مرد عوضي با اعتماد به نفس گفته بود تمام وسايل مرا دست نخورده به منزل پدري ام منتقل كرده است و من كه ميلياردها بار فريب دروغ هاي اور را خورده بودم باز هم به او اعتماد كرده و در خيال جاي كاسه و بشقاب ها و شيشه هاي ادويه و سبزيجات خشك شده قاشق ها و كفگير هاو.. را امن مي پنداشتم شايد براي هر كس ديگري بي ارزش و مسخره باشد اما براي من خيلي با ارزش بودند از هر يك هزاران خاطره دارم حتي مي توانم بگوييم از كدام مغازه و با حق التدريس ساعتي دويست تومان كدام آموزشگاه خريده بوده ام .براي آن قابله نچسب كوچك قرمزم مي مردم سه هزار تومان درست ده سال پيش خريدم اولين بار آش رشته تويش پخته بودم آن زمان سه هزار تومان پولي بود .آن قابلمه محبوب من بود چنان با دقت مي شستمش كه خش نيوفتد. دسته هايش وقتي شاگرادنم را كوه برده بودم سوخت درست مثل الان كه دل من سوخته است .
گلدانهايم را با آخرين پول و پسندازهايم خريدم توي يك آرايشگاه كار مي كردم مرد عوضي نمي دانست من هم از او مخفي مي كردم مي خواستم روحيه اش شاد شود محل كارش رونق بگيرد خاك خريدم و گلدان به چه سختي از پله هاي آن ساختمان قديمي بردمشان بالا . توي جعبه هاي خالي ميوه هم سبزي كاشتم واي چه عشقي مي كردم با گلها و سبزيجاتم .سبزيجات را مي چيدم مي شستم خشك مي كردم و توي شيشه هاي خالي مربا نگه داري مي كردم كلي هم دارو هاي گياهي داشتم زعفران و زيره و آرد هم داشتم حلوا و كاچي درست مي كردم مرد عوضي خيلي دوست داشت
يك ست ظروف لعابي داشتم چقدر زيبا بودند خريدم به دو هزار تومان يازده سال پيش جلوي درب نگارخانه آنقدر خوشحال بودم . كلي خيال پردازي مي كردم كه با مرد عوضي عروسي مي كنم مي روم سر خانه و زندگي ام غذا مي پزم توي يكي خورشت توي يكي پلو ،ديگري سالاد ،ماست و ترشي مي ريزم مي برم محل كارش .
باز هم داشتم خيلي چيزهاي ديگر يك دست قاشق و چنگال پشتش نوشته بود حسن ابن علي وقتي مي خريديم كلي با مرد عوضي خنديدم .گوشت كوب هم داشتم، سبد، ليوان كاسه ، بشقاب ،درب بازكن كنسرو ،چاقوي بزرگ، پيش دستي .اي واي فنجان هايم... اين شاگردان و كارمندان كلي را شكسته بودند اما دو تايش باقي مانده بود يكي مال من بود يكي مال مرد عوضي .عكس نسكافه رويش بود آنقدر چاي تويش مي چسبيد .توي يك سيني بزرگ سفيد مي گذاشتم تميز تميز .دوتا سيني ديگر هم داشتم نارنجي و سبز همه اشان را با وايتكس خوب مي شستم هر چند بعدش كلي سردرد مي شدم اما دوست داشتم ظرف ها برق بزنند از تميزي .
آهان زيرديگي هم داشتم از بازار روسها خريدم همان روز كه مرد عوضي هم آمده بود .چيز ديگري هم خريدم و فروشنده روس مي گفت سورمگي تك چوك .....
سيخ كباب هايم گمشده بود اما توري كباب داشتم ،ماهي تابه چدن با دسته چوبي هم بود .چقدر غذا هاي خوشمزه مي پختم غذا هاي فصل چقدر دسر درست مي كردم چقدر مربا و ترشي همه شان را توي همان ظرف و ظروف درست مي كردم آن هم در بهترين سالهاي عمرم در سالهاي تازه گي ام در سالهاي شور و شوق و عشق
باورتان مي شود دارم براي ظرف هايم گريه مي كنم .
مرد عوضي !پس انداز سالهاي جواني ام را بردي ،اعتبار آبرو سلامتي ام را بردي ديگر به ظرف هاي من چه كاري داشتي ؟كاش در ازاي آن همه تهمت هاي ناروا در ازاي آن همه به عدالتي حداقل ظرف و ظروفم را پس مي دادي .
فرودگاه تقریبا کوچک و بدون هیچ نوع جذابیت و ابهت فرودگاه بین المللی است و همه بدنبال این هستند حتی یک دسته چمدان تو را بگیرند تا تو بهشان تیپ یا همان انعام خودمان را بدهی .
پلیس های لاغر با یونفرم های رنگ و رو رفته تمام سعی خودشان را انجام می دهند با تو به مودبانه ترین شکل ممکن برخورد کنن.
برای مهمان خارجی نیازی به معطل شدن در صف نیست حتی اگر هزار نفر جلو تر از تو هزار روز زودتر امده باشند می توانی با حس یک پرنسس واقعی از جلو چشمانشان با آرامش قدم
بزنی و خود را درست به نفر جلوی جلوی حتی جلو تر از آن برسانی و پاسپورت و مدارکت را روی میز بگذاری و مامور یونیفرم رنگ و رو رفته را ببینی که با لبخند در حالی
که هول شده است می گود "ایکس کیوز می مام گیو می یور تیکت " و تویه هالو هم در حالی که فراموش کرده ای فرم خروج را پر کنی می توانی یک ساعت تمام با حوصله
فرم را پر کنی و زیر چشمی ببینی ملت گردن های نحیفشان را از توی صف بیرون کشیده اند و با حوصله تر از تو دارند حرکت لفزش خودکارت را تماشا می کنند
و تو از دیدن لباس های رنگ و با رنگشان که استخوان های روکش شده با پوست سیاه را جلوه ای می بخشد لذت می بری .
