تبليغاتX
پرنسس در غربت

آقای رئیس جمهور زیبا و دوست داشتنی و صد البته مردمی سلام

راستش را بخواهید من مدت هاست که برای شما نامه ای نوشته ام و مدت هاست که دلم می خواهد حرف هایی  را به شما بگویم .هر چند می دانم حرف من نه ،بلکه حرف هیچ کس دیگری برای شما اهمیت ندارد .همین ابتدا برای اینکه سوء تفاهمی پیش نیاید باید عرض کنم من  سیاسی نیستم و سواد سیاسی به هیچ عنوان ندارم .حتی نمی دانم جمهوری یعنی چه ؟چه رسد به اینکه بدانم جمهوری اسلامی یعنی چه ؟؟ با این اعتراف کار شما را راحت تر می کنم که بعدا بتوانید بگویید این که خودش اعتراف کرده است  .اینها هم دروغاست! ؟آقای رئیس جمهور مردمی ،من اعتراف می کنم که از سیاست هیچ نمی دانم جز ترس و وحشت از آن .خوب می دانید من و امثال  من چشممان
را که باز کردیم تظاهرات بوده و درگیری  ،حال بماندکه در رحم امن مادرانمان چقدر با  ضربه های باتوم های ساواک قبل از تولد نوازش شده ایم . من این ترس وحشت را از همان روزها تجربه کردم
.همان روزهایی که مادر و پدرم توی کوچه پس کوچه های شهر با دسته های ورق های کپی شده پراز  حرف ها و وعده ها به این طرف و آنطرف می دویدند .به امید اینکه من ،فرزندشان روزی در آسایش ،آزادی و امنیت زندگی کنم .درست مطابق با همان هایی که در کاغذ های مخفی شده زیر لباسهایشان نوشته شده بود.
می گویم می ترسم از سیاست چون همان سال اولی  که به دنیا آمدم  شاید از قدوم نحس من و تمام بچه های نسل سوخته باشد .جنگ شروع شد و پدری که تا سال قبل به همراه مادرم توی کوچه ها می دوید به مردم در نیمه های شب کمک می کرد ،درب خانه های مردم گالن های نفت می برد .حالا از من مادرم و خواهرم جدا شده بود .باز برای همان سیاست همان آرمان های سیاسی ،رفته بود جانش را جلوی گلوله و توپ گذاشته بود . و من هشت سال از پدر فقط فقط یک رویای شیرین داشتم .
می دانم که خوب می دانید کدام روزها را می گویم همان روزها که نمی دانم یعنی شاید خیلی ها نمی دانند شما دقیقا کجا بودید ؟؟ اهان شاید داشته اید تاریخ مطالعه می کردید .
که یک روزی اگر رئیس جمهور شدید بتوانید با قاطعیت بگویید هولوکاست افسانه است ! یا شاید هم داشتید پرونده های زندگی خصوصی نخست وزیر وقت را آرشیو می کردید که سالها
بعد بتوانید عکس همسرشان را در مقابل دوربین تلوزیون بگیرید و بگوید او متقلب است .
به هر حال هر جا بودید می دانم امام زمان پشت و پناه شما بوده و همراه با هاله مقدس نورانی شما را محافظت می نمونده است .
اما پدر من و امثال من چه ؟  وقتی جلوی توپ و تانک بودند هیچ کسی از آنها مراقبت نمی کرد بنابراین هر روزه شاهد خبر های مرگ پدران همکلاسی هایم بودم به این خبرها بستگان و همسایگان
و خبر بدتر، مجروح شدن پدرم را هم اضافه کنید .اینها همه ترسم را از سیاست بیشتر می کرد و نقطه عطف نفرتم وقتی بود که پدر علی رغم عدم بهبودی باز هم به همان جا که می گفتند نامش جبهه است رفت .
آقای رئیس جمهور گفتم نمی دانم جمهوری یعنی چه بخصوص  جمهوری اسلامی چرا که هیچ وقت نمی فهمیدم .حالا که پدر نیست چرا این تلوزیون چهارده اینج سیاه و سفید فقط از ساعت پنج تا شش برنامه مخصوص کودکان را نشان می هد .آن هم اکثر اوقات درست وسط برنامه آژیر قرمز را می گذاشتند که باید می رفتیم و جائی پناهی می گرفتیم و باز همان ترس لعنتی از سیاست .شبها هم که گزارش عملیات ها و نشان دادن جنازه های پدران و پسران و برادران بود . و من تا صبح کابوس این را داشتم مبادا یک شب عکس پدر را هم از تلوزیون ببینم .
می دانم که خوب می دانید برای سرگرمی یک کودک در آن دوران که نمی دانم شما دقیقا کجا بودید؟ هیج امکاناتی نبود اگر هم بود مال کودکان اشخاص خاص ،جزء سران سپاه و ارتش، ...
یا حتی روحانیون معمولی بود .توی محله ما چند تایی از این کودکان بودند که همیشه در وفور نعمت صد البته آغوش امن پدر پرورانده می شدند .همان پدرانی که در زمان کتک خوردن های پدر و مادر من به دست ساواک اغلب در جائی بودند که دقیقا نمی دانم کجا ؟فقط چند تایی را مطئنم که همان شبها در کاباره ها و دیسکو های داخلی و خارجی بودند .همان هائی که بعد از آن سیاست لعنتی شاه بلافاصه به مملکت برگشتند و به افتخار رئیس دانشگاه شدند .در مورد مدارک تحصیلشان هم قطعا شما بهتر از من می دانید .

آقای ریس جمهور از سیاست می ترسم چون وقتی تازه دوره پر ترس و استرس جنگ و کشتار و خون ریزی تمام شد من بالنده شده بودم و یک نوجوان بودم . و تا دلت بخواهد توی  مدرسه و خیابان تو سری خوردم  و این شد که وقتی برای یک خرید ساده می خواستم بیرون بروم خودم را در چیزی مثل کیسه گونی می پیچیدم تا کمیته مرا نگیرد و آن اتفاقات بسیار خوبی که برای دختران در کمیته می افتاد و شما هم خوب می دانید برای من نیافتد .
داشتن دوست پسر که از کثیف ترین و بد ترین و وحشتناک ترین کارهای دوران بود و مجازاتش فقط همان کمیته بود و بعد ازدواج با یک پاسدار یا روحانی هم سن سال پدرانمان .من که آنقدر ترسو بودم هیچ وقت نتوانستم دوست پسر داشته باشم .خانه دوستان و تماشای فیلم های ویدوئی پیچیده شده در هزار لایه پتو هم همیشه دردسر ها و ترس های خودش را داشت .
همیشه خدا هم که یک استکبار جهانی بود که من و تمام همسن و سال های من باید از او می ترسیدیم .بعد هم باید از تهاجم فرهنگی می ترسیدیم .و باید از هر چه زیبای و هیجان و رنگ بود
می ترسیدیم .بنابراین دنیای من دنیای تمام هم نسل های من فقط سیاه بود و خاکستری و گاهی سفید .بدون هیچ رنگی  .
دانشگاه که رفتم باز هم می ترسیدم از اینکه مبادا یک ستاره به من بدهند و بگویند بفرما توی کوچه حتی هشت ماه قبل از کنکور هم باید چادر سیاه می پوشیدم که مثلا برای تحقیق دانشگاه
رد نشوم .یادتان هست چقدر استعداد از این تحقیق رد شدند خدا را شکر من بی استعداد رد نشدم .هر چند از تمام دروس دانشگاه فقط یک درس را یادم هست آن هم درسی که استادش رئس بسیج شهرم ،یک روحانی بود .همانی که وقتی سر کلاس دانشگاه روی منبر نشسته بود و فریاد می زد از خدا بترس و من اولین باری  که در زندگیم بلند شدم و گفتم نمی ترسم
چون خدا تنها چیزی ایست که ترس ندارد .اما بعدش خیلی ترسیدم چون یک ترم از دانشگاه اخراج شدم همان سالهای دانشجویی بود که سایر همسن و سالان مرا  در دانشگاه دستگیر و یا از پنجره خوابگاه های کوی دانشگاه به پایین پرتاب می کردند و من به شدت می ترسیدم حتی وقتی همکلاسی هایم مرا تشویق به تحصن در صحن دانشگاه می کردند .

