
من صبور خواهم ماند
آن روز خواهد آمد ...
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 18:14 توسط پرنسس
|
  
برام به شدت آرزوی خوب کنید ....
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 20:46 توسط پرنسس
|
  
وقتی یک گرگ وحشی بدن بی گناه تو را پاره پاره می کند
وقتی یک گرگ وحشی تو را تا سر حد جنون و مرگ می کشاند
وقتی یک گرگ وحشی آشیان تنهای تو را به خاک می کشاند
تو می مانی و این دنیای بی رحم
تو می مانی و زخم های کهنه و تازه ات
تو می می مانی و خدای بزرگ که شاید در آغوشی امن روزی پناهت دهد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 19:26 توسط پرنسس
|
  
وقتی گم شده ام را یافتم تازه فهمیدم چقدر تنهایم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 20:17 توسط پرنسس
|
  
چند روز پیش یعنی هفتم شهریور تولد من بود خیلی دوست داشتم می توانستم اینجا یک پست بنویسم اما کامپیوترم عزیزم بیمار شده بود و این امکان را نداشتم که از جای دیگه پست بدهم ...
به این ترتیب یک برگ دیگری از زندگی من آغاز شد خیلی آرام و تنها ، متفاوت با سالهای دیگر.
خیلی ها تماس گرفتند و تبریک گفتند خیلی ها پیام نوشتن ، بعضی ها هم محبتشان را با ارسال هدیه ابراز کردن کسانی که حتی تصورش را هم نمی کردم .
از همه اینان صمیمانه سپاسگذارم .
کتاب" کوری" را هدیه گرفتم و دفتر شعر هوشنگ ابتهاج "سیاه مشق " هر دو بسیار زیبا و خواندی هستند .
در روزهای آخر برگ قبلی زندگیم گمشده ای را پیدا کردم که سالها در وجودم زندگی کرده بود گمشده ای که تنهایی مرا پر می کرد، گمشده ای که هیچ وقت ندیده بودمش اما بود و وجود داشت .
تصور کنید بعد از سالها انتظار وقتی گمشده ای رو پیدا کنید چه حسی دارید .... و من داشتم
اما نمی دانم چرا گاد مهربان در تقدیر من فراز ها و نشیب های بی رحمانه ای گذاشته است .
و گمشده من در تملک کسی دگر بود
شادم که در مسیر رسالتم هر چند کوتاه یافتمش
شادم هرچند در افسوسم
شادم که او را دیدم
شادم که او را رها می کنم
شادم ،چنان دشمنی قدرتمند خدا را دارم ...
+
نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 9:26 توسط پرنسس
|
  
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم
در دشت مکان دارم، هم فطرت آهويم
آبم نم باران است ، فارغ ز لب جويم
تنگ است محيط آن جا،در باغ نمی رويم
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم
از خون رگ خويش است ،گررنگ به رخ دارم
مشّاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم
بر ساقه ی خود ثابت ، فارغ ز مددکارم
نی در طلب يارم ، نی در غم اغيارم
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم
هر صبح نسيم آيد ، بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم، از ديدن من روشن
سوزنده چراغستم ، در گوشه ى اين مامن
پروانه بسى دارم ، سرگشته به پيرامن
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
ازجلوه ى سبز و سرخ ، طرح چمنى ريزم
گشته است ختن صحرا ، از بوى دلاويزم
خم مى شوم از مستى،هرلحظه و مى خيزم
سر تا به قدم نازم ، پا تا به سر انگيزم
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
جوش مى و مستى بين، در چهره ى گلگونم
داغ است نشان عشق، در سينه ى پرخونم
آزاده و سرمستم ، خو كرده به هامونم
رانده ست جنون عشق ، از شهر به افسونم
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
از سعى كسى منّت بر خود نپذيرم من
قيد چمن و گلشن ، بر خويش نگیرم من
بر فطرت خود نازم ، وارسته ضميرم من
آزاده برون آيم ، آزاده بميرم من
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
+
نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 8:41 توسط پرنسس
|
  
احساس تنهای شدیدی تمام وجودم رو گرفته احساسی که سالهاست با خودم جابه جا می کنم
احساس پرنده بی پناه احساس بی کسی
دلم یک تکیه گاه می خواد دلم یک پناه می خواد
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 9:33 توسط پرنسس
|