بار مختصر تحویل داده می شود و مراحل اداری تایید بلیط تمام .بر می گردم در کنار همراهیان عزیز که همگی لبهایمان آویزان است و لبهای من از همه آنها آویزان تر
چرا که دیگر نمی توان عزیز ترین موجود کوچولی زندگیم را ببوسم و با عشق مو کفتری یقه دلبری صدایش کنم و فکر این اشکم را سرازیر می کند و حالا بگیر می آید که می آید و بند هم نمی آید .
آقای دلباخته رومانتیک هندی هم آمده است فقط نمی دانم چرا دلش را به الاغی چون من باخته است دور تر اشک می ریزد و چشمهای جذابش خیس می شوند و لبهای جذابترش آهسته
می لرزند درست مثل یک بچه مادر مرده و من به شدت یاد بچه واکسی های فیلم های هندی می افتم و خدا رو شکرمی کنم که هنوز دارم از غم دور شدن موکفتریم گریه می کنم و بقیه هم
به خاطر تعهد و همبستگی مرا همراهی می کنند .
چقدر دلم می خواهد اینقدر پرو بودم که همه همراهیان را بغل بزنم و ببوسم اما متاسفانه نیستم .
تعارف و تعریف و تمجید و عذر خواهی و حلالم کنید و دعایم کنید و نفرینم نکنید است که می آید و می رود و خط در میان مراقب خودت باش .حالا دیگر قلب آقای دلباخته رمانتیک هندی کاملا آمده است
بالا و درست توی دهانش است و من می بینم اینقدر تند تند می زند که نمی تواند حرف بزند .به زحمت چند تا از کلمات رمانتیکش را به سمت مغز گارد گرفته من می فرستد و گارد مغز، نرسیده
منهدمشان می کند و این انهدام باعث می شود دلم برایش بسوزد و برای خودم که با خود مهربانم چه کردم ....
وداع با همراهینان سخت بود اینقدر سخت که سنگین وارد گیت شدم دوباره همان صف و دوباره نفر اول شدن و بعد سوار هواپیما شدن .
کنار پنجره نشستم روی صندلی خودم دور دست را نگاه می کردم و خاطرات گذشته شده در این شهر دم کرده را سبز فقر و دیگر هیچ .... چهره معصوم عزیز کوچک مو کفتریم حتی یک لحظه
از جلوی چشمانم محو نمی شود پس آهسته گریه می کنم با چشمان بسته آهستیه آهسته سرم را به شیشه تکیه می دهم عادت همیشگیم هست
صدای گریه هایم بلند میشود بلند تر ،حالا اینقدر بلند که دارم از فاصله نزدیک می شنوم چشمانم را باز می کنم سرم را می چرخانم .
یکی از همان گردن نحیف هاست که روی استخوانهایش پوست سیاه کشیده اند با یک لباس رنگ و با
رنگ گل بق بقی و یک حلقه طلای رد شده از یک پره دماغش درست کنارم نشسته است . گریه که نمی کند، ور می زند چشهایش را بسته همانطور اشک می ریزد و از خودش صدا متساعد می کند
و با یک تکه کوهنه کوچک قرمز هم افتاده به جان چشمان و آن دماغ حلقه دارش و دل من ریش می شود
چرا گریه می کنی انگار منتظر این سوال بود که جیغ بکشد و استخوانهای روکش پوست سیاهش را توی صندلی هواپیما فرو کند و به خودش بپیچد .صندلی کنار ،مردی تقریبا خوشتیپ نشسته
بعد از دیدن چشماهای گرد شده من به زبان بنگالی چیزی به لباس گل بق بقی می گوید و من شنیدم او هم یک ویز ویزی کرد .مرد خوشتیپ به من گفت اولین بارش است سوار هواپیما شده است
و می ترسد و دلش تنگ است و .... اینها را به اینگلیسی گفت .من که تقریبا خودم را پهن کرده بودم روی لباس گل بق بقی برای دلداری دادن به او و صد البته شنیدن حرفهای مرد خوشتیپ
از غم های خودم فراموش کردم .از وحشتم از آوارگی مجددم از اینکه خانه ام شده همین چمدان کی هی می رود این کشور و آن کشور پهن می شود و جمع می شود و محتویاتش در حد
یک خمیر دندان و شامپو و صابون تغییر می کند یادم می رود .
و حال همه غمم می شود ساکت کردن این لباس گل بق بقی من که بنابر اصل هیچی چیزی در این دنیا غیر ممکن نیست تصور می کردم اقای خوشتیپ شوهرش هست بعد از پرسشی جسورانه
از مرد خوشتیپ متوجه شدم لباس گل بق بقی مجرد است دارد صادر می شود برای کار به لبنان و او الان هم به شدت می ترسد هم دلش برای خانواده اش دارد تنگ می شود
درست مثل خود خود من با این تفاوت که من مغز خر خورده ام و او در عمرش جز فلفل خمیر شده، سرخ شده ،آبپز شده،... چیز دیگری نخورده است .