آقای رئیس جمهور خوب می دانی از برکات سیاست های شما که من به شدت از آن می ترسم اینترنت در کشور ما در پایین ترین حد کیفت است پس من تا زمانی که در آن مملکت بودم از نعمت تکنولوزی برتر روز برای تحقیقات و مطالعات به طور کامل بهره مند نبودم .به خاطر همان سیاست های صحیح شما که تاثیر مستقیمی در روند زندگی خصوصی تمام هم نسل های من گذاشته بود مجبور به ترک وطن شدم و وقتی اینجا آمدم تازه توانستم مطالعه کنم تحقیق کنم و یکی از جذاب ترین تحقیقاتم بررسی تمام فیلم های سخنرانی شما بود .مخصوصا فیلم های تاریخی تان و اظهار معلوماتتان در آن باب .
برایم خیلی جالب بود شما چگونه می خواهید اسرائیل را از روی زمین حذف کنید ؟جای خالیش را با چه می خواهید پر کنید ؟اصلا با اضافات برداشته شده اش که به آن ها آدم می گویند چه می خواهید بکنید و کجا می خواهید بریزیدشان ؟شما که قطعا آدم کش نیستید ! پس چگونه می خواهید حذفش کنید ؟این فقط سوال من نبود سوال خیلی از مردم سرزمین غربت بود .که تا مرا و نام کشورم را می دانستند از من فرار می کردند .بگذارید برایتان بگویم حتی وقتی برای اجاره کردن یک خانه رفتم صاحبخانه مرا نپذیرفت و اذعان کرد ایرانی هستی فردا می آی بمب می گذاری خانه ام را منفجر می کنی .وقتی اصرار کردم برایش توضیح دهم من یک ایرانی هستم ،عراقی نیستم نام تو را آورد و گفت تو یک آدم کشی ....
من مجبور به سکوت شدم .می بینی هنوز هم از سیاست می ترسم و متنفرم.

آقای رئیس جمهور راستش همیشه هم بد نبودی گاهی اوقات هم موجبات خنده و شادی ما را فراهم می کردی بخصوص وقتی در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می کردی و می گفتی در ایران همجنس باز وجود ندارد .وقتی می گفتی حقوق زن و مرد یکی است .وقتی می گفتی ماهواره آزاد است .وقتی می گفتی برای حجاب کسی مورد ضرب و شتم قرار نمی گیرد .وقتی می گفتی مردم در ایران کاملا آزادند .وقتی می گفتی تورم وجود ندارد .وقتی خیلی حرفهای دیگر می گفتی ...
همان حرفا باعث شد ساعتها برای ملاقات با هموسکشوال های ایرانی در پارک ساعی بنشینم و به درد دل هایشان گوش بدهم و حرفهایشان را بنویسم .همان باعث شد بروم علت واقعی و درصد آماری آن را در روسپیگری پیدا کنم .همان ها که باعث شد با همین چشمان خودم چیزهایی را ببینم که تو فقط شاید تکرار می کنم "شاید" با گوشهایت شنیده باشی .
درباره سایر موارد ادعا هایت هم که خوب ،سالها در آن مملکت جان کندم و همیشه حقوقم کمتر از همکاران مرد بود،حداقل ده نفر از بستگانم محکوم به شلاق و جریمه نقدی برای داشتن دیش ماهواره شدند. کتک خوردن ها توسط گشت ارشاد دولت پرافتخار شما هم که نیاز به گفتن نداردبا یک بار تماشای فیلم های سایت های گوناگون خودتان میتوانید ببیند.
از تورم هم آنقدر بگویم که خرج زندگیم در تهران بیشتر از خرج زندگی در کشور غریب بود کما اینکه اینجا به مراتب راحت می توانی زندگی کنی .

آقای رئیس جمهور من از سیاست ،اقتصاد کلان ،دموکراسی ،انقلاب ،جمهوری ،بخصوص جمهوری اسلامی ،هیچ نمی دانم .فقط می دانم نتیجه تمام اینها  طی سی سال در مملکتم این شد که حالا می بینید .این شد که از بالای پشت بام ببینم مردی با لباس گارد و نیروی امنیت انتظامی دولت شما چگونه دختران و پسرانی که فقط حقشان را می خواهند، بدیهی ترین حقوق انسانی اشان را می خواهند به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند . من خودم کشته شدن حداقل چندین نفر از هموطنانم را با چشمان خودم دیدیم .منی که در رحم مادر مورد نوازش باتوم ساواک قرار گرفته بودم .همین چند ماه پیش مورد نوازش ماموران گارد ویژه شما قرار گرفتم .آن هم فقط بخاطر اینکه می ترسیدم. از سیاست می ترسیدم از شعار می ترسیدم از کشته دیدن از درگیری می ترسیدم .
آقای ریس جمهور وقتی هر شب صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور را می شنیدم من بجای شما می ترسیدم .نمی دانم شجاعت می خواهد یا وقاحت زیاد که این را هم مثل سایر موارد انکار کنید .هر چه هست من می ترسم من از صدا و خشم این مردم از این بمب های ساعتی که با کتک زدنشان دارید زمان انفجارشان را تسریع می کنید می ترسم .من از اینها حتی بیشتر از کهریزک شما و میزبانانش می ترسم .
من از گیر انداخته شدن توسط خارجی ها و پاسخ دادن به سوالات شان در مورد مملکتم در مورد تو و سیاست های خنده دارت هم می ترسم .

 آقای ریس جمهور من اگر جای تو بودم حداقل یک بار هم که شده می نشستم و تمام حرفایی را که زده ام فیلم هایش را تماشا می کردم .می دانی تو مرا یاد آن مردی می اندازی که همیشه دم از حقوق زنان می زد و هر جا می نشست داد سخن در باب احترام و حقوق زن می داد .آنوقت همان مرد زنش را که ادعای عاشق بودنش را می کرد به شدت مرگ کتک می زد .تمام حقوق مادی و معنوی آن زن را با یک لیوان آب سر کشید و او را در پچ پچ مردم تنها گذاشت .
و جالب تر آن است که او هم مثل شما با وقاحت تمام دم از دمکراسی می زد . عین شما نان را به نرخ روز می خورد و دائم حرفهایش را تغییر می دهد .از همان هایی می گویم که بعد از انتخابات وب سایت هایشان پر شد از خبر هایی علیه شما که هر طور شده سایتشان بسته شود بلکه در دوره های بعدی به نان و نوایی برسند .
از همان هایی می گویم که در دوران کودکی شان مثل شما مشکلی برایشان پیش آمده بود. شما مرا به شدت یاد آنها می اندازی .شما مرا یاد موافقانتان هم می اندازی همان هایی که در روزهای انتخابات به گروه های مخالف حرف های رکیک می زدند .همان هایی که ماشین های مردم را آتش می کشیدند.
هیچ وقت گریه های زن سرایدار هتل را فراموش نمی کنم که پیکان 68 شوهرش را آتش زده بودند همان پیکانی که تازه با وام و قرض خریده بودند .آتش زده شد چون عکس ها و پوستر های رقیب شما روی آن نصب بوده است.هیچ وقت زجه های آن زن را فراموش نمی کنم.
هیچ وقت تمام صحنه های را که در مملکتم دیدم فراموش نمی کنم .تمام کشته شدن ها شعار ها درگیری ها ...
و من اینبار بدون ترس فقط تو را مسول تمام اینها می دانم .توی که  بدیهی ترین حقوق دیگران را زیر پا می گذاری و دم از آزادی و دمکراسی می زنی .تو را با آن همه تناقض گویی هایت مسول می دانم .تو را که همیشه انگشت محکوم کردنت به سمت دیگران است .تو را مسول می دانم که حتی حاضر نیستی خطاهایت را بپذیری .

آقای رئیس جمهور اینها را می نویسم نه به این خاطر که اینکه اینجا را فیل طر کنند و من مشهور بشوم و همه برایم هورا بکشند .و من کیف کنند که باز مورد توجه قرار گرفتم .
آن وقت بعد از هر گونه تغییری مدعی شوم دولت شما بلا ها بر سر من آورده و احیانا مقامی چیزی دریافت نمایم .
به این دلیل هم نمی نویسم که مثل بعضی از هموطنانم درخواست پناهندگی داده ام نخیر من خیلی قبل تر از این نوشته ها اجازه اقامتم را بدون سیاسی بودنم گرفته ام .اینها را می نویسم
که بدانی من و هم نسل های من در مورد شما چه فکر می کنیم اینها را نوشته ام که بدانی رئیس جمهورت باعث شرمساریت باشد چقدر بد است.بدانی که آشفتگی مملکت فقط به خاطر خودخواهی ریس جمهورت باشد چقدر بد است .
اینها را می گویم که  بدانی من و هم نسل های من سالها فقط به ضرب و زور گرفتن نمره ،قبول شدن در دانشگاه ،برای رای دادن به پای صندوق رای می رفیتم .من و هم نسلان من به وعده کیک و نوشابه و گرفتن نمره انظباط بیست! به راهپیمایی می رفتیم .
اما حالا می بینی نسل من حتی نسل بعد از من با وجود تو به عنوان ریس جمهور و فقط برای اینکه دیگر تو ریس جمهور نباشی همگی پای صندوق های رای می روند به هر بهانه ای به راهپیمایی می روند .