سرش را با دو دست می گیرد و من خیر سرم بنگالی می پرسم "بتا " یعنی درد ؟ او سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و گوشواره های بدلی مخروطی جلینگ بلینگی اش تکان می خورد
خوشحال از بدست آمدن این پیروزی مهماندار را صدا نه فریاد می زنم و برای او یک مسکن تقاضا می کنم . مهماندار خیلی بلند خیلی خوشگل چشم های آبی رنگ قشنگش را با عشوه حرکت
می دهد و می گوید "اف کورس " حتمی و می رود قرص بیاورد و من به این فکر می کنم دولا شده اش اینقدر بلند است اگر درست بایستد حتمی کله اش از هواپیما بیرون می زند حوصله برگشتن به
عقب و تماشای این صحنه دیدنی را ندارم تمام تمرکزم را می گذارم روی پروژه به راه آوردن لباس گل بق بقی که مهماندار دو باره دولا می آید با یک دست دستکش پلاستیکی قرص در کف
و دست دیگر لیوان آب، محتویات هر دو دست را به سرعت می قاپم و قرص را به خورد لباس گل بق بقی می دهم و چهار چشمی زل می زنم به او تا لحظه ای که خوابش ببرد .
گویا خودم هم خوابم برده است یا از خستگی غش کرده ام هر چه بوده کوچولوی ناز موکفتریم را در خواب می بینم که دارم زیر گردنش را می بوسم هی قربان
صدقه اش می شوم .عزیزم ،جیگرم ، نفسم ، همه کسم ،قلبم ،عمرم ،عشقم
جونم و....
با فریاد های ساقت وای یو دید پی پی از خواب می پرم انگار از صندلی ردیف جلوی است بچه ای جیغ می کشد و مادرش با لهجه هندی از او بلند تر جیغ می کشد .لباس گل بق بقی آنقدر عمیق
خوابیده است که متوجه هم نمی شود استخوانهای زانواش تا خود لگن خاصره اش توی پهلوی گوشتالوی من فرو شده است و صدای خرناسهایش که بیشتر به زوزه می ماند دلم را کباب کرده است .
مهماندار دیگری می آید قدش درست یک سوم مهماندار قبلی است و زیبایش یک و نیم برابر در حالی که گاری غذا را به زور هل می دهد سعی می کند از پشت پاکت های آبمیوه مهمان ها را
ببیند من دماغ سر بالایش را می بینم که در میان صورتش به چشمهای سبز کم حالش جذابیتی بیشتر داده است
سهم غذای هر دو ما را می دهد و خیلی مودب و با ناز می پرسد "وات وود یو لایک فور درینک مام؟ " چه چیزی برای نوشیدن می خوایدخانوم ؟ لباس گل بق بقی زل زده به لبهای قیطانی مهماندار دماغ سر بالا
و قسم می خورم حتی حدس هم نمی زند او دارد چه می گوید ...
گمانم فکر کرده مهماندار می گوید همین الان پول غذا را بده و الا از هواپیما می اندازمت بیرون تازه یک قرص مسکن هم داشتی با یک لیوان آب ... دیدم دوباره اشک دور گردی چشمانش دوید
من خودم را جلو انداختم و با انگشت عکس روی پاکت های ابمیوه را نشان دادم " کی کیبو ؟" چی می خوری منگو یا پرتغال و او فقط با یک ویز گفت منگو
آخ چقدر خسته ام و چقدر گرسنه ام این گریه کردن چه کالریی از آدم می گیرد .درب ظرف خیلی کوچک غذا را باز می کنم بوی تند فلفل و ادویه می خورد زیر دماغم و حس می کنم
بو خیلی بد است قاشق را می زنم زیر غذا و سعی می کنم توی دهانم بگذارم بو نزدیک تر و بدتر می شود ، زن هندی لهجه غلیظ ردیف جلوی همچنان دارد سر بچه اش بلند از خود بچه اش
جیغ می کشد" ساقت وای یو دید پی پی " و من تازه دوزاری ام می افتد که بوی تند فلفل و ادویه نیست و بوی پی پی ساقت خدا ساقط کند ردیف جلوی است .
قاشق را زمین می گذارم و سعی می کنم تمام شال کشمیری چهار متری هدیه گرفته را به درون سوراخ های دماغم بچپانم تا انتهای عملیات تمیزی کاری عناصر ردیف جلوی .
به لباس گل بق بقی نگاه می کنم یک دستش را زده زیر چانه اش در حالی که کهنه قرمزش توی همان دستش است با دست دیگر دارد قاشق قاشق غذا می خورد آه می کشد و اشک هایش
را با آن کهنه قرمز دست دیگرش پاک می کند و چنان چهار زانو زده روی صندلی هواپیما که انگار آمده است سفر خانه سنتی . فکر کنم هیچ بوی را هم حس نمی کند یا شاید آن حلقه توی دماغش بو گیر
است که من ندارم .
چقدر سرم درد می کند مهماندارها می آیند و می روند صدای قاشق ها و ظرف ها و لیوان ها و بوی غذا ها و بوی عرق ها و ساقت ها و غیره همگی قاطی شده است و
انگار نه حوصله من بلکه حوصله دو نوزاد دو قولوی ردیف سمت چپ را هم سر برده است که با هم ونگ ونگ می کنند ساقت و مادر لهجه هندیش هم که همچنان جیغ می کشند
از پشت سر هم یک بچه بنگالی به شباهت میمون های باغ وحش های خودمان لیوان خالی شده نه نه و بابایش را روی سطح آجدار صفحه پشتی صندلی من می کشد .....
پ ن :متن در فرودگاه مقصد بعدی بدون هیچ ویرایشی نگارش شده سر فرصت ویرایش خواهم کرد
خانم هایوشان صدایم می کند "ت گوستا "؟(دوست داری ؟)
و من در حالی که لبخند می زنم می گویم "سی م گوستا موچو"(بله خیلی دوست دارم).
وسایل توسط راننده تاکسی ،همان پسر یا نمی دانم شوهر همسایه خانه قبلی به داخل آپارتمان منتقل شد. پولش را می دهم،تشکر می کند و می رود و صدای آهنگ مهیجش دور و درو تر می شود.
حالا سکوت آپارتمان خودش را نمایان می کند لحضه ای وحشت توی دلم می دود.
خانم هاویشان با انگشت به سمت اتاقم راهنمایم می کند خودم می دانستم کجاست قبلا دیده بودم راهرو را پشت سر می گذارم.راهرو باریک و طولانی که در دو طرف پر شده از انبوه گدان ها و گیاهان بزرگ
و من اسمش را گذاشتم تونل سبز .
به در اتاقم می رسم، آخرین اتاق راهرو،یک ضلعش کنار سرویس بهداشتی است،ضلع دیگرش،اتاقی دیگر و رو به رو یک پانسیون نسبتا بزرگ انباشته از گل و گیاه.دو طرف در اتاق، دو درختچه پهن و بلند سبز است چیزی شبیه بید مجنون خودمان اما آن نیست .
با احتیاط در اتاق را باز می کنم اتاقی بزرگ ،نور گیر و خلوت . اولین چیزی که در اتاق نمایان می شود تخت باریک وسط اتاق است.بالای سر تخت ،روی دیوار ،یک صلیب چوبی که مسیح را به آن کشیده اند
نصب شده است .مسیح یک پایش را کمی جمع کرده ،درحالی که روی سرش یک حلقه خار قرار دارد. چهره اش اینقدر غمگین است که آدم دلش می گیرد .
دو طرف صلیب و مسیح، دو قاب عکس است دو فرشته ،هر دو لباس های شیکی دارند بال هم دارند و یک چیز نورانی روی کله شان.
کنار تخت یک میز کوچک است که یک کمد کوچک هم دارد . یک میز کوچک دیگر هم روبه روی تخت است و بالایش یک آینه قدی بلند،که به دیوار نصب شده .
در ضلع چپ اتاق یک کمد بزرگ لباس است اینقدر بزرگ که می توانی تویش بخوابی حتی ،یک صندلی پلاستیکی هم کنار کمد است .
درست رو به روی در اتاق ،پنجره ای بسیار بزرگ است که رو به کوچه پشتی باز می شود.تمام دیوار
پنجره است پس تمام پنجره هم پرده است . پرده را کنار می زنم نور خورشید می پرد وسط اتاق . از پنجره منظره کوچه را تماشا می کنم .پر است از خانه های شیک،پر است از درختان خیلی سبز
درست روبه رو یم ،درخت نارنج است و کمی آنطرف تر درخت پرتغال بعد آن یک فینکس عظیم که رشیه هایش حتی از زمین بلند شده اند و دور درخت پیچده اند ، بقیه هرچه هست گیاه است و گل.
چشمم می افتد به ناقوس کلیسا که تکان می خورد و دنگ دنگ صدا می هد فاصله اش نزدیک است احتمالا دو تا کوچه بلا تر است.
خانم هاویشان دم در ظاهر می شود و می گوید اتاق قبلا تمیز شده است همه چیز مرتب است اگر چیزی نیاز داری فقط صدایم کن.تشکر می کنم و او می رود. از پشت سر نگاهش می کنم.مثل آدم های توی کارتونهای ایرانی راه می رود یعنی سر می خورد روی زمین راه نمی رود.
در را می بندم .به اتاق نگاه می اندازم.ساده است و مختصر توی اتاق چرخی می زنم و بعد روی تخت می نشینم .به سکوت جاری در این خانه فکر میکنم و خدا را شکر می کنم در خانه جدید ارامش برقرار است.تصمیم می گیرم هر چه سریع تر وسایلم را بچینم تا بتوانم زودتر کار هایم را تمام کنم .با اینکه اتاق تمیز است اما باز دلم نمی کشد بدون نظافت وسایل را جابه جا کنم.
نفس عمیقی می کشم چند جمله مثبت را تکرار می کنم شکر گذاری خدا را انجام می دهم .
می رم که از خانم هاویشان دستمال و جارو و غیره رابگیرم ،چمدان و ساک را هم بیاورم تو .
در را که باز می کنم درست روبه رویم در کنار دو درختچه بزرگ سبز دوتا سگ می بینم که زل زده اند توی چشمان من ،نگاهشان می کنم همچنان توی حس آرامش و جملات مثبتم که یکهو هر دو بلند
پارس می کنند و من بعد از آنها البته خیلی بلند تر جیغ می کشم هر دو خیز بر می دارند و من باسرعت در را بهم می کوبم و پشت در عین یک برق گرفته بندری می رقصم.
خدای خوبم همین الان از تو تشکر کردم این چه شانسی است که من دارم آن از لاردو که بزرگترین سگ شکاری شهر درست روبه روی خانه من زندگی می کرد و من جرات نداشتم پایم را از خانه بیرون بگذارم
آنهم از خانه مگی که با یک لشگر سگ هم خانه بودم.
وقتی شب بر می گشتم خانه آقای مرحوم وسوس دم در منتظرم بود .خدا بیامرز به هیبت یک خرس بود . چنان می ترسیدم ازش که قبل از رسیدن به سر کوچه کلید را آماده توی دستم نگه می داشتم جلوی در می رسیدم کلید را می چرخاندم توی سوراخ قفل و می پریدم تو.اصلا انگار می دانست من دارم می آیم قبل از من جلو در می نشست و من مجبور بودم بیشتر وقت ها زیر باران روبه روی خانه بایستم تا یکی محض رضای خدا بیاید و وسوس را به قول خودم کیش کند !!!