و این را بدان آنها با تو سری ،کمیته ،گشت ارشاد،حتی در کهریزک هم ساکت نمی شوند ....

بعدا نوشت:یکی دیگر از محاسن رئیس جمهور عزیز و قطعا نظام حاکم بر مملکت ما این است که این پست تا الان ۱۳۴ تا پیام داشته که فقط دوتا پیام عمومی بوده بقیه پیام ها همگی خصوصی ...

من اگر وقتی اون دوران انتخابات ایران بودم چیزی ننوشتم نه ترس از گرفتن و غیره داشتم بلکه دسترسی به اینترنت نداشتم و قطعا تا این حد در مورد اتفاقات گل های که آقای رئیس جمهور کاشته تحقیق نکرده بودم .که باز هم به دلیل داشتن مملکت عالی و امکانات عالی بعد از برگشتن به اینجا مطالعه انجام شد .

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:34 توسط پرنسس |    Balatarin

تصور کنید در یک خیابان یک تابلو ی بزرگ اعلانات قرار دارد و به شما اجازه داده شده است که در چند سطر برای معشوق ،پارتنر ،همسر ،دوست عاطفی خود(یا هر آنچه شما می نامید) پیامی بنویسید .

چه چیزی برایش می نویسید ؟

من تصمیم دارم به مدت یک هفته این وبلاگ را در اختیار تمامی بازدید کنندگان بگذارم. به عبارت بهتر ،این وبلاگ به مدت یک هفته نقش همان بیلبرد سطح شهر را برای شما بازی خواهد کرد .بیایید و برای معشوق تان بنویسد .جهت حفظ محدوده شخصیتان می توانید نام خود را مستعار بگذارید یا از عباراتی استفاده کنید که رمزی بین شما و اوست .با توجه به قابلیت دیجیتال بودن این تابلو اعلانات می توانید موسیقی ،تصویر،و یا حتی دست خط خودتان را به صورت فایل ارسال کنید تا من برروی تابلو اعلانات نصب کنم .

ممکن است معشوق شما هیچ وقت این تابلو را نبیند پس برای دلتان بنویسید .گرچه در صورت تمایل می توانید آدرس این تابلو را به او بدهید و خوشحالش کنید .

 شیوه اطلاع رسانی به ایشان را به عهده خودتان می گذارم .هر چند در مواردی خاص حاضرم  بیلبرد به پشت بروم جلوی در خانه یشان و هی رد شوم و با انگشت اشاره کنم تا ببیند ... این هم فقط به خاطر اثبات اینکه  دوستتان دارم .

 ممکن است افرادی در گذشته شما معشوق تان بوده اند و حال به طور کامل از زندگی شما حذف شده اند . یا شاید  منتظرید در آینده کسی بیاید و معشوق شما بشود .می توانید برای او هم بنویسید .

پیامها را می توانید به دو روش برای من ارسال کنید تا روی تابلو اعلانات نصب کنم .یک:پیام خصوصی بگذارید .دو :به آدرس زیر ایمیل بفرستید بخصوص اگر قرار است فایلی را روی تابلو برایتان بگذارم  a_princessalone@yahoo.com

 پ ن: تا این ساعت چهار نفر پیام هایشان را ارسال کردند... هیجان انگیز است

شدند نه نفر..

 شدند دوازده نفر

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:2 توسط پرنسس |    Balatarin

 

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 9:40 توسط پرنسس |    Balatarin

به سمت دیگر رستوران فرودگاه رفتم گوشه ای خلوت نشستم و به دور دست خیره شدم به افق به خورشید که داشت به طنازی خودش را از میان خط افق بالا می کشید .باز دلم گرفته بود .به این فکر می کردم اگر توی فرودگاه برگشته بودم چند نفر را خوشحال کرده بودم .به این فکر می کردم دیروز این زمان داشتم آماده می شدم با دوستم بزنم کوه و دشت و بیابان صبحانه بخورم .
گارسون برایم قهوه آورده بود از او تشکر کردم وقتی رفت پشت سرش منظره ای عجیب دیدم .تعدادی مرد با لباسهای عجیب کنار پنجره ایستاده بودند  کتابهای کوچکی در دستانشان بود .از روی کتاب عباراتی را بلند بلند می خوانند که برایم نامفهوم بود و خودشان را مقابل پنجره رو به طلوع خورشید تکان می دادند .لباس هایشان بلند مشکی بود با یک تکه کلاه کوچک مانند نعلبکی روی سرشان . و تعدادی هم با کلاه های لبه دار سیاه که موهای بافته شده شان از دو طرف کلاه بیرون زده بود  .پاچه های شلوارشان کوتاه بود و کفش های معمولی نداشتند .شالهای بلند سفیدی روی شانهایشان انداخته بودند و چیزی شبیه به چراغ قوه های معدن چیان به پیشانی اشان بسته بودند و باز مقابل طلوع خورشید کتابشان را می خوانند و خودشان را تکان می دادند .
جلو رفتم و به دقت تماشایشان کردم دوربینم همراهم بود خواستم عکس بگیرم که یکیشان شالش را انداخت توی صورتش اما هیچ برخورد بدی نکرد .جلو تر رفتم و از او اجازه خواستم با همان شال توی صورتش اجازه عکاسی را به من داد ،عکس را انداختم و تشکر کردم .
از رستوران بیرون آمدم و داشتم مردم را تماشا می کردم .از همه نوع ملیت  می توانستی آنجا پیدا کنی .افریقایی ،هندی ،اروپایی ،امریکایی ،چینی ،روسی ،عرب و...
فروشندگان دیوتی شاپ ها بسیار خوش هیکل و بعضا زیبا بودند ، به شکلی لباس پوشیده بودند که مورد توجه قرار بگیرند  یونیفرمشان به رنگ قرمز و مشکی بود .جذب شلوغی و زرق و برق فروشگاه ها شده بودم مجلات جلوی مغازه ها که عمدتا مجلات س +ک+س بود را می دیدم ،مردم را که توی کافی شاپ ها نشسته بودند و با هم گپ می زدند ،زن ها را که رنگا رنگ پوشیده بودند .بچه ها را که توی سالن دنبال والدینشان راه می رفتند ،ماموران فرودگاه که به تو لبخند می زدند و....

از پشت سرم صدای تق تقی آشنا همراه با قیژ قیژ را شنیدم .هنوز می خواست صدایم بزند سرم را برگرداندم ،خودش بود ،خانوم میانسال ایرانی .گویی همنشینی با سایر خانوم ها نبوغش را افزایش  داده بود و او رابا یک چرخ دستی بزرگ جهت حمل بار راهی کرده بودند تا باقی مانده مخ مرا اره کند . 
چرخ را به زور هل می داد. هنوز تعدادی ساک از سر و شانه هایش آویزان بود .مرا که دید، لبخندی به بزرگی تمام صورتش زد .
چرخ را بدون هیچ گفت و گویی از دستش گرفتم .کوله ام را محکم تر کردم و راه افتادیم .قطعا نیازی به توضیح نیست که فکش اتوماتیک وار شروع کرد به حرکت اما درست سه برابر سرعت قدمهایمان  .