صبح های یکشنبه هم که خوب ،کنفرانس سران سگ های محل ،به گارگردانی فاطی در خانه داشتیم . البته نصف این سران در خانه سیکلاری دوست فاطی زندگی می کردند.
سگ های در همه سایز از همه رنگ و همه نژاد .همانطور که در خواب ناز صبح تعطیل بودم چیزی پایم را می لیسید چشم باز می کردم سگی به چه عظمت در زاویه دارزای لنگ هایم می دیدم و یک لشگر
دیگر هم در اطرافش چنان فریاد می زدم واز جا می پریدم که اغلب سرم به تخت بالای می خورد و سگها با فریاد من به واق واق می افتادن و فاطی و سیکلاری سعی در برقرای سکوت در این اجلاس سران سگها می کردنداز تصاحب دستشوی و اشپزخانه ،حیاط پشتی ،پارکینگ و غیره ذالک توسط سگها هم بگذریم که اغلب مجبور بودم گوشه تخت کز کنم خودم را فشار دهم و باچشمان گشاد شده ببینم که فاطی چگونه این سگ ها را ماچ می کند و بغل می زند.بدتر از آن توقع دارد بیاید من را هم ماچ کند که از فرت تنگ آمدن نرفتن دستشویی جواب سوالاتش را نمی دهم .
بعد از اتمام جلسه سران سگ ها هم ،من و مگی جلسه پی پی شوران سگ داشتیم و من هی اوق می زدم . بخصوص وقتی مگی نادیده با ماشین از روی پی پی ها رد شده بودو پارکینک حیاط را مزین کرده بود. بعضی اوقات هم این مزین شدن با دمپای های سیکلاری و فاطی انجام می شد که آن یکی دیگر معرکه بود چون فقط به پارکینک تنها ختم نمی شد.
تازه فقط همین ها نبود که یک بار از فروشگاه به جای کنسور غذایی سگ خریدم ، یک بار هم یک نوع غذای سگ را به جای کرنفلکس توی شیر ریختم اگر کنجکاوی فاطی نبود سهم سگ را نوش جان
کرده بودم .خوب من از کجا بدانم ؟ما توی خانه مان حیوانی جز سوسک نگهداری نمی کردیم برای آن هم قلم می خریدم نه غذا !
ای خدا من از صدای سگ ،پی پی سگ ،بوی سگ ،غذای سگ ،اصلا از سگ ،عین سگ متنفرم.
خانم هاویشان پشت در است ،در می زند "ک پسو ایخا" ( چی شده دخترم ؟)
از پشت در داد می زنم من به شما گفته بودم از سگ متنفرم، از سگ می ترسم شما به من نگفتید سگ دارید من اینها را دفعه قبل ندیده بودم ...نمی دانم شاید داشتم گریه می کردم .صدایم به زنجوره می نمود
خانم هاویشان از من خواهش کرد در را به رویش باز کنم تا توضیح بدهد .... و من به این فکر می کردم همین الان بروم جای دیگر اجاره کنم اما کجا ؟می توان توی این کشور لعنتی خانه ای بی سگ پیدا کرد؟ اصلا انگار سگ را به این اجنبی ها دوخته اند.
خانم هاویشان حرف می زد و من نگاهم به دو تا سگ بود در دو طرف خانم هاویشان درست بین دو درختچه سبز دو طرف در اتاق، روی زمین نشسته بودند طوری نگاهم می کردند انگار داشتند برایم نقشه می کشیدند چون هی دندانهایشان را نشانم می دادند و خرناس می کردند و من هر بار که چشمم به دندانهایشان می افتاد دلم هوری می ریخت پایین و بیشتر می ترسیدم .
خانم هاویشان گفت اینها به طوری کاری ندارند باور کن ... فکر می کنید در آن شرایط می توانستم جز باور کار دیگری بکنم ؟
خودم را جمع و جور کردم ،آب دهانم را محکم قورت دادم و گفتم می خواهم وسایلم را به اتاقم بیاورم دستمال و جارو و مواد شوینده هم لازم دارم .خانم هاویشان محترمانه نگاهم کرد و گفت " اندله" (عالیه شروع کن) .ملتمسانه گفتم لطفا همراه من بیاید من از اینها می ترسم.و او کله رنگ کرده اش را مودبانه
بالا و پایین کرد و گفت "ک لارو" (حتما) .من نفس عمیقی کشیدم .
خانم هاویشان پاهایش را به قوس چهل و پنج درجه بدون اینکه از زمین بلند کند چرخاند. سگ ها هم در حالی که روی زمین نشسته بودند باسن هایشان به همراه چرخش پاهای خانم هاویشان روی
زمین چرخید. راه باز شد من با احتیاط تمام جلو رفتم خانم هاویشان پشت سر من و سگ ها پشت سر او همگی راهی شدیم.
ساک و چمدان وسط نشیمن بزرگ بود .خانم هاویشان اتاقکی را در ضلع شرقی نشیمن نشانم داد که پر بود از جارو ، تی ،سطل و مواد شوینده .یک حوضچه کوچک با شیر آب هم بود. که ظاهرا برای شستن
تی ها ست .خانم هاویشان هی قوانین را توضیح می دهد و من سرم را تکان می دادم اما همه حواسم به دو سگ نشسته در دو طرفش بود .
در حالی که خانم هاویشان حرف می زند من به طرف ساک و چمدان می روم ساک خیلی بزرگ و سنگین است با زحمت روی شانه ام می اندازم .