حالا کلی حرف برای گفتن داشت .از همه خاطرات خانوم های ملاقات کرده در رستوران بگیرید تا خاطرات مجالس رقص و شادیش در کافه سنتی اجاره شده توی تجریش .معلومات جهیزیه و و سایل ارازن قیمت کدام کشور ،ادرس و تلفن پسر های و دختر های ترشیده دور از وطن را هم به این مجوعه اضافه کنید .همچنان که گوش می دادم به دنبال گیت پرواز بعدی او می گشتم بلیطش را کنترل کردم  گیت 22بود روی تابلو را نگاه کردم گیت 22. نه خدای من سه طبقه باید برویم پایین .برگشتم و به او نگاه کردم هیچ نمی گفت فقط مظلومانه پلک هایش را به هم میزد .از آسانسور و پله برقی می ترسید چاره ای نداشتم باید همان عملیات قبلی را این بار سه طبقه پایین تر تکرار می کردم و او این بار در پایین پله ها با دعاهای ویژه شوهریابی تشویق می نمود.و من فکر می کردم چرا توی این فرودگاه بزرگ دنبال من می گشته است .

محموله آخر را رساندم به سرعت یک چرخ دستی پیدا کردم و همه را ریختم توی چرخ و بدون توجه، به سمت گیت 22 با گام های بلند حرکت می کردم .می شنیدم پشت سرم می دود و توضیح می دهد سی سال پیش وقتی برای اولین بار می خواهد پا به قاره امریکا بگذارد و آنجا را با قدومش متبرک نماید ،به یک خانوم  مسن در حمل بارهایش کمک می کند و او هم برایش دعای خیر می کند نتیجه دعا ها این می شود که  شش ماه از اقامتش در امریکا نگذشته همانجا شوهر می کند و ماندگار می شود که البته تاکید می کند این سعادت حاصل توسل به ائمه اطهار هم بوده است .
 و حالا  پس از سی سال خداوند حمالی چون من را برای کمک می رساند که به قول خودش با همان دستی که داده است پس گرفته باشد .
یک ریز برایم دعای اعطای شوهر می خواند  و دنبال من می دوید و صدای تق تق کفشایش را در فضای فرودگاه پرواز می دهد.چشمم به تابلوی گیت 22 می خورد به شدت خوشحال می شوم که از شر این منظومه عجایب راحت می شوم .چرخ را به سمت گیت هل می دهم .خودش را به می رساند و در حالی که نفس نفس می زند بلوزش را از تن در می اورد و من او را در یک تاپ نیمه آستین راه راه می بینم .امیدوارم در فرودگاه دالاس دنبال مامور حمل وسایلش ندود و مجبور به در آوردن همین تاپ راه راه نشود .
همانطور که نگاهش می کردم از درون وسایلش، پلاستکی را جستجو کرد و در دست من گذاشت بدون اینکه بپرسم چیست توضیح داد مدت زیادی را باید در فرودگاه بمانی سرما می خوری این را بیانداز رویت یک "متکا" هم هست می توانی روی یک صندلی دراز بکشی .داخل پلاستیک را نگاه کردم ،ملافه و بالشت هواپیما بود ،اضافه کرد نگران نباش من هم دارم " این هااااش" این را برای تو برداشته بودم .کیفیتش زیاد خوب نیست "متکاها و پتوی های"  کی ال ام  "خوشگل" تر ند.

پس ایشان علاوه بر ظروف هواپیما در زمینه کلکسیون بالش و پتوی هواپیما هم فعالیت می کنند .صحنه خدا حافظیش در فرودگاه تهران را بخاطر آوردم که تمام سوغاتی های همراهانش را به راننده آژانس بخشید که پول اضافه بار ندهد! .نمی دانم این ملافه ارزشمند تر است یا آن همه آجیل و خشکبار و زعفران ایرانی ؟؟؟
با دهانی باز تماشایش می کردم که خودش را انداخت توی بغل من. داشت گریه می کرد ،دلم برایت تنگ می شود تو دختر بسیار خوبی هستی، زیبایی و صبور معلوم است درست تربیت شده ای .

من داشتم به این فکر می کردم این تعریفات مزد باربریم هست که اضافه کرد حیف پسر الدنگ من بلهوس و خانوم باز است والا تو می توانستی بهترین عروس دنیابرای من بشوی! مرا می بوسید و دعاهای مزبورش را به همراه لعنت و نفرین به پسرش می خواند .توی کیفش یک تکه کاغذ پاره پیدا کرد آدرس، تلفن و ایمیلش را نوشت و گذاشت کف دست من ،که اگر می خواهم با یک پسر الدنگ و خانوم باز ازدواج کنم در اسرع وقت با او تماس بگیرم .همین مشخصات را هم از من گرفت و روی تکه ای دیگر از کاغذ پاره شده یادداشت نمود .آدرسم را که می گفتم به کاغذ او و دست خطش نگاه کردم چقدر  بد خط بود توی خط خطی هایش کلمه دی آر اول اسمش توجه ام را جلب کرد .بی درنگ پرسیدم این کلمه مخفف اسمتان هست ؟و او گفت نه مخفف کلمه دکتر است دیگر .به دنبال آخرین سورپرایز از طرف این منظومه عجایب فکم روی زمین فرودگاه پهن شد .خانوم دکتر میانسال ایرانی مرا محکم تر بغل زد .
گریه کنان به درون گیت قدم گذاشت و تاکید داشت با او تماس بگیرم .
رفت و من احساس کردم دلم برایش تنگ می شود رو به روی گیت نشستم و به این فکر می کردم اگر این زن مادر شوهر من بود هر ساله باید چقدر بار را بین کشور ایران و امریکا جا به جا می کردم ؟به این فکر می کردم اگر عروس این خانوم بشوم ممکن است هدیه شب عروسی ،یک بال هواپیما ،صندلی هواپیما ،اکسل هواپیما، یا هر قطعه دیگری از هواپیما های خطوط هوایی ایران آمریکا دریافت نمایم .
به این فکر می کردم اگر من هم به ائمه اطهار متوسل شوم شاید شش ماه دیگر تمام دعاهای امروز خانوم دکتر میانسال ایرانی در حقم مستجاب شود !

به این فکر می کردم سی سال دیگر آیا من هم در این فرودگاه این دعا ها را در حق دختر دیگری تکرار خواهم کرد ؟

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 9:39 توسط پرنسس |    Balatarin

داشتم توی خاک آلمان قدم می زدم و به دقت همه چیز را بررسی می کردم .فرودگاه آلمان بشدت بزرگ و بشدت شلوغ بود .همان چیزی که از قبل تصورش را می کردم پرسنل فرودگاه اغلب خشن و قد بلند بودند .فرودگاه پر بود از دیوتی شاپ های جورو وا جور همین قدر بس که آدم را یک روز تمام یا شاید هم بیشتر مشغول نگاه می داشت .مقایسه اش می کردم با فرودگاه بحرین هزار بار سر تا ته سالنش را قدم زده بودم که حوصله ام سر نرود . فقط ده تا دیوتی شاپ داشت که قیمت هایش برابر خون پدرانشان بود .

در مسیر خروجی لوله ای هواپیما تا فرودگاه سگ های آلمانی پذیرای مهمانان بودند و آنها را به دقت برای کشف مواد مخدر  بو می کشیدند .اما در خود فرودگاه از سگ خبری نبود .
سرگرم فروشگاه هابودم و سعی می کردم تابلو های اعلان پرواز را بدقت چک کنم .حقیقتا خسته بودم و بیشتر از خستگی کلافه بودم .خدا را شکر اغلب بار هایم را تحویل باربری داده بودم و فقط یک کوله پشتی حاوی لپ تاپ را با خود حمل می کردم .از پله برقی یک سمت سالن به طرف پایین می رفتم که حس کردم کسی بلند صدایم میزند ،صورتم را بسرعت سمت صدا چرخاندم .برایم عجیب بود شاید اشتباه می کنم دوباره نگاه کردم ، باز همان صدا ،این بار بلند تر .خانوم میانسال ایرانی بود از پشت سر
مردم در بالای پله های برقی داشت برایم دست تکان می داد و صدایم می زد برای یک لحظه نشناختمش .موهایش را جمع کرده بود پشت سرش و از بالای سرش سیخ های موهایش زده بود بیرون دو تا گیره موی دخترانه به هر طرف سرش سنجاق کرده بود یک پیراهن یقه باز پوشیده بود و یک شلوار جین تنگ .با چهره اش توی مانتو شلوار گشاد و شلخته خیلی فرق داشت .با دست اشاره می کرد برگردد بالا . پله ها را تا پایین رفتم و مجدد از پله های دیگر خودم را به بالا رساندم .دور و برش پر بود از ساک ، نایلون و کیف دستی .با گلایه گفت کجا در رفتی دختر؟

 خندیدم و سری تکان دادم .بی درنگ کاغذی را توی دستانم گذاشت و اینطور ادامه داد ،این را فراموش کردی .من با تعجب کاغذ را بررسی کردم و پرسیدم این دیگر چیست و او پاسخ داد ،"بیلیت"  صبحانه مجانی ات است. من هم دارم ببین "اینا هااا" ، و فرم صبحانه رایگان ترنسفر را نشانم داد .خم شد و بخشی از وسایل  اطرافش را برداشت و با دستش مرا به سمت دیگر سالن هدایت کرد و گفت دارم می میرم از گرسنگی زود باش برویم .تعدادی از ساک ها و سایلش را برداشتم و به سمت پله های برقی چرخیدم که دیدم جیغی بلند کشید و گفت نههههه .من مات و مبهوت مانده بودم مجدد به تابلوی راهنما نگاه کردم درست بود رستوران در طبقه بالا تر است . به خانوم میانسال ایرانی نگاه کردم و آهسته گفتم رستوران در طبقه بالاست .اخم هایش را توی هم فرو برد و گفت این خراب شده را از تو بهتر بلدم .

منتظر بودم بقیه جمله را بگوید سرش را جلو آورد و با عشوه ای دخترانه گفت از پله برقی میترسم .خنده ام گرفته بود اما مودبانه گفتم باشد ایرادی ندارد از پله ها بالا می رویم . به سمت پله ها حرکت کردم .نزدیک پله ها که رسیدم او را پشت سر خودم حس نمی کردم .به عقب نگاهی انداختم از ته سالن خانوم ایرانی میانسال را لا به لای جمعیت دیدم که همانند مورچه ای سه برابر وزن خودش داشت ساک و چمدان می کشید با آن جثه ظریفش .به سمت من می امد. به پاهایش نگاه کردم کفشهایی پوشیده بود که من جرات پوشیدنش را حتی در مجالس ندارم .نمی دانم او با آن پاشنه ها و این همه بار چگونه می تواند خودش را راه ببرد . پاشنه هایش در هر قدم به سمتی کج می شدند و من تصور می کردم هر آن است به زمین بیافتد .خودش را به من رساند.

درست چهار بار از پله ها بالا رفتم و بخشی از محموله خانوم میانسال ایرانی را با خودم بالا کشیدم و برگشتم برای بخش بعدی .و  او را می دیدم که از بالای  پله ها ایستاده دارد مرا تشویق می کند و هر بار می گوید دیگر تمام شد ،دستت درد نکند الهی یک شوهر خوب نصیبت شود ....

باربری تمام شد و من با محموله آخر به طبقه دوم رسیدم نای راه رفتن نداشتم .مهربانانه دستی به صورتم می کشد و می گوید کوله ات را بده من می آورم تو خسته شده ای .دلم می خواهد دهانش را با یک چسب بزرگ مسدود کنم تا دیگر اینقدر حرف نزند .با خودم نقشه کشیده بودم توی فرودگاه می نشینم و می نویسم ..... از خیر چسب گذشتم و به یک چشم غره کوچک بسنده کردم .عین یک دختر بچه گناه کار پلک هایش را به هم زد و با انگشت اشاره رستوران را نشانم داد و ادامه داد اگر نرویم  غذا تمام می شود .من گرسنه ام .جلو افتاد ،من و محموله بارهایش به دنبال او .صدای تیک تیک پاشنه هایش  روی سطح سنگی داشت  خط میخی روی مغزم ترسیم می کرد . به رستوران رسیدم . یک میز شش نفره را تصاحب کردیم .دو صندلی برای من و خانوم میانسال ایرانی ،چهار صندلی و زیر میز برای وسایل خانوم .صاف نشست و دستانش را روی میز گذاشت ،گارسون نزدیک شد رو به من  پرسید ("وات وود یو لایک مم " ) چه چیزی می خواهید خانوم ؟ خانوم میانسال ایرانی بلادرنگ شروع کرد به صحبت
آن هم  با لهجه کاملا امریکایی .تمام مدت دستور دادنش، لبخند می زد و گارسون را از عشوه های خودش بی نصیب نمی گذاشت .گارسون سوالش را مجدد تکرار کرد این بار دقیقا رو به من خانوم میانسال ایرانی از زیر میز به پایم زد و زیر لبی گفت سرویس دو را انتخاب کن غذایش بیشتر است "کالواس " هم دارد .بگو قهوه و آب پرتغال هم می خواهم .بعد که گارسون برود خودمان می توانیم مجدد
هم آب پرتغال و هم قهوه بگیریم .طبق دستور سرکار خانم سفارش دادم .
رستوران پر بود از مسافر عمدتا ایرانی با هم حرف می زدند و با اشتها صبحانه می خورند هر کسی چیزی می گفت سیاست ،ریس جمهور ،ایران قدیم ،سرویس های هوایی ،موج جدید مردم ،عمده بحث های بود که به گوشم می خورد به همراه سر و صدای ظروف صبحانه .به دور دست نگاه کردم رستوران مشرف بود به باند فرودگاه .خورشید داشت طلوع می کرد رنگ های  قرمز و زرد داشتند خودشان را در دامنه افق حل می کردند  و من از میان هواپیما های بزرگ می توانستم طلوع زیبا و مه آلود آلمان را ببینم .
دلم گرفت روحم رفت به طلوع و برگشت به درون خودم حس کردم دلتنگیم خیلی بیشتر از آنی است که تصورش را می کردم .دلم آغوش پدر و مادرم را می خواست دلم برادرانم و دوستانم را می خواست
دلم طلوع کشورم را می خواست .
خانوم میانسال ایرانی خودش را روی میز جلو کشید ،بازویم را فشرد و آهسته گفت کجایی تو ؟چرا صبحانه ات را نمی خوری ؟قهوه ات یخ کرد .کوتاه گفتم می خورم .فنجان را که بلند کردم آهسته تر مثل پچ پچ گفت محض رضای خدا آن مانتو و روسریت را در بیاور شده ای عین کلفت های مطبخ با آن قیافه بغ کرده ات یارو نیم ساعت است که توی کوک تو ست . همین کارها را می کنی که شوهر نکرده ای ...
داشتم توی ذهنم دنبال یک رشته کلمات بزرگ و قاطع می گشتم که بگویم چه کسی به تو گفته است من هلاک شوهر کردنم ؟،چه کسی گفته است من امده ام این سر دنیا فقط شوهر پیدا کنم چه کسی گفته است شوهر کردن تنها کاریست که یک زن باید انجام دهد ؟...
سوالات را توی ذهنم بلند بلند تکرار می کردم و با غضب به چشمانش نگاه می کردم ،لیوان آب پرتغالش را دو دستی گرفته بود جلوی دهانش و داشت بلند هورت می کشید و مظلومانه پلکهایش را تند تند به هم می زد انگار می دانست دارم در ذهنم چه می گویم .نتوانستم چیزی بگویم از جایم بلند شدم چشمایش با من بلند شد .طبق عادتش که نمی توانست کنجکاوی نکند پرسید کجا می روی؟به سمتش دولا شدم و کشدار گفتم دستشویی ...
گوشه لبش را گاز گرفت و گفت آهسته تر دارد نگاهت می کند ...کوله ام را برداشتم پایم به وسایل خانوم میانسال ایرانی گیر کرد و یکی از ساک هایش روی زمین افتاد هراسان فریاد کشید وای "شیگست" و به سمت زیر میز هجوم برد .من هم به زیر میز رفتم تا کمکش کنم باعجله ساک حاوی بسته را باز کرد و بعد بسته را با دقت چک کرد .متعجب نگاهش می کردم و در حالی که هر دو زیر میز بودیم پرسیدم  شما با خودت از ایران چینی آورده ای ببری آمریکا ؟سرش را به مانند متهم ها تکان داد و گفت اوهوم و سپس آهسته گفت چینی ایرانی نیست آلمانیه .ومن متعجب تر گفتم خوب اینجا آلمان است چرا از اینجا خرید نکرده اید ،آهسته پاسخ داد اینها را از میدان شوش خریدم نصف قیمت هم کمتر است خدا کند "نشیگسته" باشند ....
داشت زیر میز نق می زد که من به سمت دستشویی حرکت کردم چند قدمی نرفته بودم که صدای تق تق کفشهایش آمد. بلند می گفت دلخور شده ای ؟منظوری نداشتم خوب تا اینجا با بدبختی آوردمشان. بدون اینکه برگردم گفتم بله می دانم مخصوصا قسمت پله ها را!! .خودش را به من رساند و کنارم تند تند قدم بر می داشت متوجه شدم با آن پاشنه هایش هنوز چقدر کوتاه قد است .به در دستشویی که رسیدم خودش را انداخت داخل ،کیفش را داد دست من و گفت ببخشید من اول میروم تو یک نگاهت بی زحمت به رستوران باشد وسایل مرا نبرند این هم دست تو الان می ایم .عشوه ای آوردُنیشش را تا بنا گوش باز کرد و گفت خیلی آب پرتغال خوردم تو حواست نبود .