دولا می شم که دسته چمدان را از روی زمین بگیرم و بلند کنم .موبایل خانم هاویشان زنگ می خورد از توی جیب دامن کوتاهش موبایل را بر می دارد .پاهایش را دو باره روی زمین می چرخاند
اما این بار صد و هشتاد درجه و من در حالی که دولا شده ام می بینم سگها این بار نمی چرخند بلکه زل زده اند توی چشمان من .کله ام را تکان می دهم ،کله شان را تکان می دهند .آب دهنم را به زور قورت می دهم .همانطور دولا به خانم هاویشان نگاه می کنم درست پشتش به من در میان دو سگ اش ایستاده،با موبایلش حرف می زند.ساک را با یک دست حول می دهم روی پشتم ،دسته چمدان را محکم می گیریم و بدقت سگها را می پایم .دسته را که بلند می کنم سگ ها هم بلند می شوند.
زل زده اند به چشمان من .صدای غرشی خفیف از خود در می اوردند. نفسم به سختی می آید .آب دهانم کاملا خشک شده است .پشت خم چند قدم می رم عقب چمدان را هم با خودم می کشم عقب
اما سگها می آیند جلو من هی می رم عقب سگها می آیند جلو در حالی که من به چشمهای آنها زل زده ام آنها به چشمهای من .
ساک از روی پشتم سر می خورد مجبورمی شوم با آن دست دیگر روی پشتم نگه اش دارم .نفسم راتوی سینه ام حبس کرده ام و تمام تمرکزم روی عملیات است.
سالن نشیمن تمام می شود می رسم به پیچ تونل سبز همان راهرو ساکت و باریک پر از درخت و گیاه که اتاق من در انتهایش است . صدای خوردن پنجه های سگ ها روی زمین در این سکوت تنم را می لرزاند.
پیچ تونل سبز را هم با موفقیت طی می کنم .قدم هایم را به سمت عقب بلند تر بر می دارم چرخ های چمدان روی زمین صدا می دهند.سگها صدای غر غرشان را با صدای غژغژ چرخ های چمدان تنظیم کرده اند .
تقریبا عرقم در آمده است از پانسیوی پر از گل متوجه می شم به اتاقم نزدیک شده ام سرعتم را تند تر می کنم و بعد دوبرابر .صدای چرخ های چمدان بلند تر می شود صدای سگ ها هم .
باچمدان به عقب می دوم سگ ها هم به طرفم می دوند ...
خودم را ،ساک را و چمدان را پرت می کنم داخل اتاق و در را محکم می بندم .صدای پارس رئشه بر انگیز سگها پشت در شنیده می شود در را قفل می کنم و خودم را ولو می کنم روی تخت نفس عمیقی می کشم و به آرامش این زندگی سگی فکر می کنم .
پسر همسایه رو به رو یا نمی دادنم شوهرش در حالی که داشت جیغ می کشید تا صدایش از بین صدای موسیقی تند و مهیج مکزیکی پخش شده از ضبط استریوش به گوش من برسد پرسید:
فاطی می داند شما می خواهید بروید خانه ای دیگر ؟
نگاهی بهش انداختم به شکم گنده اش که فرمان ماشین منحنی وار این آرامگاه مرغ و خروس،گوسفند و .. را فشار می داد به پاهای کوتاهش که با نوک انگشت شصت ترمز وکلاژ را فشار می داد ،به شلوارک
جینش که درست روی رانش به اندازه کف دست پاره بود . به عینک آفتابیش که از فرط چاقی صورتش توسط بینی نگه داشته شده بود بطوری که دسته های عینک کنار لپ هایش معلق بودند.به النگو های
دست راستش و دستبند حضرت مریم در دستش چپش .
دوباره جیغ کشید و سوالش را تکرار کرد اینبار بلند تر و شمرده تر .ته دلم گفتم آخر مغز نخودی صدای این استریو را کم کن تا مجبور نشوی داد بزنی درست عین جوات های ایران خودمان بر داشته ای روی یک
تاکسی قرازه سیستم بسته ای دو برابر قیمت ماشینت که چه ؟داد بزنی من صدایت را بشنوم خوب کمش کن آن آهنگ رو ی مغز راه برو را
سرم را بر گرداندم و بی حوصله داد زدم" سی سینیور " بله آقا .حرفهایش را نشنیدم ،اصولا حرفهای را که دوست ندارم نمی شنوم .
اسم فاطی را آورده بود و مرا دوباره یاد آن دختر بچه زیبا و مهربان انداخته بود یاد شبهای افتادم که مگی قرار کاری !! داشت و من و فاطی تا نیمه های شب با هم بازی می کردیم .
پشه می شدیم و یکدیگر را نیش می زدیم ،سگ می شدیم و یکدیگر را گاز می گرفتیم ،فارسی و نوشتن "بابا جون دوستت دارم "را تمرین می کردیم .یاد دردل های شبا نه اش می افتم که توی
بغلم جای می گرفت و از هر دری سخن می گفت بخصوص از خصایل پدر فرار کرده اش و از سگها که عشق حقیقی او بودند و من موهای طلای بسیار زیبایش را نوازش می دادم و به درد دلهایش با جان
ودل گوش می دادم و به او عشق می ورزیدم باهوش بود و مهربان مهمتر از آن برای من ،یک نیمه ایرانی را داشت و عاشق هر چیزی مربوط به ایران بود.
یاد پیاده روی هایمان می افتم که همیشه یک لشگر سگ پشت سرمان در حال قدم زدن با ما بودند ومن به شدت از سگ ها می ترسم .
یاد شبی که وسوس سگ همسایه مرده بود و عزا داری های فاطی و اشک ها و ناله هایش می افتم چقدر سعی کردم با انواع دلایل مذهبی متقاعدش کنم اما او با هوش تر از آن بود تا بپذیرد.
یاد آموزش رقصهای ایرانی ،بستی خوردن ها، خندیدن ها و عشق ورزیدن های خالصمان می افتم و احساس می کنم به شدت دلم برایش تنگ شده است .چقدر برای منصرف کردن من از رفتن اشک ریخت
چقدر دلیل آورد. ته دلم می گویم "الهی فدات شم می آمور"
پسر همسایه رو به رو یا نمی دادنم شوهر چاق پاچه کوتاهش سرعت گیر وسط خیابان را ندید، ماشین برای چند ثانیه روی هوا پرواز کرد و محکم فرود آمد و البته قلب منم توی حلقم آمد شصت پایش را با زور
به پدال ترمز رساند عینکش را با انگشت چاقالویش جا به جا کرد و نیشش را به سمت من باز کرد و گفت رسیدیم ...
پ ن:به درخواست دوست خوب اینم عکس فاطیما
با هر قدم که نفر جلوی توی صف بر میدارد من هم یک قدم به جلو می رم و قفسه ها را با دقت نگاه میکنم قیمت ها هی جلوی چشمم می ایند و می روند.نیازمندی های موجودم را بررسی می کنم یک اتو با میز اتو ،یک کاسه، بشقاب،چاقو،قاشق ،چنگال ، لیوان ،یک روتختی با ملافه ،دستمال توالت ،شامپو ،صابون ،کلی خوراکی و از همه مهمتر یک خط اینترنت ،
همش تقصیر این تغییر جا بود کل پولم را دادم برای اجاره .و آن درد لعنتی می بینی تو را به خدا صد دلار بابت یک درد مسخره ماهانه. اصلا همه این دکتر ها طماع هستند فقط می خواهند آدم را سر کیسه کنند وای هجده دلار بابت یک کیسه آبجوش! .هنوز لباسهای چرکم را به لاندری نداده ام ،باید آن چند تا تی شرت وارفته ام را برای هفته بعد بپوشم .
کارمند شرکت "چی وی کار" با انگشت می زند به شانه ام بر می گردم پشت سرم و نگاهش می کنم موهای رنگ کرده ،فر کرده ،ژل زده اش توی چشم میخورد. می گوید نوبت شماست متوجه میشم صف جلوی من تمام شده و من باید برای چیزی که خریدم پول پرداخت کنم بطری شیر و روزنامه را روی میز می گذارم خانم صندوق دار نگاهی به صورتم می زند و لبخندی تحویلم می دهد یاد خنده های مامانم می افتم هر وقت کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود از این خنده ها تحویل من می داد.بطری را جلوی دستگاه بارکوت خوان می گیرد و توی ماشین صندوق حساب کتاب می کند ،و هی زیر چشمی مرا و دو رو بر را می پاید. ته دلم می گویم" مشکوک می زنی ها ".بطری را توی نایلون می گذارد می گوید" ک مس"(دیگر چه می خواهید) و من می گویم" نادا،گراسیاس"(هیچی متشکرم) پزوهای کف دستم را روی میز میگذارم ،دوباره همان خنده را تحویلم می دهد از زیر میزش چیزی را در می آورد و آهسته روی میز میگذارد کنجکاوانه نگاه می کنم یک دسته گل واقعا زیباست.
نگاه می کنم به هر دو به گل و به فروشنده فروشگاه آب دهانش را قورت می دهد و می گوید برش دار مال تو است ،می خواهم بپرسم برای چی؟ از طرف کی ؟خودش شروع می کند... آن آقای فلان با مشخصات بهمان یک ساعت پیش آمد و این را داد به من و از من خواهش کرد بدمش به تو ،کمرش را در حالی که دستانش را از ذوق به هم می مالد تابی می دهد و می گوید تو خیلی خوش شانسی ها ،چشمانش چنان برق می زند گوئی دسته گل را برای خودش فرستاده اند .از او می پرسم به چه عنوان سرش را جلو می آورد و یواشکی می گوید برای نشان دادن علاقه است دیگر نمی فهمی ؟
دور و برم را نگاه می کنم تا پائولینا را در بین مردم پیدا کنم سر های کشیده شده بیرون از صف را می بینم که به من و دسته گل نگاه می کنند .پائو انطرف تر ایستاده گرم حرف زدن با یک همشهری اش است .صدایش می زنم و جریان را برایش تعریف می کنم وقتی دارم تعریف می کنم خانم فروشنده دستشهایش را همچنان ذوق زده به هم می مالد و عین بز اخوش سرش را تکان می دهد به تصدیق حرفهای من. جالب اینجاست که یک کلمه هم اینگلیسی نمی فهمد چه چیزی را تصدیق می کند خدا داند.پائو پیشنهاد می دهد دسته گل را قبول کن دور از ادب است .و من برای اینکه از ادب در این بلاد غربت دور نمانم قبول می کنم و یک تشکر صمیمانه برای خانم فروشنده .
وارد خیابان فرعی میشویم پائو همچنان غش غش می خندد به من و قیافه شک زده ام من مطمنم تو بلاخره اینجا ازدواج می کنی من عصبانی نگاهش می کنم و باز می خندد ...
دسته گل را بالا تر می آورم و نگاه می کنم گل رز صورتی خاکستری ،چقدر قشنگ است .پائو دسته گل را به سرعت از توی دستم می قاپد و آن را جستجو می کند می پرسم چه کار می کنی ،می گوید دنبال کارت یا شماره تلفنش می گردم ،فکرش کجا ها کار می کند ...