کلافه شده بودم سرم داشت گیج می رفت اینقدر که این زن حرف زده بود .دلم یک ثانیه سکوت می خواست. پشت در سرویس های بهداشتی نشستم و منتظر ماندم .ده دقیقه کمتر یا بیشتر گذشت نیامد، نگران شدم، عذاب وجدان گرفتم ،با خودم گفتم نکند بنده خدا توی توالت قلبش گرفته باشد، نکند بلایی سرش آمده باشد جمله آخرم توی ذهنم تمام نشده بود در باز شد و دیدم دو طرف شلوار جینش را با دست گرفته است و به بالا می کشد و خودش را درون شلوار تکان می دهد .چشمانم به صورتش خیره مانده بود که باز شروع کرد به حرف زدن .... ،من رفتم حالا تو برو .به حرفهایش توجه نمی کردم فقط مبهوت مانده بودم این همه آرایش را با چه وسیله ای به صورتش مالیده است .دستش را برد توی جیب های شلوارش انواع ماتیک ها و مداد ها و پنکک ها را از جبیش بیرون کشید و به درون کیفش ریخت .آخرین مشتش را هم به سمت من گرفت و گفت بگیر یک کمی به خودت برس ،یارو هنوز توی رستوران" نیشسته هاااا" .

سرم را تکان دادم و تشکر کردم . کوله ام را زمین گذاشتم و از او خواستم مراقب باشد .
بیرون که آمدم دیدم کوله را با احساس مسولیت بغل زده و هر آن ممکن است خودش با کوله نقش زمین شوند .باز چشمش به من افتاد دهانش بطور اتوماتیک کار افتاد .

-چقدر کوله ات سنگین است دختر مگر تویش چی گذاشتی ای ؟به سمت رستوران می رفتم بی توجه پاسخ دادم قطعا دویست کیلو چینی آلمانی نگذاشته ام ....
دنبالم می دوید صدای تق تق کفشهاش هم روی مخم می دوید .

-راستش را بخواهی برای جهیزه دخترم خریده ام .این را که گفت میخکوب شدم برگشتم به عقب و توی صورتش پرسیدم مگر دخترت کجاست ؟با همان نگاه مظلومانه و تندتند پلک زدنش یواشکی گفت امریکاست ...
خدای من این زن برای خودش منظومه ای از عجایب خلقت است .آخر چه کسی در امریکا به دخترش جهیزیه داده است که این نفر دومش باشد .
این را توی ذهنم پرسیدم اما او داشت می گفت من می دهم، من یک ایرانی هستم، خون ایرانی دارم باید کاملا سنتی دخترم را شوهر دهم .خوب دوست پسر دارد که دارد با دوست پسرش پنج سال همخانه هست که باشد ،یک روزی که با او ازدواج می کند من باید از همین الان پیش بینی کنم اگر آن پسر همخانه اش دست پدر و مادرش را از کانادا گرفت اورد خانه ما خواستگاری من جهیزیه دخترم تکمیل باشد .

اینها را چنان جدی می گفت که فکر می کردی در سازمان ملل پشت تریبون ایستاده است و دارد در مورد حقوق بشر سخنرانی می کند .آنجا بود که معنی سنتی بودن را کملا درک کردم !!

به رستوران برگشته بودیم صبحانه ام را می خوردم و به ادامه سخنرانی خانوم میانسال ایرانی که الان بسیار جدی تر شده بود و داشت رسوم ایرانی را همراه لیست جهیزیه دخترش برایم  می شمرد ، گوش می دادم .رستوران تقریبا خالی شده بود به جز یک میز هشت نفره کنار میز ما که همگی خانوم بودند و ایرانی .
صحبت های خانوم میانسال ایرانی را شنیده بودند و ظاهرا این دست بحث ها، جذاب ترین بحث های خانوم های ایرانیست چرا که به داد من شتافتند و در دادن گوش مفت به خانوم میانسال ایرانی همراهیم کردند .
از فرصت استفاده کردم میز را به بهانه روزنامه ترک کردم .صدایشان می آمد، من حتی لحافت تشک دخترم را هم از ایران اوردم همه اش منجوق دوزی شده بود ... من هم ترمه هایش را دادم یک نفر برایم سرمه دوزی کرد نمی دانی چقدر محشر شده بود ... صدای خانوم میانسال ایرانی را می شنیدم که ذوق زده از همه شان آدرس می خواست .
توی دلم می خندیدم و می گفتم سفر بعدیش محموله لحافت و تشک خواهد بود ...

ادامه دارد ..

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:26 توسط پرنسس |    Balatarin

سالن فرودگاه پر از جمعیت بود و پر از شلوغی و صدا .من هم پر از تردید بودم . از صمیم قلبم می خواستم چمدان هایم را بر دارم و برگردم به همانجایی که بودم.در همان آرامش و سکوت ،در همان شادی و سرزندگی. شاید باز خودم نبودم که تصمیم می گرفتم، کودک زخم خورده ای بود که در درون من لجبازی می کرد .تلفن های خانواده ام تا آخرین لحظه و دادن انواع و اقسام پیشنهادات رنگ و وارنگ برای نگه داشتنم در ایران ،تماس های مکرر دوستان بی نظیرم برای منصرف کردنم و حتی سکوت سنگین و پرمعنای عزیزی که مرا در آن نیمه شب دوشنبه سی ام سپتامبر همراهی می کرد، نتواست این کودک یاغی و زخم خورده درونم را متقاعد به ماندن کند .
دست و پایم یاری رفتن نبود .از سر غرور همیشگی تا آخرین لحظه خودم را مصمم نشان می دادم .اما در آخرین لحظه بغضی باز شده و اشک های روان مرا به درون هواپیما کشاند .


انقدر سفر کرده ام که بلافاصله بعد از نشستن توی هواپیما خودکار کمربند را ببندم صندلی ام را صاف کنم پشت گردنم بالشتکی بگذارم و منتظر تیک آف  شوم .توی همان حالت چشمهایم را بسته بودم و فکر می کردم به مدت اقامتم در ایران ،فکر می کردم به تمام فرازها و نشیب های که پشت سر گذاشتم ، به چیزهای با ارزشی که به دست آوردم و به چیزی که باید از دستش می دادم یا به عبارت بهتر باید از دستم می دادند.فکر می کردم به خاطرات زندگی تنها در پایتخت کشورم ،کار در شهرداری تهران ،یافتن دوستان و همکاران بسیار خوب .فکر می کردم به سفر هیجان انگیزم بعد از ده سال به شمال کشورم ،فکر می کردم به همنشینی با دوستی ناب و همراهی هایش در تمام طول دوران  بستری شدنم .فکر می کردم به خانواده ام به پدر و مادرم که حالا مثل دو کودک احساس تنهایی می کردند ،به برادرانم که برایشان اسطوره شده ام .شاید باور نکنید حتی فکر کردم به مرد عوضی به تهمت های تمام ناشدنیش و تمام شدن برای همیشه.به شبی سخت روی تخت بیمارستان ،تنها و بیمار ،دلتنگ، حرفها و تهمت های آن شبش که کشنده تر از هر نوع بیماری بود .خط پایانی برای دوست داشتنش .

چشماهایم را باز کردم خانوم میانسالی توی صندلی کنارم در حال جا به جا شدن بود به هم لبخند زدیم و هر کدام مشغول کار خود شدیم او خودش و وسایلش را جا به جا می کرد و من رفتم به توچال ،به دربند ،به پارک ساعی ،به خیابان ولیعصر ،به پاتوقم در کافه سپید و سیاه ،و به یاداشتی که با دست خط خودم زیر شیشه میزی که همیشه پشت آن می نشستم فکر کردم،به تحقیقاتم ،به هموسکشوال ،روسپیگری ،به دوستیم با زیرخاکی، به پانسیون دخترانه و ماجراهای جور واجورش،به پیشنهاد ازدواج دوست ،مرد عوضی ،و پیشنهادات ازدواج های دیگر که هر کدام از آن یکی سورپرایزتر بود .و به خیلی چیزهای دیگر فکر می کردم .
گوی روی صندلی سینما نشسته ام و دارم فیلم دوران گذشته ام را تماشا می کنم و آن نقش اول فیلم ،من نیستم بلکه موجودیست سرکش و مهار نشدنی که دارد به دنبال خودش می گردد.

کاپیتان خودش را معرفی می کند و توضیحاتی می دهد در مورد پرواز ، مسافت و غیره ... به دنبال آن میهانداران خوشتیپ آلمانی کارشان را آغاز می کنند .خانوم صندلی کناری، بعد از شنیدن زمان طولانی پرواز گوشهای مرا جستجو می کند خوب متوجه می شود گوشهایم جان می دهند برای شنیدن حرفهای زنانه .پس سر سخن آغاز می کند و مثل هر ایرانی دیگر پرس و جو در مورد زندگی شخصی ام را می گذارد سر فصل همنشینی اجباری هفت ساعته . من می خندم به ذات ایرانیمان که فرقی نمی کند سی سال در امریکا زندگی کرده باشیم یا پایمان را از تهران حتی به کرج هم نگذاشته باشیم همانی هستیم که باید باشیم .شیرین حرف می زند و ادبیاتش حتی از یک دختر بچه پنج ساله هم ضعیف تر است .بعد از اجرای فصل اول یعنی پرس و جوی کامل زندگی خصوصی ام که سعی کردم به شکلی کاملا ام پی تری پاسخش دهم .فصل دوم یعنی پیچیدن نسخه برای زندگیم را آغاز کرد .خانمی میانسال اما مدرن مهمترین بخش نسخه هایش ازدواج و روش شوهر یابی بود . با همان ادبیات خاص خودش لیستی بلند بالا  از سایت های شوهر یابی در کشور های مختلف را برایم خواند و تاکید داشت برم یک عکس زیبا بیاندازم و آنرا بزرگ بگذارم توی پروفایلم و تاکید داشت بنویسم من شوهر نمی خواهم هااااا فقط می خواهم دوست خوب پیدا کنم و ادامه داد بعد از اینکه خوب با هم دوست شدید بگو من می خواهم بروم
با یکی دیگر ازدواج کنم و او به زودی دستپاچه می شود و می آید تو را می گیرد .
من که توی دلم  به ترکیب سی ساله فرهنگ امریکای و سنت ایرانی نفوذ پیدا کرده در سلول سلول بدن این زن می خندیدم، و به نشانه هیجان زده شدن ،حرفهایش را با تکان سرم تایید می کردم .

میهماندار به ردیف صندلی ما نزدیک می شود و مودبانه می پرسد چه چیزی برای نوشیدن می خواهیم خانوم ایرانی میانسال آب پرتغال تقاضا می کند و در حالی که لیوانش را جلو می کشد زیر چشمی به من نگاه می کند چه چیزی سفارش می دهم من که تقاضای کوکا کولا  با یخ کرده ام سعی می کنم میز را از صندلی جلوی جدا کنم  تا لیوان را در آن جای دهم ،خانوم ایرانی میانسال چنان محکم می کوبد روی پایم که از جا می پرم .شروع می کند به ابراز خوشحالی برای عدم سفارش آب جو یا مشروب الکلی از طرف من .بلافاصله می پرسد نماز هم می خوانی ؟من که کاملا از حرکات این زن متعجب شده بودم ،به طرز لباس پوشیدنش با دقت بیشتری نگاه کردم و به دنبال رابطه ای بین سینه باز و چادر نماز در ذهنم می گشتم .

هنوز داشت از غذای هواپیما شکوه می کرد و در حالی که ظرف های غذا و قاشق چنگالها را با دستمال کاغذی تمیز می کرد و توی کیفش می گذاشت من به یک سرویس کامل قاشق و چنگال در آشپزخانه ،خانوم میانسال ایرانی توی کالیفورنیای امریکا فکر می کردم که طی سی سال پرواز های خانوم با شرکت هوایی لوفتانزا تکمیل شده است .در حالی که داشت سینی غذای من و خودش را جمع می کرد و به میهماندار کمک می داد زیر لب به آقای که در سمت دیگر من نشسته بود نق می زد که توی هواپیما هم جای مشروب خوردن است آن هم دو بار ؟نق نق کنان ملافه اش رو توی کله اش کشید و چند ثانیه بعد صدای خرخر هایش گوشم را نوازش می داد !

سرم را به صندلی تکیه دادم به شدت دلتنگ بودم .چشمانم را که باز کردم خلبان گزارش لندینگ در فرودگاه فرانکفورت را می داد .

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 4:50 توسط پرنسس |    Balatarin

تا چند ساعت دیگر مرز کشورم را مجدد ترک می کنم این در حالی است که دلبستگی های زیادی در این کشور دارم

برایم آرزوهای خوب کنید .

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 20:38 توسط پرنسس |    Balatarin

شب تولدم بود ،تنها بودم ،ظاهرا هیچ کس نمی دانست تولد من است و من دوست نداشتم به کسی بگویم .طبق رسمی که بعد از قسم خوردنم برای تغییر ایجاد کردم و قرار گذاشتم سال نو رو بگذارم روز تولدم  ،خودم رو برای سال نوی جدید زندگیم دعوت کردم بیرون ،کافه سپید و سیاه یک تکه کیک ،شمع و یک فنجان قهوه ،یک دسته ورق و یک خودکار .چیزهایی را که باید، نوشتم. سوگند نامه را هم با خودم آورده بودم. برای سومین سال متوالی امضاء زدم و برنامه امسال را نوشتم .از تنهایی و آرامش و خلوت با خودم لذت بردم. خیابانی را که به شدت دوست دارم در کنار جوی آب قدم زدم و برگشتم خانه .

شب سوار ترن شدم و برای انجام یک پروژه به شهری دیگر رفتم ،دوستانم آنجا با گرمی و صمیمیت تولدم را تبریک گفتند و من کیک تولد مهمانشان کردم .

توی ترن در مسیر برگشت دوستان بسیار خوبم از کشور های مختلف تماس گرفتند و تولدم را تبریک گفتند .

وقتی رسیدم محل کار روی میزم، بسته ای به شدت بزرگ منتظرم بود و در کنارش بسته های کوچک دیگر ...

من سورپرایز شده بودم دوستی بسیار عزیز مجموعه ای هدایایی زیبا ،با ارزش ،و گرانقیمت برای من ارسال کرده بود .همچنین دوستان دیگرم به پیروی هدایایی ارسال کرده بوند که همگی مرا به شدت غافل گیر کرد.بسته بزرگ با سلیقه هر چه تمام تزئیین شده بود و از تمام هدایا علاقه و احترام دوست عزیز نسبت به من دیده می شد .بسته های شکلات و شیرینی و هدایایی دیگر هم توسط همکارانم رسید و من که به عنوان مهمان در اتاق کنفرانس اداره مستقر هستم تمام هدایا را روی میز کنفرانس چیدم و بزمی شاهانه با انواع زیبا ترین عروسک ها ،شکلات ها، کتابها، شمع ها ،قطعات کامپیوتر،و سکه بهار آزادی به راه انداختم .همکاران از چهار طبقه اداره برای تماشای هدایای من و تبریک و البته خوردن به اتاق من می آمدند و به جمع سایر همکاران مستقر در محل می پیوستند .

بنابراین امسال هم همانند پارسال سه جشن تولد داشتم ،اما در کشوری متفاوت .

در مسیر برگشت به خانه هدایا توسط من و دوستی نازنینی حمل می شد. ما در یک تصمیم ناگهانی کنار خیابان درست کنار همان جوی آب ،سر افطار، آش رشته که من دیوانه وار دوست دارم خریدیم و با صدای اذان ،آب ،خنده ،آش رشته خوردیم .

و من اینگونه به استقبال سالی جدید از دفتر زندگیم رفتم . سالی که دیگر خیلی متفاوت با سالهای قبل است .

از تمام دوستان خوبم بخصوص از عزیزی که با هدایای زیبایش مرا غافل گیر کرد صمیمانه متشکرم از آقای حکیمیان متشکرم .از شما هم متشکرم که صمیمیت و محبتتان را همین جا برایم ارسال کردید.