پائو شروع می کند به حرف زدن یکریز و من اصلا نمی فهمم چی می گوید فقط می دانم دارد حرف می زند چون تند تند راه می رود و من سلانه سلانه از پشت می ایم در حالی که بطری شیرم را بقل زدم و روزنامه می ام را به سینه ام چسباندم .و فکر می کنم به ارسال کننده دسته گل ،و به این که ای کاش می دانست دغدقه من نداشتن دوست پسر و فان های آخر هفته ،پارتی، بار، دیسکو ،نیست .دغدقه من این راهی ایست پر فراز و نشیب که پیش رو دارم .
یاد همه نیازمندی های این هفته جاری می افتم . به این فکر می کنم ای کاش به جای گل برایم بشقاب ، کاسه ، قاشق و چنگال ،چاقو فرستاده بود. خنده ام می گیرد .پائو عصبانی نگاهم می کند و می پرسد مسخره ام می کنی ؟؟ راست می گویم خوب !!و من بلندتر می خندم ...
احساس می کنم به شدت گرسنه ام دیگر از سریال و شیر خسته شده ام .ده پزو یک بطری شیر و یک پاکت سریال ۲۷ پزو .تا آخر هفته دیگر هم باید کشش دهم .گرسنه ام .به پاکت سریال روی میز نگاه می کنم یک فیل چاق خاکستری روی پاکت با یک قاشق و پیشبند و یک کاسه بزرگ سریال در بین پاهایش نشسته .به فیل می گویم قسم می خورم پول دستم بیاید یک راست بیاندازمت توی سطل آشغال .می دانم جواب داد امیدوارم پول دستت نیاید .
دندانم تیر می کشد توی سریال یک ریزه سنگ بود که روکش دندانم را شکست نفس می کشم هوا می رود داخلش و آی درد می گیرد .روی تحت بیست سانتی متری به زحمت می چرخم میز کنار تخت غورباغه خوابیده روی بالش ساخت چین را می بینم و کمی کنار آن یک قاب عکس گرد که حالا چپه اش کرده ام به قاب عکس چپه می گویم شک نکن به زودی برای همیشه از شرت خلاص می شوم .
رو به سقف دارز کشدیم گرسنگی بیشتر شده است و من بدجور هوس قرمه سبزی ام کرده است آخرین باری که قرمه سبزی خورده ام را پاک فراموش کرده ام .دلم برای قرمه سبزی های دستپخت خودم لک می زند .توی ذهنم شروع کردم به پاک کردن سبزی ،شنبلیه، تره، گشنیز..
سبزی ها رو شستم ،خورد کردم ،پاک کردم ،گوشت و لوبیا را پختم پیاز و ادویه و غیر ه را اضافه کردم برنج ایرانی را آبکش کردم زرشک و زعفران ...وای چه قرمه سبزیی شد ...
صبح که بیدار شدم سیر بودم .در حالی که به سمت حمام می رفتم فیل روی جعبه سریال را چپه کردم تا دیگر چشمم به کاسه بزرگ پر از سریالش نیافتد .
دوباره می سازمت غزل
اگرچه به قیمت جان خویش
از وقتی ایران را ترک کرده ام تقریبا هر دو ماه یک بار جا به جا می شوم .از کشوری به آن کشور از این شهر به آن شهر و از این خانه به خانه ای دیگر .کمی سخت است ولی چاره ای نیست .ما مهاجران حق انتخاب نداریم و ناچاریم بجنگیم تا بتوانیم از پس مشکلات مهاجرات بر بیایم .ما خانه ای از خود نداریم اگر هم داشته باشیم باز خانه خود خود ما نیست .من همیشه کشورم را کره زمین می دانستم و همیشه ادعا می کردم وطن یعنی هر جای که زندگی می کنی .اما حالا حس می کنم نه بهتر است بگویم لمس میکنم اشتباه می کردم ... وطن من اینجا نیست خیلی دور است اینقدر که حتی بوی خاکش را فراموش کرده ام یا شاید حس می کنم فراموشش کردم .
وقتی می آیید اینجا یا به قول خودمان می آیید خارج اولش برایت همه چیز جذاب است کمی که می گذرد این دلتنگی لعنتی این سختی و دوری این دوگانگی به سراغت می اید این" من کیم ها "و اینقدر از خودت سوال می کنی اینقدر با خودت کلنجار می روی .
مهاجرت خیلی چیزهای خوبی دارد همان تجربه هایش به تمام دنیا می ارزد و قطعا موفقیت های آدم نسبت به بودن در آن مملکت چندین برابر است .مملکت من خوب است برای دزدادن و دروغ گویان که هاااای پیشرفت می کنند .برای یک معلم دلسوز و زحمت کش ایران جای برای ماندن نیست ُبرای یک پزشک صادق ،برای یک نویسنده برای کارگر ماهر و برای خیلی های دیگر .شاید باورتان نشود هر روز حسرت می خورم چرا مردم من این ها را ندارند .
بگذریم سعی می کنم از مسیری که در آن هستم لذت ببرم وتجربه های با ارزشی کسب کنم دوستان زیادی به من خرده می گیرند چرا تجربیات زندگی تنها در کشور دیگر را با ما به اشتراک نمی گذاری ؟راستش از روزمره نویسی خوشم نمی آید و همهیشه برایم دردسرهای داشته است اما تمام سعیم را انجام یم دهم آن چیزهای که برایتان مفید است بنویسم .
نمی دانید چند بار این آهنگ وطنم را با صدای سالار عقیلی گوش میدهم .