شمع تولد را که فوت می کردم آرزو کردم پرنسسی باشم واقعی که هر یک از شما به داشتنم افتخار کنید.

شب آرام، روی تخت دراز کشیده بودم و بارش نم نم باران را از پنجره تماشا می کردم. که می خورد روی برگ های درخت بزرگ کنار پنجره ام .و به این فکر می کردم که روز جدیدی می آید .و به این آهنگ گوش می دادم.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 15:42 توسط پرنسس |    Balatarin

تولدم رو در تنهایی و سکوت جشن گرفتم .

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 17:55 توسط پرنسس |    Balatarin

از دود و هیاهو ی داخل چایخانه پا به بیرون گذاشتم .هوای تازه هجوم آورد به درون ریه هایم .سبک بودم و ساکت . پیچیدم به خیابان فرعی وخودم را بالا کشیدم   از سر ازیری خیابان، در امتداد جوی آب همراه 
ردیف درختان چنار که به نظم ایستاده بودند،قدم می زدم .دوست داشتم تمام شب را قدم بزنم آنقدر قدم بزنم که فراموش کنم تمام چیزهای را که شنیده بودم آنقدر قدم بزنم که دیگر خودم را برای 
برای ماجراجوئی هایم  لعنت نکنم  .آب می خورد به سنگ های جوی، می خورد به تنه درختان چنار و بلند بلند آوزار می خواند در خلوت شب و من داشتم درست بر خلاف جهت آب قدم می زدم ،فکر
می کردم و خودم را هل می دادم به سمت بالا .هر از گاهی  ماشینی از روبه رو می آمد نور چراغش را توی چشمان من می انداخت بوق می زد، با صدای بلند تر از صدای موسیقی ضبط صوت ماشینش
چیزی را به من می گفت و مرا یاد همان روز،همان ماشین ،همان اولین بار "زیر خاکی " می انداخت .زیر خاکی اسمش نبود، ،عنوان شغلیش بود
این را هم خودش به من گفت همین امشب همین سرشب توی همین چایخانه که من حالا ازش زده ام بیرون .درست پایین همین خیابان سر بالایی .
خدا می داند چقدر سر پیدا کردن زیرخاکی اذیت شدم چقدر قرار گذاشتم و نیامد .چقدر شماره موبایل ایرانسلش مشغول و یا در دسترس نبود .تا اینکه یک روز سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز
توی یک بی ام دابلیو سفید کنار یک آقا دیدمش ،زدم به شیشه ماشین  سلام کردم چشمان گربه ایش را تاباند به سمت من .فکر کنم خوشش نیامد.
 شیشه را داد پایین و گفت ببخشید من قرار کلاس را کنسل کردم ،آخه می دونید کمی سرما خورده بودم ...
 رژ لبش خیلی قرمز بود و به رنگ سفید سانتافه و شال سبزش می آمد .رو کرد به مرد ،اسم مرا گفت و ادامه داد خانوم، معلم خصوصی من هستند  .
من هم انگارکسی حرف را توی دهانم گذاشته باشد گفتم شماره موبایل شما را گم کرده ام اگر امکان دارد دوباره بدهید .و او در حالی که داشت از چراغ سبز با بی ام دابلیو سفید رد می شد شماره را خواند
صفر نهصد دوازده ..... دور می شد و با انگشتان لاک زده اش بای بای می کرد .
کشیدم توی پیاده رو و از آنجا به قدم زدن خلاف جهت آب ادامه دادم .فکرم پیچید توی خانه آن مرد بی ام دابلیو سوار پیش همسرش و یا احیانا فرزندانش .خودم حلقه اش را وقتی داشت عینک آفتابی اش را
دستپاچه می زد روی چشمانش دیدم .شاید زیر خاکی از همسرش زیبا تر است ،شاید لوند تر است ،شاید بهتر بلد است چه کار کند ....
شاید مرد صبح که از خانه بیرون می امده بهانه ای جور کرده و سر همسرش داد و فریاد کشیده و او را محکوم کرده است به نا نجیبی دروغ گویی خیانت کاری تا حالا راحت بتواند با زیر خاکی توی
خیابانها بالا و پایین شود. شب چه ؟شب کجا می روند ؟آن روز نمی دانستم اما حالا خوب می دانم زیر خاکی همه اش را گفته است. عکسهایش را هم نشانم داده است عکس همه شان را.
دلم یک جوری می شود کاش می شد  سرم را می کردم توی آب جوی و صورتم را، سرم را ،حتی تنم  را خیس آب می کردم و می شستم .

توی چایخانه که بودیم زیرخاکی چشمان گربه ایش را تنگ کرد و  پرسید چرا دنبال مرا تا اینجا گرفتی ؟
و من  محکم گفتم کنجکاوی . پاسخی می خواستم برای  سوالات درون خودم .
بلند خندید و کشدار گفت دروغ می گویی ... تو داری لجبازی می کنی با احساسات خودت که دارد آزارت می دهد تو چیزی داری که مخفی می کنی ...
به قول بچه ها چهره معصومانه ات لج آور است اما من پشت همین چهره معصومانه چیزی را می بینم که داری با رندی مخفی می کنی
سرم را بلند کردم و زل زدم توی چشمانش و محکم تر گفتم من فقط می خواهم بدانم خیانت چگونه است ؟می خواهم بدانم روسپیگری چگونه است ؟می خواهم بدانم چگونه یک نفر روسپی می شود ؟
مثل یک گربه برق گرفته ، جیغ خفیفی کشید و به سمت من  خیز زد و گفت من روسپی نیستم ...
برای نشان دادن جدیتم ،صورتم را جلو کشیدم ،آنطور که گرمای آتش قلیانش را حس می کردم وبا غیظ پرسیدم پس چه هستی ؟؟؟
من به دنبال باقلوا نبودم که تو را معرفی کردند من دنبال یک روسپی بودم .به قول خودت بچه ها! شماره ا ت را دادند .

مثل گربه ای خیس شده کشیده بود کنار چسبیده به پشتی قالیچه ای و با دستش رژ لب دور نی قلیان را تمیز می کرد مردد بود ، من من کرد ،زیر چشمی نگاهم  کرد و گفت من روسپی نیستم، زیر خاکی هستم .
کمی مکث کردم شاید بتوانم معنی کلمه دوم رو بفهمم .خواستم بپرسم که ادامه داد من پول نمی گیرم .از شنیدن این جمله چندشم شد .پرسیدم  برای رضای خدا کار می کنی ؟؟؟
قاه قاه  خندید و گفت نه برایم خرت و پرت  می خرند .مبهوت مانده بودم  و پرسیدم تو برای به قول  خودت خرت و پرت هر شب را با یکی سر می کنی ؟؟
خودش را جمع جور کرد و گفت انطوری هم که تو می گویی نیست به هر حال به هم امتیاز می دهیم .
پرسیدم تفاوت زیر خاکی ها با روسپی ها چیست ؟؟طوری نشست که انگار قرار است پشت یک تریبون رسمی از حیثیت شغلی خودش حمایت کند و گفت آنها پول می گیرند خیلی زیاد هم می گیرند.
می گیرند البته به ل ول لشان (مرتبه ) بستگی دارد .این را با ولع گفت . ادامه داد

آنها هر شب را در یک جا هستند و گاهی یک شب را در چند جا هستند. از این گذشته آنها حمایت هم می شوند ...
چشمانم داشت می دوید توی دهانش انگار می خواستم زودتر از اینکه حرفها را به بیرون بیاندازد خودم از توی دهانش بگیرم ...
زیر خاکی رفته بود روی منبر و داشت تمام جزئیات شغلیش را می گفت و مقایسه می کرد با هم صنفانش که به قول خودش یک ل ول از او بالاتر بودند .

زیر خاکی هنوز داشت حرف می زد صدایش توی گوشم بود با صدای آب جوی می شنیدمش اما خودش نبود رفته بود. همان پایین این خیابان سر بالایی ،دم در چایخانه، رفته بود با یک سانتافه نقره ای .
دو نفر دیگر هم بودند دو جوان که بعد از ما آمده بودند چایخانه قلیان بکشند .
خودش رفته بود اما صدایش بود ،حرفهایش بود ،نگاه هایش بود همگی داشتند این بالا ،توی سرم می جنگیدند با اعتقادات من که داشتم در سربالایی این خیابان خودم را هل می دادم به بالا ...

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 14:51 توسط پرنسس |    Balatarin